+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:53  توسط نیما حیرتی
|
- باورت میشه! یک دقیقه سرم گرم بود، دیدم موبایلم رو دزدیدن...
- چطور آقا؟
- نمیدونم، اگر میشه سریعتر برید تا من یک مرکز مخابراتی سرقت موبایلم را اطلاع بدهم...
- (از عقب تاکسی) خاک بر سر کسی که موبایل میدزده...
- چطور آقا؟
- دزد اگر شرف داشته باشه باید بره دزدی مروارید...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:22  توسط نیما حیرتی
|
دستها را باز کرد، انگشتش را به سوی یکدیگر نشانه گرفت، پس از نجوایی عاجزانه، همینکه داشت چشمانش را می بست، نفس عمیقی کشید و سپس دو انگشت به خزیدن در آمدند.
هر لحظه سکههای شانسش بیشتر به سوی هم میغلطتیدند و هر دم که میگذشت ضربان قلبش شدت مییافت و هراس از هر گونه حرکت اشتباه تمام وجودش را فرا گرفته بود.
بالاخره با وجود تمام دقتی که داشت، آنها بیهیچ سایشی از هم عبور کردند. باخت و شانس پرش را از قله آن برج بلند مرگبار را به فراموشی سپرد.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:9  توسط نیما حیرتی
|