«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.» (صادق هدایت)
+
هفته پیش روز جهانی مبارزه با اعدام در سراسر جهان بود. نوشته پیش رو، خلاصهای از یک داستان حقیقی نزدیک به پنج سال پیش است که در روزنامههای سراسری آن روزها چاپ شد. (حتی این نوع روزنامهها هم دیگر وجود ندارند.)
متهم مورد اشاره در این نوشته احتمالاً در دنیای دیگر سیر میکند، روحش شاد.
+
مادر گریهکنان به دنبال مردی میدود و به جان وی دعا میخواند و میگوید: «خدا کسی را یتیم نکند، خدا خیرتان دهد...شما را به خدا کاری انجام دهید دیگر به هیچ جا روی امیدم نیست...». مرد میگوید به خدا امید داشته باشید و وارد صحن دادگاه میشود. همه قیام میکنند، مادر از در دیگری با عجله وارد میشود و تسبیح در دست گوشهای مینشیند و اشک میریزد.
علی پسرکی نازک اندام و کشیده با پوستی روشن و چشمانی بسیار زیباست که به نظر میرسد 16 بهار را دیده اما چون شکسته مردیبه شمارش خزانهای بسیار پرداخته و اکنون با آن اندام نحیف خود سر به زیر انداخته، دیگر حتی روی به نگاه مادر ندارد و شرمگین در انتظار است. دادگاه در هیاهوی خود تمامی این نقاط را گم میسازد تا آنکه قاضی پس از وقفه میخواند:«...آقای علی مرهمتی، پسر غلام حسین؛ شما نیز متهم درجه دوم اعلام میشوید و به حکم دادگاه مقرر تا زمانی که به سن قانون برسید در بند قانون خواهید بود و پس از آن به دار قصاص محکوم می شوید...».
شیون به پا میخیزد و قاضی حکم باقی مجرمان امر را میخواند...دادگاه اکنون تمام شده و اینک من هستم که خواستار ملاقات با مادر هستم...
+
- خانوم محترم شما مادر علی مرهمتی هستید؟
- بودم، شاید هم هنوز باشم، دیگه پسری ندارم...خدا...
...(پس از آرامش نسبی خودم را معرفی میکنم و میگویم وکلای بسیاری را میشناسم که حاضرند چنین پروندههایی را مجاناً قبول کنند و سپس به گفتگو میپردازیم)
-من اکرم امین اللهی هستم، پدرم به حشمت امینی معروف بود و از آن تجار به نام بود که در امینی و صداقت شهرت خود را داشت، خدا بیامرزتش فکر میکنم ده سالم بود که فوت کرد، دو سال بعد مادرم با یکی از اهالی بازار ازدواج کرد، روزگار خوبی نداشتیم تا اینکه مادرم چند سال بعد فوت کرد و من اون موقع یک دختر شانزده ساله بودم...سه ماه بعد از فوت مادرم به اجبار زن یکی از شاگردان بازار به نام محمد صادق اردکانی شدم و روزگار گاه به سختی و گاه به نیکی میگذشت اما هر چه به یاد دارم جز این نیست که کمتر به خانه میآمد و زمانی هم که پایش به خانه میرسید جز یک موجود خسته چیزی نبود. اما زندگیم را دوست داشتم...جنگ شروع شد و در سال 63 بود که محمد شهید شد و من باز تنها ماندم در خانهای اجارهای و کوچک، شروع به خیاطی کردم تا بتوانم شکم خود را سیر کنم تا آنکه در همسایگی ما پس از آشنا شدن با خانواده مرهمتی همسر آقای عبد الرضا مرهمتی شدم. عبد الرضا یک جانباز معتقد بود که پایش را فدای میهن کرده بود، جنگ باز هم ادامه داشت و چند ماه بعد فرزند ما به دنیا آمد اما همینکه علی خواست تا از نعمت پدر استفاده کند متوجه شیمیایی بودن عبد الرضا شدیم...خدا رحمتش کنه، سال 72 بود که به بهشت برین شتافت و حالا یک مقرری اندکی نیز از بنیاد شهید میگرفتم.
با خیاطی علی را بزرگ کردم و چشمانم را برایش گذاشتم، الان به خوبی سابق نمیتوانم ببینم، ما در محله مختاری انتهای خیابون حافظ زندگی میکنیم و میکردیم، علی هم همانجا بزرگ شده و به مدرسه میرود، پسر بسیار شیطان و بازی گوشی هست، همیشه چیزهایی میخواهد که از توان من خارج است. تابستان پیش رفت در مکانیکی محل مشغول به کار شد، بعد از آن در زمان مدرسه کمک دست خرت و پرت فروش در حوالی میدان راه آهن شد و از آن موقع دیگر از برنامه کارهایش خبر نداشتم اما به نظر خیلی راضی میآمد و دستمزد نسبتاً خوبی با خود به همراه میآورد، بعد از سه ماه خبر رسید که علی به همراه چند نفر دیگر به همراه چند صد کیلو مواد دستگیر شدند، بعد هم یک باند شناسایی میشه...علی به همراه سه نفر دیگه موقع فرار دو نفر را اول میکشند و بعد دستگیر میشوند...از نظر قانون میگن شریک جرم بوده...اما شریک یه پسر 18 سال و یک مرد 27 ساله!میگن خیلی مواد داشتن حمل میکردن...علی بعداً گفت کارش این بوده که مثل یک پیک برای دیگران بستههایی رو جابهجا میکرده...و در ازای اون به چیزهایی که میخواسته میرسیده...از علی آزمایش خون گرفتن...معتادش کرده بودن...
(مادر علی دیگر نمیتواند جلوی خودش رو بگیرد...اشک، اشک و باز هم اشک اشک...)
+
این داستان نتیجه یک مرثیه برای یک زن است، زنی که در برابر صدها مرد میایستد و یک تنه بار تمامی بلاها را به جان میخرد.فرزند وی در حقیقت فرزند یک شاهد است، پدرش جانباز و شهید است، پدرش به مرزها میشتابد تا بیگانگان را بیرون راند و دیگر توان کنترل اوضاع داخل و فرهنگی را نداشته...دیگران مسئول کنترل اوضاع داخلی بودهاند، مدارس موظف به تربیت علی بودهاند، اما علی بر باد میرود و خواهد سوخت، این مرثیهای بود در رثای جوانانی که در این جامعه زندگی میکند و این مرثیه ای برای پدران و مادرانی است که محکومند که فرزندانشان را در این جامعه پرورش دهند و محکومند آنها را به محیطی بفرستند که دیگر جرمها از همه جایش بیداد میکند و زندانهایش دیگر تاب تحمل ندارد و دارهای اعدامش دیگر نمیتوانند شاهد این همه فجایع باشند و در این میان سودجویان بسیار کما فی سابق به کارهای خود میپردازند و هزاران نفر را آلت دست خویش قرار میدهند.
+
علی دو سال بعد از محکومیتش اعدام میشود...هیچ کاری نمیشود کرد...جرم وی شریک در قتل مامورین نیروی انتظامی و حمل مواد مخدر بود...مقدار محموله را نمیدانم اما آنقدر کافی بوده تا چوبه دار را معطر سازد...علی تا 18 سالگی باید صبر میکرد و حتماً هر شب در کابوسهایش بوی این عطر را حس میکرده است...خدایش بیامرزد.
+
هنوز هم بعد از پنج سال این داستان مثل خوره روح من را میخورد و میتراشد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:42  توسط نیما حیرتی
|
- آقا تو را به خدا من را سر کوچه امینی پیاده کن. من اینجاها را بلد نیستم.
- خواهرم گفتی بالای ظفر بود؟
- بله داخل آدرس نوشته، ظفر کجاست؟
- خواهرم این هم ظفر، این کوچه که امینی نیست، صبر کنید؛ آهان این هم از کوچه امینی. بفرمایید خانم.
- مرسی آقا، چقدر میشه؟
- 200 تومان خواهرم.
- ای آقا من هر روز دارم روزی سه بار این مسیر رو میرم و میام، همیشه 100 تومان میدم!!!
- خواهرم این کرایه مال زمان ناصرالدین شاه بود!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:53  توسط نیما حیرتی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:30  توسط نیما حیرتی
|
یکی از قدمای مردسالار به نام خاقانی سروده که: «پسر، خاندان را بود خانهدار/ چو جان پدر شد به دیگر سرای». هنوز هم این اشعار در زبان عامیانه به گونههای مختلف زمزمه میشود.
+
در عوض کسانی هم هستند که رنج زندگی را بر دیگری حق میدانند، و آرامش، که البته در اصل بیخیالی است، را بر خود واجب میشمارند. چطور در همین جمع دوستانه اطراف دختری دیده میشود که کار و تلاش را سهم مشترک زوجین میداند، در حالی که چند قدم که پیش میروی خواب منظم و عادات راحتطلبانه حقوق الزامی یک خانم جوان تلقی میشود. البته در آقایان رعنا هم کم از این موارد وجود ندارد.
اینگونه خواستهها تنها محدود به تقاضای طرفین از یکدیگر به طور شخصی نمیشود، خانوادهها نیز تحت تاثیر چنین باورهایی بر سر ازدواج فرزندان خود گاه بر سر مهریه و حقوق مکتوب سند ازدواج دست به تعیین نرخ، شرایط و حتی چانهزنی میزنند. متاسفانه چنین امری تا جایی پیش میرود که خانوادههای اصیل بر اساس میزان جهاز تمایز داده میشوند. همچنین یک پسر مجرد بر اساس داراییهای خود یا خانواده خود داخل محدوده آدمیزاد محسوب خواهد شد. انسانیت یعنی دستودلبازی بیمنطق!
در همین اوضاع است که میگویند پر درآمدترین شغل جامعه «فرزندی» میباشد. فرزند مسئولیت خانواده را میپذیرد یا والدین که باید به واسطه ازدواج فرزند خانه، ماشین و اسباب منزل را تهیه کنند؟ معشوق واقعی جوانان امروز پدران و مشارکت در ساخت زندگی وظیفه مادران شده است. امروزه اگر جوانی توان مالی خواستهای را نداشته باشد، تکیه به خانواده ابداً امری قبیح شمرده نمیشود.
+
البته عناصر ذکور، منحرفالحالی، کم نیستند که همسر خود را زینت زندگی میدانند و یا عناصر مونث، کوته بینی، که مرد خانه را چراغ خانه میپندارند. هنوز هم مردانی پیدا میشوند که با گرو گذاشتن یک تار سبیل و غیرت خود مسئولیت یک خانواده را میپذیرند، و چه دخترانی که تنها به امید همین قول مردانه زندگی خود و فرزندان خود را بیمه میسازند. این عناصر با حواشیهای مرسوم جامعه (بازار مکاره) بیگانهاند و عجب آنکه احساس خوشبختی را به سهولت را در آغوش میگیرند.
امروزه جوانی که بخواهد مرحله طبیعی زندگی اجتماعی خود، مسئولیتپذیری فردی، را پشت سر بگذراند گاهاً نادان تلقی میگردد. مردانی که بعد از کار روزانه در تنظیف ظرفهای کثیف یک خانم خانهدار کمکی نمیکنند، مرد سالار خوانده میشوند. دخترانی که کار کردن را وظیفه زندگی مشترک خود میدانند، ارزشهای خود را زیر پا می گذارند و …
+
نتیجه 1 : بیخیالی، خوشخیالی، راحتطلبی و حماقت را میتوان به هر شکلی توجیه کرد.
نتیجه 2 : این حرفها اصلاً مناسب این وبلاگ نیست اما خوب این خالهزنک بازی هم حالی دارهها...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:5  توسط نیما حیرتی
|
ماه گذشته، یک سخنگوی رسمی در ایران اعلام کرد: تنها پاشنه آشیل دولت و مجلس تورم است.
خدا را شکر که تنها یک مشکل داریم. البته فکر کنم تورم یک موضوع پیشپا افتادهای باشد که نیازی به توجه ندارد!
در همین رابطه، جامعه باستانشناسی یونان، یک سخنگوی رسمی ایران را به تحریف روایت «پاشنه آشیل» متهم کرد.
+
مدیر کل آسیب دیدگان اجتماعی بهزیستی در این باره اعلام کرد، بر اساس آمار، طلاق 12 درصد رشد مثبت و ازدواج 22 درصد رشد منفی داشته است.
ایشان در گفتگویی با خبرنگاران افزایش آمار آسیب های اجتماعی را همراه با آنچه رشد زیرزمینی این آسیبها نامید همراه خواند.
به گفته این مقام مسئول، در حال حاضر اعتياد، طلاق، خشونتهای خانگی، فرار از منزل، اقدام به خودکشی، زنان خيابانی و افراد دارای اختلالات جنسی بيشترين آسيبهای اجتماعی ایران را تشکيل میدهند.
+
اخیراً مشاور استاندار تهران در امور بانوان، آمار طلاق را در پایتخت بسیار بالاتر از سایر استانهای ایران عنوان کرد، رییس سازمان ثبت احوال هم چندی پیش اعلام کرد که در سه ماهه اول سال جاری، حدود 25 هزار طلاق در ایران ثبت شده است.
+
در این رابطه، انجمن حمایت از حقوق «مردان گل و بلبل» اعلام کرد دیگر این عناصر، به ویژه مجردها، توان پاسخگویی نیاز جنسی جامعه را ندارند. در این رابطه طرح سهمیهبندی به صورت «مرد کارت» برای بیوهها محترم به زودی اجرا میشود.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:0  توسط نیما حیرتی
|
امروز حوصله روزنامه خوندن ندارم. راحت بگم من از آن دسته
خوانندههایی هستم که ظرفیتم برای خواندن طنزهای تلخ (کمدی سیاه) بسیار پایین است.
به طور کلی هرچه پیشرفتهتر، خود شکوفا تر و به سمت مدرنیته حرکت میکنیم، ظرفیت من
هم به همان نسبت پایینتر میآید.
+
چهارشنبه 27 تیر 1386 – روزنامه همشهری – گروه حوادث:
عملیات دستگیری اعضای باندی که با سکه و عتیقههای قلابی از مردم کلاهبرداری
میکردند به علت سهمیهبندی بنزین متوقف مانده است. در این عملیات قرار بود ماموران
همراه 2 تن از متهمان عازم شمال کشور شده و با محاصره مخفیگاه دیگر اعضای باند،
آنها را دستگیر کنند.
به گفته بازپرس به خاطر سهمیهبندی بنزین و نداشتن سوخت
کافی، پلیس قادر نیست عملیات دستگیری متهمان را ادامه دهد مگر آنکه شاکی پرونده،
تهیه سوخت را بر عهده گیرد. اما این در حالی بود که سازمان میراث فرهنگی، به عنوان
شاکی پرونده نیز اعلام کرده بود که میتواند هتل و خودروی مورد نیاز را در اختیار
پلیس قرار دهد اما به علت نداشتن کارت سوخت از تهیه بنزین عاجز
است.
+
سهشنبه 26 تیر 1386 – روزنامه همشهری – گروه حوادث: کارت
سوخت خودرو، درگیری تلخی را رقم زد که در جریان آن مردی دوستش را با ضربه مشت از
پای درآورد.
این مرد در بازجوییهای اولیه، در حالی که به شدت متاثر بود
در توضیح ماجرا گفت: من و مقتول از سالها قبل با یکدیگر دوست بودیم؛ آنقدر به هم
اطمینان داشتیم که با هم شراکت کردیم و در این سالها هیچ مشکلی
نداشتیم.
+
من بنزین دارم، پس هستم!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:39  توسط نیما حیرتی
|