در یوحنا درباره واقعه دستگیری حضرت مسیح آمده است، در آن حال و اوصاف که سربازان پیلاطوس جامه بنفش بر وی پوشانده بودند و تاجی از خار بر سرش نهاده بودند فریاد برآورد: «Ecce Homo» و یا به عبارتی روی به مردم گفت: «بنگرید این مرد را». در آن حال سرکرده افسران حاضر در میان مردم مسیح را نگریست و سپس فریاد زد: «به صلیبش کشید، به صلیبش کشید»، و آنگاه همگی چون رمگان فریاد زدند و عمل نمودند. بدین صورت مسیح مصلوب گشت اما مصلوب شدن وی شاید چون گمراهی پدرش حضرت آدم مانند یک نماد همیشه زنده است که در زندگی روزمره ما به وضوح دیده میشود؛ همچنان بوزینگان در گروههای رمهوار در حرکتند و آدمی را به زیر می کشند تا خود خدایی کنند.
+
بوزینگان به انگیزهای پوچ برمیخیزند، اسطورهای را به زیر میکشند و اسطوره ای نوین بنا میسازند بدون آنکه به جستجوی ریشه آنها به پردازند. شرمگینتر آنکه نسلهای بعد نیز به اسطورههای خود پشت میکنند و همچون نیاکان خود نکبت به بار میآورند، در حالی که به نیایش اسطورههای به زیر افکنده شده توسط نیکانشان میپردازند بیآنکه عبرتی بگیرند و یا در جستجوی دلیلی باشند.
بوزینگان چنان مخوف هستند که هرگز نمی توان جهت حرکت آنان را تصور نمود: در یک روز همسر علی را مجروح ساخته و روز بعد بر سجده ایشان قدم بر میدارند. دیگر روز دوباره نیایش علی را از سر دور میکنند و شمشیر بر او میکشند. نسلهای بعدی هم تمام عمر خود را به شرمساری میپردازند بی آنکه بر اسطورههای زنده خود نیم نظری کنند.
+
مگر منصور حلاج و یا قاضی ابرقو نبودند که به فضاحت و فجاعت اعدام (تکه تکه) شدند و پس از فوت چنان به ایشان ارج نهادند که از مرز واقعیت به خیالات، اسطوره مانند، قدم نهادند. گوشه گوشه این خاک چون مغاک غرب و شرق پر از اسطورههای است که به زیر افکنده شدند تا آدمی، به معنای اصیل، فرو افتد و بوزینه خدایی کند.
آیا نمی توان سخن مرحوم آل احمد در باب مرحوم نوری چنین بیان کرد که نعش آن بزرگوار همچون پرچمی به نشانه حماقت ما تا ابد برافراشته شده است؟ حتی اگر تعداد این پرچمها چندین برابر شود، باز هم اسطورگان به زمین می افتند و باز هم نکبت از سر و روی ما بالا می رود.
+
گاهی اوقات در این فکرم که مسیح در زمان مصلوبیت با خود چه میگفته است. در کتاب «چنین گفت زردتشت» آمده است: «هنوز به جستجوی خود برنخاسته بودید که مرا یافتید. همه باورمندان چنین میکنند؛ از اینرو است که تمامی باورها از اهمیت ناچیزی برخوردارند. اکنون از شما میخواهم که مرا از دست دهید و خود را بیابید...»
اگر خدا از آدمی ناامید میشد، هرگز نوزادی جدیدی به دنیا نمیآمد.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:16  توسط نیما حیرتی
|