قطعه ترنج محسن نامجو را که گوش میداد، تا ثانیه ۴۴ ساکت بود و متفکر. لبخند به لب در ثانیه ۶۶ شروع به خندیدن کرد.
یکی گفت : موسیقی سنتی ما این است! امید من! امان، امان! فریاد! فغان! خواندنمان هم مثل خندیدن است! یا خوشت میآید یا نه! تو خارجی هستی، حتما گوشات عادت ندارد!
جواب داد : نه! موسیقی اولش خیلی خوب بود! از وقتی شروع به فریاد زدن کرد، همهچیز را به هم ریخت!
دیگری گفت : خوب! موسیقی تکهپارهایست از کارها و قطعههای فوقالعاده آهنگسازان (غربی و شرقی) دیگر که به زیبایی تمام در کنار هم قرار گرفته است. شعر هم ترکیبی از اشعار دو شاعر فوقالعاده ایرانی است. در واقع، از لحظهای که نامجو پایش را وسط میکشد و شروع به فریاد زدن میکند همه چیز را به هم میریزد.
آخری گفت : از تمام این مزخرفاتی که میگویند زیباییهای “عمیق” و “زیر پوستی” خستهام! میگویند : “این زیبایی به اندازه کافی عمیق نیست!” چه میخواهیم!؟ یک لوزالمعده دوست داشتنی؟!
+
جامباتیستا ویکو(فیلسوف و تاریخدان) معتقد بود که هرگاه “حقیقت”(Verum) و “واقعیت” (Factum) در کنار هم بنشینند، زیبایی به وجود میآید. زیبایی اینچنینی همان شکل خالص هنر است.
امانوئل کانت داوری و قضاوت درباره “زیبایی جهانی” را چیزی جدا از سلیقه و تفکر شخصی میداند و معتقد است که این قضاوت و تشخیص عینی(Objective) و علمی است. میگوید :
زیبا، نتیجه (هدف، منظور) یک حس خوشآیند ناخودآگاه، عمیق و درونی است.
زیبا، برای تمام بشریت معتبر است و با طبع همه (بشریت) سازگار.
زیبایی، شکل و ذات حقیقی یک “چیز” (شیء، موضوع، موسیقی، …) است بدون آنکه نشانگر هیچ کاربرد یا استفاده خاصی باشد.
+
اما استفاده فلهای و بیدلیل از واژههای زشت و زیبا در فرهنگ تعریف و نقد یک اثر موسیقی (و دیگر شکلها و وجهههای هنر، مثل سینما،نقاشی،معماری و…) کاملا اشتباه است. دلیل اصلی آن الف) وجود نداشتن تعریفی درست و یک صدا برای این کلمات(زشت و زیبا) است (مثلا شاید خیلی از ما زیبایی افلاطونی را به عنوان شکل خالص زیبایی قبول نداشته باشیم) و ب) اشتباه گرفتن این کلمات با احساسات و سلیقههای شخصیمان.
+
خواندن
- “اسکت سینگینگ” که گویا در فارسی، “صداخوانی” نامیده میشود، نوعی بداههخوانی و بازی حنجره است با کلماتی اغلب بیمعنی که نمونههایی از آن را در موسیقی محلی ما(جنوبی،کردی،لری و…) نیز میتوان شنید. (”هلهمالی”، “دمبل و دیمبول”، “هلیلو هلیوسَن” و…) و حتی در موسیقی سنتی ما هم، نوعی از این بازی روی کلماتی مثل “امان” و “امید” و “فغان” بارها شنیده شده است.
اما اسکت سینگینگ (صداخوانی) مورد نظر ما یکی از تکنیکهای خواندن در موسیقی جاز نیز هست. به نحوی که خواننده به کلماتی بیمعنی یا بیربط لکنت میدهد و آنها را در تکههایی از قطعه اجرا میکند. شاید برای جوانهایی که تا به حال مثلا موسیقی لوئیز ارمسترانگ را نشینیده باشند، مثال دم دست این نوع خواندن، که در دهه نود معروف بود، خواننده فقید امریکایی جان اسکتمن(جان پل لارکین) باشد. اسکتمن با توجه به لکنت زبان مادرزادیاش و با استفاده از تجربهای که به عنوان خواننده و نوازنده سبک جاز داشت، یکی از پرفروشترین و محبوبترین(در بین جوانان) آهنگهای دهه نود را به وجود آورد که نام آن آهنگ “اسکی با بوپ با دوپ بوپ“(Ski Ba Bop Ba Dop Bop) خودش به تنهایی تعریفی است کامل از آنچه تا به حال راجع به اسکتینگ نوشتم.
به نظر من یکی از نکاتی که محسن نامجو را در بین دستاندرکاران موسیقی موج نو و زیرزمینی ایرانی متمایز میکند، همین ساختار شکنی در خواندن است. نامجو با توجه به پیشینهای که در زمینه موسیقی محلی و سنتی دارد و با الهام از آثار موسیقی غربی در سبک جاز، صداخوانی را دوباره در موسیقی نوی ایرانی که اسیر چارچوب کهنه و خشک و بیانعطاف ذهن و گوش شنوندگان و دستاندرکاران آن است، اجرا میکند و باید اعتراف کنم که نمونه بسیار تمیز و موفق آن در همین قطعه ترنج شنیده میشود.
- از “ملودیک سینگینگ” تا “اگرسیو سینگینگ”، محسن نامجو خوانندهای نسبتا موفق و البته بسیار جسور است. یکی از سبکهای خواندن که اغلب در موسیقی متال (گونههای مختلف آن) شنیده میشود، همین به اصطلاح “هرش” خواندن یا به زبان سادهتر خشن خواندن(اگرسیو سینگینگ) است. (مثل جیغ زدن) که باز هم در قطعه “ترنج” نامجو این سبک از خواندن را هم به آزمایش میگذارد. و برعکس خوانندگان گروههایی مثل “کیوسک” یا “اوهام” که اولی درگیر تقلید بیش ازحد (فتوکپی با کیفیت پایین!) از مارک نافلر(دایراستریتس) است و دومی فاقد هرگونه تکنیک و صدا، نامجو خودش را در بین خیلی از خوانندگان موسیقی زیرزمینی متمایز میکند و احتمالا یکی از بهترین اتفاقاتی است که در فضای مسموم این سالهای موسیقی ایرانی میافتد.
از سوی دیگر با اینکه خواندن به سبک “هرش” برعکس “صداخوانی” در فرهنگ موسیقی ما کمتر شنیده شده ـ یا اصلا شنیده نشده ـ است و شاید با زبان فارسی هم زیاد همخوانی نداشته باشد، ولی با این حال همین تجربه و تلاش در ایجاد فضایی تازه برای “موسیقی ایرانی” درخور توجه است، حتی اگر نامجو هنوز در این وادی به اندازه کافی بر خواندن تسلط نداشته و در خیلی از قطعات به کل اثر لطمه زده باشد.
- در بازی با حنجره، نامجو به معنای واقعی با شعر و شنونده بازی میکند. نامجو شنونده را در دو فضای کاملا متفاوت سیاه و سفید بازی میدهد. فضای سیاه همان فضای تلخ طنز و شوخی است که معمولا با کلمات و اشعاری بیمعنی همراه است و فضای سفید همان فضای ملودیک صدای نامجو است و زمانی است که به معنای واقعی خواننده “گوشنواز” (ملودیک) میخواند. گاهی نیز فضاها جابجا میشوند یا با هم مخلوط شده و ترکیب تازهای به وجود میآید. به هر تقدیر نامجو از روی عمد یا ناخودآگاه شنونده را فریب میدهد و هر لحظه دچار شک میکند. این اثر قابل قبول است؟ یا اثری مزخرف و دور ریختنی است؟ اینجا دلایل طرفداران و مخالفان نامجو را نباید جدی گرفت چون هر دو دسته اغلب فریب خوردهاند و در واقع متوجه نیستند راجع به چه چیزی نظر میدهند. به عقیده من نامجو اگر قصدش از تهیه و اجرای این قطعات تحریک اندیشه شنوندههایش و جو موسیقی ایرانی باشد به خوبی از عهده آن برآمده است. هم اینکه مطالبی که راجع به موسیقی او و توجهی که در این زمینه شده است در این سالهای اخیر اتفاقی منحصر به فرد است.
+
پابلو پیکاسو در مورد برخی از مجسمههایش میگوید “اینها را ساختهام برای فریب چشمها، ذهن نباید گول بخورد.”
+
محسن نامجو حتی در زمینه خواندن ـکه به عقیده من بهترین بعد موسیقی او استـ نابغه و پیشرو نیست. حتی نوآوری خاصی هم در این زمینه نمیکند.(یعنی چیزی را خودش ابداع نکرده است) اما با جسارت زیاد ساختار احساسات شنونده و فضای بسته موسیقی ایرانی را با وارد کردن عناصری که برای آنها غیر قابل لمس و ناآشنا است به هم میریزد و از طریق “تجربه کردن” و یک “وصله و پینه” تر و تمیز ـکه البته همیشه هم موفق و تمیز نیست! ـ این جامه ژنده و پوسیده را دوباره برای به تن کردن آماده میکند.
این نوشته با نگاهی به شعر در موسیقی نامجو ادامه خواهد یافت.

