این نوشته بخشی از خاطرات دکتر باستانی پاریزی در حوالی جلفا از زبان یک روستایی است:
«روزی به قریه مجاور ساحل روسی ارس به نام یوجی رفته بود، آنجا در میدانی جلوی مسجد دید که جمعی از پیرمردان قریه نشسته و صحبت میکنند و درختهای چنار را کاشته آبیاری میکنند و هر روز مراقبت آنها میکردند. پس به آنها گفت: عمو شما سن زیاد دارید، فایده صرف اوقات برای نهال چنار که سالیان دراز برای رشد لازم است، چیست؟ چون این را گفت پیرمردان گریه کردند و گفتن: تنها آرزوی ما در زندگی آن است که این درخت بزرگ شود و اینجا باز ملک ایران شود و مأمورین مالیه ایران برای جمع مالیات اینجا بیایند و ما قادر برای ادای مالیات نباشیم و پاهای ما را به این چنارها بسته چوب زنند...
آری...برای دریافت مالیات عقب افتاده هشتاد ساله ای که نداده ایم ما را بزنند. به فارسی بگویند : پدرسوختهها زود باشید مالیات عقب افتاده را حاضر کنید و ما در حالی که شانههایمان از ضرب تازیانه سیاه شده است هی به ترکی فریاد بزنیم: به خدا نداریم، والله نداریم، بالله نداریم....»
+
این تصویر یک کاریکاتور درباره دیار پارس است:

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:39  توسط نیما حیرتی
|
شنبه هزاران تن در کابل، به همراه حامد کرزی رئیس جمهور و سایر مقامات ارشد دولتی، ششمین سالروز ترور احمد شاه مسعود را تجلیل کردند. مراسم رسمی تجلیل از این روز در ورزشگاه غازی کابل، با حضور رئیس جمهور، شماری از اعضای کابینه، نمایندگان پارلمان، رهبران سابق جهادی و هزاران نفر از شهروندان کابل برگزار شد.
فرمانده احمد شاه مسعود، پس از سالها مقاومت در برابر اشغال کشورش توسط ارتش شوروی سابق و نبرد با گروه طالبان، در نهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، در اثر انفجار انتحاری دو مرد عرب که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند، کشته شد. خبر کشته شدن این فرمانده مجاهدین که میتوانست به کاهش روحیه هم رزمانش در جبهه ضد طالبان بینجامد، با چند روز تاخیر اعلام گردید.
لویه جرگه اضطراری افغانستان که در پایان دولت موقت تشکیل شد، به احمد شاه مسعود لقب قهرمان ملی داد و نه سپتامبر سالروز ترور شدن وی، در افغانستان «روز شهید» و تعطیل رسمی اعلام گردید.
آقای کرزی گفت: «احمد شاه مسعود کسی بود که در مشکل ترین روزهای زندگی خود، در شرایطی که خاک پاک افغانستان زیر پای بیگانه شده بود، در گوشه ای از این خاک، به مقاومت ادامه می داد.» به عقیده من آقای کرزی باید اعلام میکرد: ترور این مرد بزرگ، سقوط برجهای دو قلوی معروف، سقوط طالبان، اجازه شنود تلفنی به ماموران دولتی بسیاری از کشورها، غارت نفت عراق، افزایش کشت خشخاش و کشته شدن هزاران بیگناه همگی سلسله رویدادهایی کاملاً مرتبط هستند.
فرمانده دره پنج شیر، مرد بزرگی بود و به همین سبب هم این زمانه را ترک گفت. روحش شاد و نامش مستدام.
+
به پرستوها بگویید، از آن سوی نا ممکن خبر آورند: از نسیم گنگ شادی...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:57  توسط نیما حیرتی
|
پرده اول:
جمعی از نویسندگان و اهل قلم با انتشار نامه سرگشادهای به بازداشت و محاکمه یعقوب یادعلی، داستاننویسی که به خاطر نگارش یک کتاب تحت محاکمه قرار گرفته است، اعتراض کردند. امضا کنندگان به پاس حرمت «کلمه»، «خلاقیت» و «آزادی بیان» خواستار توقف پیگرد این نویسنده شدند.
آگاهان گفتند اگرچه کتاب این نویسنده جواز انتشار دارد و بارها بازبینی شده است، اما فعلاً باید او را محاکمه کنند. همچنین آگاهان گفتند «حرمت» کلمهای تعریف نشده در خاک فراموش شده است.
+
پرده دوم:
وزارت خارجه خاک فراموش شده اعلام کرد که هیچگونه تحریمی قدرت تاثیر گذاری بر اقتصاد داخلی را ندارد.
مدتی است تعدادی بانک فرنگی از خدا بیخبر، روابط خود را با خاک فراموش شده قطع کردهاند. به همین دلیل واردات نسبت به سالهای گذشته کمتر شده است، و شرکتهای مزدوری هم که قطعاتی از فرنگ وارد میکردند به لطف خدا در حال ورشکستگی هستند. به عنوان مثال میتوان به شرکتهای وارد کننده دارو برای بیماریهای خاص و داروهای شیمی درمانی اشاره کرد.
معنای خطوط فوقانی به معنای «کمبود» نیست. آگاهان پیشبینی کردند که «قحطی کامل» داروهای شیمی درمانی در خاک فراموش شده، کمکم به امری عادی تبدیل خواهد شد.
+
پرده سوم:
همه داخل یک صف ایستاده بودند. یک حضرتاشرف که همه امضاهای یک اداره به دست ایشان بود، تشریف نداشتند. باری به هر جهت ضعف ساختار اداری باعث شد تا جماعتی ساعتها به گفتگوهای دوستانه بپردازند، چرت بزنند و یا گوشهای کز کنند.
حضرت اشرف وارد شد. همه هل میدادند. صف کمی به هم خورد و بسیاری ناشناس به وجود آمدند که از این جمع مفلوک ادعای نوبت کردند. ریش سفیدان گفتند همه مراقب نوبت خودشان باشند. عدهای محترمانه و عدهای با رگهای متورم بر سر جایشان بگو و مگو میکردند...
هر کسی که میتوانست حتماً به حق نفر دیگر تجاوز میکرد. اگر کسی آشنایی داشت بر حق تعداد بیشتری تجاوز میکرد و یکسره وارد اتاق میشد. همه به چنین افرادی هر چه دلشان میخواست میگفتند و دم از فرهنگ میزدند در حالی که زیر چشمی به دنبال آشنایی برای خود بودند تا بوزینهوار به حق دیگری تجاوز کنند.
آگاهان در حال خدمت بودند و وقت نداشتند در این رابطه نظرات خود را اعلام کنند.
+
نتیجه گیری:
- بهترین راه محاکمه یک آفتاب پرست، تبعید او به مناطق آفتابی است.
- در یک کمدی سیاه همیشه مقداری تناقض وجود دارد.
- در خاک فراموش شده هیچ حقی وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، به شما ربطی ندارد.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:31  توسط نیما حیرتی
|
همان روز شنبه بیست و هفت مرداد، که روزنامه گاردین چاپ لندن با عکس بزرگی در صفحه اول خود خبر از مرگ «بیل دیدز» روزنامه نگار مشهور بریتانیائی داد، و دیلی تلگراف همکار سالیان خود را با صفحات متعدد بزرگ داشت، همتای ایرانی او احمد شهیدی، آخرین بازمانده نسل اولین روزنامه نگاران مدرن، در تنهائی تهران درگذشت.
احمد شهیدی هنگام درگذشت نود سال داشت و خبرنگاری را به گفته خود از زمان مرگ «تیمورتاش»، آذر ۱۳۱۳، آغاز کرد. او در سال ۱۳۵۳ مجموعه مقالات بیل دیدز را به فارسی برگردانده و در روزنامه اطلاعات چاپ کرده بود.
+
شهیدی که لیسانس زبانهای خارجی از اولین دوره دانشگاه تهران داشت، در طول پنجاه سال مستمر فعالیت مطبوعاتی مدال عالی «اتوال نوآر» را از دولت فرانسه دریافت کرد، زمانی که سردبیری تنها روزنامه فرانسه زبان تهران، ژورنال دو تهران، را به عهده داشت.
احمد شهیدی از دو سالی بعد از ورود به حرفه مطبوعات وارد موسسه اطلاعات شد و از یاران نزدیک بنیانگذار اطلاعات «عباس مسعودی» گشت و تا روزی که انقلاب بنیان موسسه را دگرگون کرد در آن جا ماند. در این زمان مدتی بود که مقامش سردبیر تمام نشریات موسسه اطلاعات بود که تعدادشان به هشت تا میرسید.
شهیدی که به خلق و ادب در میان روزنامه نگاران شهرت داشت، در طول سالهای بعد از شهریور بیست بارها به او پیشنهاد گرفتن شغلی در دستگاه دولت داده شد که همواره به شوخی و با اشاره به قلم خود میگفت: «اجازه نمی دهند آقا».
از وی که به فرانسه و انگلیسی تسلط داشت و به گفته خود ترجمه خبرهای جنگی باعث شد که آلمانی هم یاد بگیرد، ترجمه های متعددی باقی مانده است که مادام کاملیا، میشل استروگف، شب های تار و داستانهای کوتاه گی دو مو پاسان از آن جمله است. و از جمله تالیفاتش چرخ و فلک عشق در سال ۱۳۳۲ منتشر شد.
+
«داریوش همایون»، وزیر وقت اطلاعات و جهانگردی، از حوادث سال ۱۳۵۶ نقل میکند: «... در گرماگرم جلسه ای در وزارتخانه، آقای احمد شهیدی سردبیر نشریات اطلاعات تلفن کرد و گفت میدانید مقالهای که فرستاده شده چیست؟ من طبعا نمیدانستم. گفت حمله به «خمینی» است. گفتم باشد، دستور رسیده است که چاپ شود. گفت اگر چاپش کنیم در قم میریزند و دفتر روزنامه را آتش میزنند. گفتم چارهای نیست و خودتان میدانید دستور از کجاست و کاری نمیشود کرد. گفت چرا ما چاپ کنیم؟ گفتم فرقی ندارد و یک روزنامه باید چاپش کند و اطلاعات از همه روزنامهها بیشتر خواننده دارد. یکی دو ساعت بعد نخست وزیر دکتر «جمشید آموزگار» تلفن کرد که آقای فرهاد مسعودی صحبتی درباره مقالهای کرده است. موضوع چیست؟ گفتم امر کردهاند چاپ شود. او هم گفت البته باید چاپ شود و به دنبال تایید نخست وزیر، روزنامه اطلاعات دو روز بعد مقاله را در یک صفحه داخلی چاپ کرد و چنانکه آقای شهیدی پیش بینی کرده بود طلاب قم به دفتر اطلاعات حمله کردند. ولی از آن بدتر شورشی در آن شهر برخاست که بر اثر زیاده روی ماموران انتظامی و بکاربردن سلاح آتشین بجای سلاحهای ضد شورش شش تن در آن کشته شدند.»
در بسیاری از روایت ها چاپ نامه رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات از اولین جرقه های انقلاب منتهی به سقوط رژیم پادشاهی ذکر شده است. اما شهیدی ماند و یک سال بعد شاهد آن بود که روزنامه اطلاعات با عنوان بزرگ «شاه رفت» خبر از حادثه ای میداد که شهیدی به عنوان یک روزنامه نگار آگاه پیشبینی کرده بود.
+
مرتضی ممیز، پدر گرافیک ایران، احمد شهیدی را از اولین مدیران خوش فکر مطبوعات توصیف کرده که به شکل و فرم نشریات اهمیت می داد و فردریک تالبرگ و محمد بهرامی از جمله برکشیدگان وی هستند که تازه خود کسانی مانند مرتضی ممیز و آیدین آغداشلو را تربیت کردند و بسیاری از استادان امروز گرافیک را.
احمد شاملو شاعر مشهور ایرانی نیز که دورانی به دعوت شهیدی در موسسه اطلاعات، نشریه ای را دبیری کرد از وی به عنوان یکی از شریفان حرفه روزنامه نگاری یاد کرده و نوشته «نجابتش همین بس که تاب نداشت به من بگوید مدیر و دستگاه، دیگر کار ما را نمیپسندند. گذاشت و رفت و ابلاغ امر اعلی را به دیگری گذاشت.»
+
بیل دیدز در هفتاد سال خدمتی که به کشورش کرد دو سالی هم وزیر در کابینه محافظه کاران بود و سردبیر روزنامه دیلی تلگراف، که اطلاعات تهران را میتوان بدان نزدیک دانست.
شهیدی در طول خدمت طولانی در روزنامه اطلاعات خبرنگار ارشد، دبیر سرویس خارجی، منتقد هنری، سردبیر اطلاعات هفتگی، سردبیر اطلاعات ماهانه، سردبیر روزنامه اطلاعات و سرانجام سردبیر تمامی نشریات آن موسسه بود.
اگر در وصف بیل دیدز نوشتند که او خبرنگاری با وجدان و سربازی شجاع، نویسنده ای موشکاف و شهروندی قابل اعتماد بود، همین صفات برازنده احمد شهیدی است که عکس او در صفحه اول هیچ نشریهای در تهران چاپ نشد، گرچه صدها روزنامه نگار که برخی اکنون به سن بازنشستگی رسیدهاند وی را به حسن خلق و جوشش و یاری به جوانان به یاد دارند. روحش شاد و نامش مستدام.
منبع: بیبیسی
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:2  توسط نیما حیرتی
|
این اولین نوشته من در یک دیار دیگر است. تصمیم داشتم کلاً خاک زادگاه را مدتی فراموش کنم و به سوی دیگری بروم، اما گویا خاک فراموش شده هنوز باید وجود بنده را تاب بیاورد.
+
چند روز پیش یک خبر بدی شنیدم. خبری که هزاران آرزو را به عقب انداخت. البته شاید نزدیک به فراموشی. بعد از این خبر، صرف یک ناهار محلی مزخرف هم میتواند بهترین تصمیم یک احمق باشد که حاصل آن دلپیچه و تا حدی مسمومیت است.
بعد از ظهر، منگ و خراب از یک خواب کثیف با بدن عرق کرده بلند شدم و به هر زحمتی بود به چاه خلا رسیدم. وقتی نشستم توانم تمام شده بود، نفس بلندی کشیدم و سعی کردم خودم را راحت کنم اما زورم تنها به چروکیده کردن ابروهایم بسنده کرد. در همان حال کمی چرت زدم و چند دقیقه بعد هر چه زور داشتم جمع کردم تا تنها بتوانم از این همه درد کمی خلاصی پیدا کنم. باور کنید اگر عزرائیل فرود میآمد، تنها با یک لبخند از خودم دفاع میکردم. هر چه بود گذشت و تا شب هم در اتاق هتل از یک سو به سوی دیگری میخزیدم. حدود نه شب به بعد مثل مرغ تا فردا صبح بیهوش شدم، و چند تلفن هم به دیار رجکتآباد فرستادم.
حتی فردا صبح و فردا ظهر هم حال مساعدی نداشتم. خدا این همه حماقتهای مذلتوار را لعنت کند که خلاصی از سرش بسی دشوار است. البته به عنوان تفریح کمی هم دنبال خرید رفتم اما باور کنید اینجا هم دست کم از آشغال فروشیهای بزرگ خانه خودمان ندارد. فقط به خرید چند سوغات بیخود بسنده کردم و پرونده تفریح هم بسته شد.
+
اگر من به هدفم امید نداشتم همه چیز را رها میکردم، یک نفس بلند میکشیدم، سیگارم را روشن میکردم و به داخل یک بار شبانه راه میافتادم. شاید این یک راه فراموش مفلوکانه باشد که هرگز به پای داشتن ذرهای امید داشتن هم نمیرسد.
بعد از دو روز این چند خط را نوشتم که بگویم، امید داشتن خوب است. حتی در مزخرفترین ساعتهای زندگی به درد میخورد. در تمام این لحظات دلم میخواست یک بیت شعر بخوانم، و بالاخره همان شعری را که میخواستم، در جایی خواندم که اصلاً تصورش را نمیکردم.
شاید عجیب باشد، اما تنها آن چند جمله کوتاه، قدرتی غیرقابل تصور به من داد. خداوندا بابت همه چیز متشکرم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:55  توسط نیما حیرتی
|
محمد پرویزی مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد، در باره توقیف شرق از سوی هیات نظارت بر مطبوعات گفته است: «روزنامه شرق به خاطر مصاحبه با یکی از عناصر ضد انقلاب و مروج همجنسبازی که بر این فسق علنی اشتهار دارد و در این مصاحبه نیز مکنونات قلبی خود را آشکار کرده و بر اساس تبصره 12 قانون مطبوعات و به استناد بند دو ماده شش همان قانون توقیف شده است.»
محمود علیزاده طباطبایی، وکیل مدافع روزنامه شرق علت توقیف روزنامه را غیر قانونی دانسته و گفته است: «توقیف روزنامه مبنای قانونی ندارد زیرا دستگاه قضایی متعرض فرد مصاحبه شونده نشده است.»
+
روزنامه شرق یک روز بعد از انتشار گفتگو با «ساقی قهرمان»، از نویسندگان ایرانی که خارج از این کشور زندگی میکند، از خوانندگان خود عذر خواهی کرد و نوشت: «از سابقه نامبرده شناختی نداشته و پس از این در اینگونه موارد دقت نظر بیشتری خواهد داشت.» روزنامه شرق همزمان با عذرخواهی از خوانندگان، این گفتگو را از صفحه اینترنتی خود حذف کرد.
روزنامه کیهان همزمان با توقیف روزنامه شرق از این روزنامه به شدت انتقاد کرده و نوشته این روزنامه «دیدگاه های رئیس سازمان همجنس گرایان ایران» را منتشر کرده است.
+
هيات نظارت بر مطبوعات همچنین گفته است که روزنامه شرق طی عمر سه ساله اش دست به انتشار مطالب الحادی و تفرقه آميزی همچون توهين به شخصيتهای دينی، سياسی و ملی زده و از مصوبات شورای عالی امنيت ملی کشور سرپيچی کرده است. یکی از موارد آن پيگرد قضائی اين روزنامه در ارتباط با چاپ مقاله ای درباره ستارخان - از رهبران مشروطيت ايران - در تاريخ 8 ژوئن (17 خرداد) بود که هيات نظارت بر مطبوعات، آن را مصداق ايجاد اختلاف نژادی و قومی تلقی کرد.
+
من روزنامه ندارم، پس ...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:32  توسط نیما حیرتی
|
در جوی زمان، در خواب تماشای تو میرویم.
سیمای روان، با شبنم افشان تو میشویم.
پرهایم؟ پرپر شدهام.
چشم نویدم، به نگاهی تر شدهام.
این سو نه، آن سویم.
و در آن سوی نگاه، چیزی را میبینم، چیزی را میجویم.
سنگی میشکنم، رازی با نقش تو میگویم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم.
ابری رفت، من کوهم: می پایم. من بادم: میپویم.
در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، میآیم، میبویم.
«سهراب سپهری»
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 3:0  توسط نیما حیرتی
دلتنگی حساب و کتاب ندارد، داخل هیچ منطقی قرار نمیگیرد و اصلاً نمیشه انتظار داشت در بهترین لحظهها ناگهان سراغ آدمیزاد نیاید. البته چیز بدی هم نیست، گاهی حتی فراخی دل باعث دردسرهای بیشتر میشود.
به نظر من دلتنگی با افزایش قوه تخیل رابطه کاملاً مستقیم دارد. قبول دارم که هیچ قانونی را نمیشود به طور مطلق برای همهچیز صادق دانست اما شعرای بسیاری داشتیم که در همین باب آثار بسیاری سرودهاند. از اهل ادب هم که فاصله بگیریم و خود را در دام عوام اندازیم، هزاران قصه در این باب وجود دارد. کلاً باید بگم که این مسئله با ذات آدمی گره خورده است. جد همه ما، حضرت آدم، سرانجام با آرزوی بازگشت به بهشت از دنیا رفت و حتی همراهی همسر، فرزندان و نوادگان نیز هرگز آشوب دل او را التیام نداد. (کز نیستان تا مرا ببریدهاند / در نفیرم مرد و زن نالیدهاند / مولانا)
+
تکیه بر جایگاه بزرگان زدن خطاست، این حقیر هم ابداً اسباب بزرگی در این باب ندارد پس در نتیجه دلتنگیهای عارفانه در منافات نسبی با گروه خونی امثال بنده میباشد، اما دلتنگی در قید طبقه، فرهنگ، مذهب و سطح شعور نمیگنجد. ناخودآگاه فکر را با خود گره میزند و آنوقت میخورد و میکوبد و باز هم میخورد. بیخوابیهای شبانه، کلافگی روزانه، خماری عصرانه و عزلتنشینی هر ساعته گاهی وقتها دیگر تبدیل به یک بیماری مزمن، خطرناک، بیدرمان و حتی مسری میشود. (رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن / ترک من خراب شبگرد مبتلا کن / مولانا)
+
در میان دوستان دلتنگ معشوق، در کنار ایشان دلتنگ مادر و پدر، در حریم خانه دلتنگ دوستان و این قصه به همین سادگی شروع میشود و به ناکجا آباد، که شرح آن در این واژگان نگنجد، ختم میشود. رندانه مینویسم، مستانه میخوانم، در میان اوراق ناهمگون میخزم، موسیقی تمام سکوت مرا همچون ساز پرکاشن بیحاصلی پر میکند، اینترویت بد معجونی اعصابم را میجود، کار حوصلهام را سر میبرد اما باز هم ریسمانی از دور خودنمایی میکند.
در ورای دیوارهای دل، این کلید بهدست غافل، هنوز سوسویی پاورچین پاورچین میتابد.
+
مسئله این است؛ پایمردی یا خلاصی.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:54  توسط نیما حیرتی
|
هفتخوان قابل طی کردن است، نیازی نیست فرزند زال باشیم. اما گذشتن از محالات هم وجود دارد. جان بر باد دادن بهتر از وطن به دشمن سپردن، تن به ذلت کشاندن بهتر از ناموس به دست نااهلان گذاردن و چشم در خار فرو بردن بهتر از رنجش رفیق است. این اقوال نه در زمان حال به وجود آمدهاند و نه غبار فرسودگی بر چهره دارند.
+
خدای آسمانها و زمین فرمود که در آخرت از حق خود می گذرم، از حق خودت در برابر خودت هم خواهم گذشت اما از حق مردم گذشتن محال است. اگر خدای زمین این آدم نحیف است، و اگر دنیای اکبر را در دل خود به همراه دارد، چه بهتر که اول خدایی در رفاقت کند.
اگر تو خدا باشی و رفیقت در رنجش، در میان چهار عنصر هستی تنها با آتش مانند خواهی بود. دیوارها به لرزه خواهند افتاد، آسمان غرّش خواهد کرد و آشوبی امواج را به هر سو خواهد کوباند اما هیچیک یارای سکون تو را نخواهند داشت. وای بر مردمانی که در حیطه این خدا به خطا بپردازند.
+
اما امروز خدا مرده است. حتی با فانوس هم نمیتوان اثری از او جستجو کرد. بوی تعفن از هر سر برمیکشد، آدمی خود را به بوزینگی میفروشد و بر زمین حکم میراند. این بوزینه از آدمی فاصله گرفته و خدایی را از یاد برده است. رفاقت را به پشیزی میفروشد، حتی گام فراتر مینهد، و آنرا به مضحکه میگیرد. بوزینگان حتی تک رفاقتهای باقیمانده را میدرند و این ولوا سر دراز دارد.
بوزینه مردمان چون جیرهگیران بیچیز هر روز از سویی به سوی دیگر میدوند و ارزشها را در گندآب خود غرق میسازند. امروز تو را بر سر خود میگذارند و فردا خنجرهای سهمگین بر روح و پیکرت وارد میکنند. اینان گویی حتی از بوزینگی هم فاصله گرفته و زبونی ناب را پیشه خود ساختهاند. اما خدایگان هرگز از اقوال و احوال ایشان نخواهند گذشت. شاید که پردهها در همین عرصه فروخواهد افتاد و زبونی آنها بر همگان آشکار خواهد شد.
+
من در پس این دنیای پلشت در هراس دریده شدن تو، یگانه رفیق خوب هستم. اما هراس هولناکترمن از آن روزی است که دیگر هیچ خدایی باقی نمانده باشد. میدانم که اگر هم من تک خدای این زمین شوم، اندک زمانی تا مرگم باقی نخواهد ماند. ای کاش پایان این کابوس دست یافتنی بود.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:7  توسط نیما حیرتی
|

امروز مرکز موسیقی بتهوون پس چند هفته پلمب باز شد.
+
البته چند هفته پیش به دنبال اعتراض خانه سینما ایران از پخش غیرقانونی فیلمها و وارد شدن خسارتی هنگفت به جامعه هنر هفتم ایران، نیروی محترم انتظامی طی یک طرح فوری تصمیم به خشکاندن ریشه فساد در این باب گرفت.
+
بزرگی در خانه سینمای ایران، باز در همان چند هفته پیش، گفت: دزدی برای انجام امر دزدی، قلابی را به پنجره منزلی متصل میکند. از بد روزگار پنجره از جا کنده و بر سر دزد بیچاره می افتد. محتسب شهر جویای ماجرا میشود، سپس فرمان میدهد که نجار این پنجره را به جرم ساختن پنجرهای سست احضار کنند. پنجرهساز هم با مظلومی خاصی گناه را به گردن معمار نصاب می اندازد. تحقیقات اثبات میکند که معمار در هنگام نصب پنجره هواسش به بانویی سرخپوش جلب میشود. اما ریشه فساد پس از تحقیقات بیشتر مربوط به رنگرزی میشود که رنگ کننده آن لباس بوده...
رنگرز با بیشرمی تمام اعلام میکند که رنگ قرمز، رنگ محبوب اوست! پس اسباب اعدام مهیا میشود، اما به دلیل قد بلند وی، مجریان امر به دنبال یک رنگرز کوتاه قد رهسپار میشوند...
داستان هنوز ادامه دارد اما من خودمم دیگه حوصله ادامه ندارم.
+
از کنار فروشگاه بتهوون گذشتم، ابتدای میدان محسنی دو ماشین ون و یک بنز پلیس ایستادهاند. پسران و دخترانی که ظاهر مناسب ندارند را گویا ارشاد میکنند. از کنار آنها هم گذشتم...
چند قدم پایینتر، شاید کمتر از ۲۰ متر داخل خیابان شاهنظری، کاسب همیشگی، به راحتی (بیواهمه) و نه به نجوا میگوید: سیدی، نوار، سیدی جدید...
+
عنوان فوق از پوستر، جشن چند سال گذشته، گشایش سالن بتهوون در خانه هنرمندان ایران برگرفته شده است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:44  توسط نیما حیرتی
|
نماد ايران پس از مرمت و بهسازي نابود مي شود و پيش از رخ دادن اين اتفاق پروژه بهسازي ميدان و برج آزادي بايد متوقف شود كارشناسان هشدار داده اند كه طرح اخير در حال اجرا در ميدان آزادي با مشكلاتي همراه است كه در نهايت به نابودي و محو شدن ساختمان برج خواهد انجاميد .مهندس تورج سالكي مي گويد: ما در فروردين ماه 84 اعلام كرديم كه عده اي قصد دارند پس از تصويب بودجه دور ميدان را برزنت بكشند وسپس با خيال آسوده اطراف برج را گود برداري كنند و در زيرزمين فروشگاه احداث كنند .زيرا درخواست بودجه 7 ميلياردي به منظورمرمت برج معقولانه نبود.مهنس ايرج حقيقي (سازنده برج) با ابراز نگراني از اتفاقاتي كه در ميدان آزادي در حال رخ دادن است اظهار نظر هاي افراد را خطرناك مي داند و مي گويد محاسبات برج آزادي توسط يك شركت مهندس مشاور بين المللي انجام شده و هيچ خطري آن را تهديد نمي كند اين كه يكي از مسئولين سازمان ميراث فرهنگي گفته اند اين بنا در طول 10سال 3 ميلي متر جا به جا شده است كذب محض است .اگر در اين راستا مطالعات علمي صورت گرفته است نتايج آنرا منتشر كنند .وي درباره مرمت برج گفت :اسيد شور كردن برج مواد بين سنگ ها را شسته و به آن آسيب رسانده و سنگ ها را كدر كرده است جلا و رنگ كاشي ها با سند پلاست از بين رفته و در مقابل يخبندان و سرماي هوا كاملا آسيب پذير شده است .او درباره پوسيده شدن پي برج گفت "چون زير چمن خاك رس است ،آب هرگز از آن عبور نمي كند خاك رس مولكولهاي عدسي شكل دارد كه با خوردن آب باد مي كند و غير قابل نفوذ ميشود.فونداسيونهاي برج 6 متر از سطح زمين پايين تر است اگر حفره زير برج خالي شود بازهم پابرجا خواهد ماند اين ساختمان بدليل فرمي كه دارد خود به خود پابرجاست هر پايه برج با همان شيب 6متر به سمت پايين رفته است ،نمونه اين بنا در هيچ نقطه اي از دنيا وجود ندارد. با وجود هشدار كارشناسان درباره مرمت غير اصولي برج آزادي در سالهاي اخير و تكرار آن در روزهاي آينده و از طرف ديگر مخالفت آنها با تبديل ميدان آزادي به تفرجگاه عمومي و اطلاع شهرداري منطقه 9 و بنياد رودكي از اين هشدارها ، پروژه مرمت و بهسازي برج و ميدان همچنان ادامه دارد. از همه اينها جالب تر حركتي است كه از سوي شهرداري امير كلا در استان مازندران انجام گرفته است عكس آنرا در پايين ببينيد.
منبع: www.ghader.akkasee.com
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:25  توسط نیما حیرتی
|

يادداشتي از محسن نامجو
در کمتر از سه چهار ماه اتفاق افتاد . ترکشهاي انفجار پديدهاي به نام محسن نامجو با شعاع گستردهاي پخش شد و خيلي ها را به تولد يک ستاره متفاوت ، دانا و پر نور اميد وار کرد؛ يک ستاره مولف. کسي که به نظر مي رسيد جرقه نباشد و سخت اميدواريم که نباشد.
از نامجو خواستيم که برايمان يک يادداشت بنويسد و او ، اولين يادداشتش در رسانههاي مکتوب را به همميهن هديه کرد.
1- بهمن 85 در سفر هلند، سري به كنسرواتوار روتردام زدم تا از شرايط پذيرش دانشجو سوال كنم. منشي هلندي كه فرم مربوطه را پر ميكرد، وقتي نامم را پرسيد چشمهايش گرد شد. لحظاتي مرا تنها گذاشت. بعد از دقايقي برگشت و مرا پيش رئيس آموزش كنسرواتوار در طبقه سوم برد. آن خانم بلافاصله با ديدن من، دو كلمه را با هيجان به زبان آورد: «محسن نامجو، ترنج.» بعد از ترجمه حرفهاي او، توسط دوستم رضا، فهميدم كه تقريبا تمام ايرانيان ساكن روتردام آلبوم «ترنج» را شنيدهاند و براي يكديگر از جمله اين خانم هلندي كپي كردهاند.
2- چند ماه پيش، در يك صبح جمعه زمستاني بعد از دو شبانهروز كار مداوم در استوديو، با ظاهري خسته و ژوليده كه به هر كسي ميمانست جز موزيسين، راهي منزل بودم. به محض نشستن در تاكسي صداي قطعه ترنج را شنيدم. دقت كه كردم، ديدم جوانكي با ظاهري بسيار آراسته و موقر در حال شنيدن موسيقي از طريق هدفون است و صداي ترنج از mp3 پخش ميشود. نميتوانم احساس آن لحظهام را دقيقا بيان كنم. احساسي كه در دوسه سال اخير يكسره با من بوده است.
در حالتي ميان غلبه پرهيجان و عدم آن، دستي به شانه طرف زدم و پرسيدم نام قطعهاي كه ميشنود چيست و از آن كيست. شايد فقط به اين خاطر سوال ميكردم كه با شنيدن اسم خودم توسط او، از اين بابت كه نامم دزديده نشده باشد، خيالم راحت شود. طرف با توجه به ظاهر ژوليده من با اكراه هدفون را از گوشش درآورد و رو به من گفت كه چه ميگويم. پرسيدم: آقا ببخشيد اسم اين خواننده را ميخواستم بدانم. با اكراه بيشتر جواب داد كه محسن نامجو و خيلي سريع از ادامه گفتوگو سر باز زد. البته حق هم داشت، چون ظاهر آدمي كه از او سوال كرده بود، هيچگاه نميتوانست از سطح مخاطب موسيقي كوچه بازاري بالاتر باشد و آن جوان بهعنوان مخاطب موسيقي خاص نميخواست وقتش را به صحبت با هر كس و ناكسي تلف كند، حتي اگر آن كس و ناكس خود خواننده باشد.
3- از وقتي كه ضبط دو آلبوم «جبر جغرافيايي» و «ترنج» تمام شد با خودم عهد كرده بودم كه تا روشنشدن مساله مجوز، به هيچ عنوان قطعات را در اختيار كسي نگذارم و در اين سختگيري حتي مادرم را مستثني نكردم. دوسال تمام پيرزن بهخاطر دورياش از من و براي رفع دلتنگيهايش تقاضاي در اختيار داشتن اين قطعات را ميكرد و من خامدستانه او را به صبر دعوت ميكردم. غافل از اينكه در اين مدت كسي كه اين دو آلبوم را نشنيده بود، خواجه حافظ شيرازي بود.
نوروز امسال گند كار حسابي درآمد و ديگر آبرويي از من پيش مادرم باقي نماند. به اين ترتيب كه هنگام صحبت تلفني به بهانه تبريكات عيد به من خبر داد كه همسايه ديوار به ديوارش در مشهد آلبوم ترنج را با صداي بلند گوش ميكند. پيرزن از من پرسيد: مادرجان هنوز هم خيال ميكني كارهايت پخش نشده و هنوز فكر ميكني وقتش نشده تا مادرت هم نسخهاي از آنها را داشته باشد؟
4- در نشريه نسيم ويژه نوروز 86 همزمان با همشهري جوان و يكي، دو نشريه ديگر مصاحبه يا مطالبي درباره اين حقير چاپ شده بود. مطلب نشريه مذكور با يك نظرخواهي از اهالي موسيقي همراه بود مبني بر اين كه بهترين قطعه يا شعر يا آلبوم يا خواننده سال 85 را از ديد خود انتخاب كنيد. گويا حدود 60 درصد انتخابها شامل حال من ميشد، اما نكته مهم اين نبود. آنچه توجه مرا جلب كرد جملهاي بود كه در توضيح بالاي صفحه نظرخواهي آمده بود.
جملهاي با اين مضمون كه طبق اين نظرخواهي ميتوان بنيامين را پديده ششماه اول 85 و نامجو را پديده ششماه دوم دانست، اما جالب است كه از اين پديده ششماه دوم تاكنون هيچ اثري بهطور رسمي يا مجوزدار و حتي با كيفيت ضبط استاندارد در اختيار مخاطبان قرار نگرفته است. اين موضوع برايم شديدا غمگينكننده بود. احساس آدمي را در نظر بگيريد كه داراييهايش، چه مادي و چه معنوي، به غارت رفته است.
آدمي كه شاهد است حاصل سالها دريافت، غم، شادي، تحقيق، مشاهده و مطالعهاش به راحتي در دسترس همگان است، بدون آنكه بداند عامل اين چپاول چه كسي بوده است. چپاولي كه اگر چند ماه ديرتر اتفاق ميافتاد، لااقل كالايش از كيفيت بهتر و مطلوبتري برخوردار بود. باور كنيد حتي اگر حاصل اين ارزشيابي، دستيابي به بزرگترين جوايز مادي و معنوي باشد، باز هم اين يغما را براي آدم توجيه نميكند.
در تمام آن لحظاتي كه شاهد شناختهشدنام بين اقشار مختلف بودم، هميشه اين احساس دوگانه غم و شادي با من همراه بود. شادي از اينكه بالاخره حاصل كار من هم شنيده شد و غم بهخاطر اينكه «پس حق و حقوق من چه ميشود؟ و آن را از چه كسي بايد گرفت؟» در اين ميان شاهد لطفهاي زيادي هم از راههاي مختلف بودهام. مثلا در مكانهايي از جمله چند گالري نقاشي بعضي از حلقههاي دوستانه در ازاي كپي سيدي مبالغي را جمع كرده بودند تا در اختيار من قرار دهند. يا شاهد اين بودم كه بارها و بارها مخاطبانم آنها كه سيديها را مجاني بهدست آورده بودند، اين قول را به من دادند كه به محض به بازار آمدن اولين سيدي خود آنها جزو اولين خريداران باشند.
5- چند هفته پيش، با يكي از دوستان در كافه موزه سينما به قصد رفع خستگي و چاقكردن نفسي نشسته بودم. خانم جواني پيش من آمد، آشنايي داد و با خوشحالي يك سيدي نشانم داد. با تعجب بيشتر پرسيدم كه آن سيدي چيست؟ مجموعهاي كامل بود از تمام كارهاي پخش شده به اضافه فيلم مستندي كه سامان سالور درباره من ساخته بود. با تعجب پرسيدم كه آن سيدي را از كجا تهيه كرده؟ كاملا سرخوشانه گفت كه از سيديفروشي كنار كافه خريده است. با شنيدن كلمه خريد، ديگر احساسم حس توأمان غم و شادي نبود
. چيزي بود ميان خشم و تعجب. بديهي بود كه آن خانم و بسياري ديگر از خريداران مثل او گمان ميكردند كه من در جريان چنين معاملاتي هستم و حتي از آن نفع ميبرم. با اصرار دوستم به سيدي فروشي رفتيم. از اينجا به بعد ماجرا را بهتر بود كه ميديديد تا بخواهيد از طريق اين متن پيگيري كنيد. كمكم بحثي بيسرانجام آغاز و تبديل به بلبشويي بيفرجام و فضاحتي پايانناپذير شد.
باتلاقي كه موضوعش من بودم، اما بيشتر از هر كسي خطر فرورفتن و غرقشدن در دور و بر خود من ميچرخيد. سوال ما اين بود كه چرا قطعهها را ميفروشيد و اصلا از كجا ميآوريد و مرد فروشنده، در عرض پنج دقيقه فيالبداهه 10 الي 12 روايت براي ما ساخت كه در كمتر از چند ثانيه يكي پس از ديگري دروغ از آب آمد. تا اينكه بعد از خلع سلاحشدن در برابر نگاه پرسان و عصباني ما شمشيرهاي ديگري را از رو بست.
يكي اينكه ما تجارت ميكنيم و قوانين خودمان را داريم، حرفي كه بيان صريحتر آن اين است كه آقاي مولف! هر كس ميخواهي باش ما قطعههايت را ميفروشيم، پولش را هم به جيب ميزنيم و هيچ كاري هم نميتواني بكني. يكي ديگر از شمشيرها اين بود كه آقاي فلاني! ما از انبوه دوستداران تو هستيم و با موسيقي تو زندگيها كردهايم. برداشت ما براساس موسيقيات از شخصت تو اين بود كه رهاتر از آن هستي كه در بند منافع مادي باشي و يكي هم اينكه، اصلا مقصر خودت هستي. بايد حواست را جمع ميكردي تا قطعههايت پخش نشود و تازه بايد از خدايت هم باشد كه ما داريم معرفيات ميكنيم و برايت مخاطب پيدا ميكنيم.
حالا شما خودتان را جاي من بگذاريد. بايد از سنگ باشي كه سرت را به ديوار نكوبي. وقتي از تو ميخواهند وارسته باشي و در مقابل سرقت داراييات حرفي نزني و راهت را بكشي و بروي، وقتي ميگويند دستت به جايي بند نيست، هر كاري ميخواهي بكن و تازه مولفان باسابقهتر و معتبرتر از تو هم در برابر اتفاقهاي مشابه نتوانستهاند كاري كنند.
6- شايد باور نكنيد ولي من مالباخته در اوج عصبانيت و آزردگي براي آن سيديفروش حق قايل بودم. بهجاي صفتهايي چون دزد يا پررو، ترجيح ميدهم از كلمه «عجيب» براي توصيف چنين آدمهايي استفاده كنم. آن سيديفروش عجيب بود، چون ما در وضعيت عجيبي به سر ميبريم كه نهتنها فضاي فرهنگ و هنر بلكه تمام شوون زندگيمان را در بر گرفته است.
ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه در آن خيرهشدن عادي دو شهروند به يكديگر به راحتي ميتواند به دعوا و منازعه منجر شود. ما به ديگري بهعنوان دشمن نگاه ميكنيم. مشكل هر كس، مشكل خودش است و حتي اگر چيزي يا كسي را دوست داشته باشيم يك آن به مسووليتمان در قبال او فكر نميكنيم. بعد از ملاقات با آن سيديفروش، ملاقاتي با بعضي از اهالي فرهنگ، چند ناشر موسيقي و... داشتم و چيزهايي دستگيرم شد كه وظيفه انساني خود دانستم شخصا بازگردم و در فرصتي مغتنم از آن سيديفروش عذرخواهي كنم.
منبع: www.ham-mihan.org
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:58  توسط نیما حیرتی
|