چنگ برداشت و شد الله جو / سوی گورستان پیر آه جو
گفت خواهم از حق برشم بها / کو به نیکویی پذیرد قلبها
در روزگار خلیفه دوم، پیری بود که به خنیاگری (مطربی و چنگ زنی) مشغول بود، اما به سبب کهولت سن و رعشه دست دیگر چنگش آن نوای همیشگی را نداشت و کسب روزی برای او مثل سابق در خور رونق نبود. روزی پیر با اندوه فراوان سر به سوی گورستان گذاشت و نا امیدانه و عجزمندانه روی به خدا کرد و گفت: «امروز ای خدا تنها برای تو چنگ می زنم و روزیم را از تو می خواهم.»
پیر تمامی حواس خود را جمع کرد و سپس چنگ به دست گرفت تا از پس آن همه رعشه دستش را در اختیار بگیرد و سپس به نواختن نمود. نوای دلنواز چنگ تمامی سکوت گورستان را در تسخیر خود در آورد و آنقدر در این کار ممارست کرد که دست آخر از فرط خستگی به خواب سنگینی فرو رفت.
+
خلیفه دوم عمر که به محتسب نیز معروف است، خلیفه ای بود بسیار سختگیر و اولین حاکمی بود که حدود شرعی را در مقابل عام مردم اجرا کرد. خلیفه در خواب دید که خدای به او گفت: «سوی گورستان شو و صد دینار از بیت المال به بنده ما ده و به او بگوی چون این صد دینار تمام گشت باز آی و باز طلب کن.»
پس خلیفه خود را با عجله به سوی گورستان رساند و چون در آنجا جز خنیاگری خفته هیچ ندید در خواب خودش دچار شک و تردید شد. در همین حال به دلیل عطسه خلیفه، خنیاگر چنگزن از خواب پرید و با دیدن محتسب پا به فرار می گذارد تا از شر او در امان بماند.
خلیفه باز در گورستان جستجو می کند اما کسی را پیدا نمیکند، پس به دنبال پیرمرد میگردد و او را مژده میدهد که خدا برای تو صد دینار ارزانی داشته است. در همان حال پیرمرد به زاری میافتد و شوریده سرانه راه خدا را در پیش میگیرد.
+
اصل این داستان با نام «پیر چنگی» در «مثنوی معنوی» به قلم مولانا بسیار مشهور است. داستان مشابهی هم به نگارش عطار نیشابوری در کتاب «اسرار توحید» با عنوانی مشابه وجود دارد.
این داستان بیش از هر چیز یک طنز است. خلیفه دوم (عمر) با آن همه سخت گیری، اجرای خشک حدود اسلامی و آن همه خشونت در مقابل خنیاگران؛ به امر خدا مجبور می شود تا از بیت المال (باز هم برای عمر بسیار مسئله حساسی بوده) مبلغ صد دینار پیشکش کند به پیری چنگزن! کلاً طنز داستان از همان اول آغاز شود که خنیاگری خوشگذران به موقع نیاز، کهولت، به ناچار و برای کسب درآمد به درگاه خدا دست دراز میکند و خدای هم دعای او را تماماً قبول میکند.
+
نتیجه: پیر چنگ زن چون تنها برای خدای چنگ زد، دارای اخلاص واقعی در عمل بوده است، پس خداوند خواسته او را قبول میکند.
باید اضافه کرد که، خلیفه هرگز فکر نمی کرد که بنده خدا که آنرا در خواب دیده بود یک مطرب باشد. این خود نشان دهنده آن است که همه ما دارای قالبهای ذهنی غلطی هستیم که خواه یا ناخواه مجبور به تغییر آنها میباشیم.
به قولی چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. این داستان تمامی سعی خود را بر آن داشت که نشان دهد محتسب سخت گیر باید بپذیرد که خنیاگران هم میتوانند در گروه بندگان خدا قرار گیرند. باور کردنش سخت است اما من درس تغییر ذهنیات (شکستن پارادایمها) را همواره در دو جلسه اول کلاسهای «فروش حرفهای» به طرق و روشهای مختلف، آموزش میدهم. اما گاهاً به این نتیجه میرسم که کاری سخت، عبث و نزدیک به محال است.
+
آخر داستان هم یک وصفی از حال خنیاگر ربّانی ارائه میشود که حیف است ننویسم:
حیرتی آمد درونش آن زمان / که برون شد از زمین و آسمان
جستجویی از ورای جستجو / من نمی دانم تو می دانی بگو
قالی و حالی از ورای قال و حال / غرفه گشته در جمال ذوالجلال
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:43  توسط نیما حیرتی
|