تبليغاتX
خاک فراموش شده
خاک فراموش شده خاک فراموش شده      
  در حاشیه

قصه‌های عامه‌پسند

دعای روز پنجم:
الهی؛
آخه چرا یک ماه؟


آقای دکتر تو رو خدا یه کاری بکنید... الآن دو روزه که لب به غذا و دسشویی نزده...
مرد خوبیه... خیلی کمکمون کرد... خدا ایشالّا روزیش رو یه جا دیگه حواله کنه...

معشوق خود فوکو و دریدا نباشد، و لکن باید که اندک‌مایه خردی دارد؛ و نیز دانم که برد پیت نباشد، اما چنان باید که حلاوتی و ملاحتی باشد وی را، تا زبان مردم بسته باشد و عذر مقبول دارند.

درباره‌ی روحانی متوفایی که در سالخوردگی درگذشته است، می‌نویسند سراسر عمر را به زهد زیست، از طریق پارسایی ذره‌ای تخطی نکرد و لحظه‌ای از یاد خدا غافل نشد. اما یک مرد روحانی، بنا به تعریف، لزوماً قرار است زاهد و پارسا بماند و دائماً به یاد قادر متعال باشد؛ چون از نوجوانی برای این نوع زندگی به عنوان شغل و حرفه تعلیم دیده و آن آداب و آیین را سال‌ها تمرین کرده است. چنین توصیفی بیشتر به حشو قبیح و شبهه‌آفرینی، و بلکه به شوخی می‌ماند تا به مدح. انگار درباره‌ی افسر درگذشته‌ی ارتش بنویسند متوفی نه تنها تیراندازی با سلاح کمری، بلکه طرز کار با تیربار را هم بلد بود.

"فقط با روزی نیم‌ساعت کار در اینترنت، ماهیانه یک میلیون تومان درآمد داشته باشید."
نمی‌دونستم از طریق اینترنت هم می‌شه اعمال منافی عفت انجام داد...

پسر چقدر حالم خوبه امروز... همه رو دختر می‌بینم...

بدترین نقطه‌ای که یه انسان می‌تونه به‌ش برسه، جاییه که دیگه به‌ش بَر نخوره.

  ابیات بی‌قرار

در شب تردید من، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام : از هوشیاری خورده آب
من کجا، خاک فراموشی کجا...

در جهنم میزان آتشی که شما را در بر می‌گیرد، یک رابطه مستقیمی با میزان روزنامه‌های دارد که برای افزایش آگاهی خود می‌خوانید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:32  توسط نیما حیرتی  | 

 

آزادگی و یا به قرین معنای آن آزادی اولین افق این بشر اشرف بوده؛ اما آیا می‌تواند روزی باز آخرین افق وی باشد؟

+

بسیاری از ما گرچه در ظاهر به بندگی ذات حی لا‌یموت برخاستیم، اما در عمل به بوزینگی خویش ادامه دادیم و خدایگان بسیار را بندگی کرده‌ایم. به عبارت ساده‌تر خواستم هوش ماورایی خودم را با عالم غیب پیوند دهم و بگویم که در این دنیا پول، س.ک.س و دروغ خدایی می‌کنند، آزادگی کیلویی چند؟

+

نتیجه: بعضی از جملات فلسفی، اجتماعی، اخلاقی و مذهبی کم‌کم تبدیل به طنز می‌شوند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:44  توسط نیما حیرتی  | 


«فریدریش ویلهلم نیچه» یکی از بزرگ‌ترین فلاسفه تاریخ است و گاه بعضی از گفته‌هایش هرگز آن چنان که شایسته‌اند، برای دسته‌ای از خوانندگان قابل درک نبوده است. نیچه تاریخدان، فیلسوف، شاعر و به طور کلی نویسنده‌ای برای هیچکس و همه‌کس محسوب می‌شود.

 

نیچه به مردمان ایران و یونان باستان علاقه خاصی داشته است؛ تا آنجایی که بهترین مردمان تاریخ بشریت را مردمان عهد یونان باستان، به دلیل نحوه شاد زیستن آنها، می‌داند. به طور کلی نیچه با هر عاملی که با شادی منافات داشته به مخالفت بسیار شدید می پرداخته و در نوشته‌هایش این مسئله بیش از هر چیز دیگری خودنمایی می‌کند. مهمترین اثر جاودانه نیچه «چنین گفت زرتشت» است که در نتیجه علاقه قابل ملاحظه نیچه به اندیشه‌های زرتشت است و او را اولین عارف تاریخ بشری می‌داند.

 

به نظر من تنها اندیشه‌های نیچه نیستند که او را جاودان ساخته‌اند. نوع نگارش کتاب‌های نیچه و جملات تکان دهنده او شاید عامل اساسی شهرت وی باشد.

+

نیچه شخصیتی فاعل داشته و بسیاری از پارادایم‌های گذشته سرسختانه مورد تهاجم قرار می‌دهد. به طور نمونه می‌توان به حمله‌های نیچه به «اصول بنیادین اعتقادات فردی» اشاره کرد. هر کسی در مواجهه با نوشته‌های نیچه احساس می‌کند که اندیشه‌هایش از همه جهت زیر سوال رفته‌اند. حتی عده‌ای تصور می‌کنند نیچه ساختار‌های ذهنی را می‌شکند و سپس نظر خود را به طور مستقیم اعلام می‌کند. اما در واقع نیچه عقیده کسی را زیر سوال نمی‌برد، بلکه نوع نگرش و تصورات هر فرد را نسبت به اعتقاداتش مورد نقد قرار می‌دهد.

 

آن زمان که نیچه فریاد زد «خدا مرده است!» هرگز قصد آن را نداشته که به مفهوم وجودی خدا حمله کند. بی شک نیچه نیاز آدمی به یک معبود را می‌دانسته است، خود نیچه معترف است که اگر خدایی وجود نداشت آدمی آن را اختراع می‌کرد.

 

در کتاب دجال (ضد مسیحیت) نیچه بیان می کند که «مفهوم خدا صلای جنگ با زندگی، طبیعت و خواست زندگی در داده است!خدا فرمولی است برای هرگونه تهمت بستن بر این جهان و هرگونه دروغ درباره جهانی فراسوی این جهان». این  گفته را می توان با مهر خدا ناباوری به تباهی کشاند، و نیچه هم اعلام می‌کند کسانی که چنین مهری را بر این نوشته‌ها می‌زند از معنای وجودی آدمیت، که اندیشیدن است، به دور هستند. نیچه می‌خواهد انسان از بوزینه تبدیل به آدم شود، و راه آن را رهایی از تصورات می‌داند که ما را از حقیقت منحرف ساخته‌اند. (تو دو دیده فرو بندی و گویی روز روشن کو؟ / زند خورشید بر چشمت كه اینک من تو در بگشا! / مولانا)

 

نیچه ضایع کننده تمامی قواعدی است که در زندگی ما به شکل اصول غیرقابل انکار و ضد فلسفه زندگی درآمده‌اند. فریاد «خدا مرده است» در واقع تصوری که ما از خدا داریم را غلط می‌داند و ما را به ساختار شکنی تصوراتمان دعوت می‌کند.

+

نیچه اساس تفکراتش را بر این می نهد که جهان حاصل «خواست قدرت» است. بر اساس همین نظریه جهان شمول به بررسی ماهیت‌های مختلف می‌پردازد. این اصل همان قانون متافیزیکی «خواست زندگی» شوپنهاور است که در مرتبه‌ای بالاتر به کار گرفته می‌شود. البته این نظریه را نمی‌توان به صورت یک اصل کاملاً متافیزیکی قلمداد کرد. به عنوان مثال نیچه با خواست قدرت به تشریح دانش چنین می‌پردازد که دانش ابزاری است در خدمت قدرت بنابراین، روشن است که با هر افزایش قدرتی فزونی می‌گیرد. به عبارتی دیگر نیچه دانش دوستی را همان خواست دانش و یا خواست قدرت می‌داند و رابطه دانش و قدرت را، در کاهش یا افزایش، کاملاً مستقیم می‌داند.

 

به زبان ساده کسب دانش نوعی چیرگی بر جهل و نوعی قصد فرمانروایی (چنان که باید اشرف مخلوقات باشیم) بر طبیعت است و این چیرگی خود نیز مفهومی از قدرت پیدا می‌کند. به طور کلی نیچه از آن سبب دانش را سودمند می‌داند که چون ابزاری برای کسب قدرت برای آدمی عمل می‌کند. این اصل تا آنجایی پیش می‌رود که حتی این خواست متمایز کننده میان بوزینه و آدمی می‌شود.

+

بسیاری نیچه را تغذیه کننده اندیشه‌های فاشیسم و یا نازیستی می‌دانسته‌اند. البته این درست است که در زمان جنگ جهانی دوم در جیب هر سرباز نازی یک کتاب نیچه بوده و یا خواهر نیچه در بر خورد با رایش سوم به وی کتابهای برادرش را هدیه می‌دهد. اما بعدها مشخص شد که خواهر نیچه در آثار اولیه دست برده تا آنجایی که حتی می‌خواسته اندیشه‌های برادرش را، به سبب وابستگی خود و همسرش به تفکرات نازیستی، با اندیشه‌های رایش سوم نیز همگون سازد.

 

اما فلسفه خواست قدرت و شاخه‌های جانبی این اصل به عنوان هسته مرکزی اندیشه‌های و نگرش نیچه با هرگونه اندیشه‌های فاشیستی در تضاد کامل است. به عنوان مثال به جمله «همیشه از قوی در مقابل ضعیف حمایت کنید» توجه کنید. فارغ از درستی یا نادرستی و یا برداشت‌های گوناگون از این جمله، قوانین انتخاباتی جوامع دموکرات شامل مجالس، شوراها و روسای جمهور همگی حاکی از برگزیده شدن شخص شایسته، یا قدرتمند‌تر (دارای خواست بیشتر)، توسط یک شعور جمعی است. یعنی از قوی طرفداری می‌شود و زمام امور به دست آن داده می‌شود.

+

صحبت کردن در مورد اندیشه‌های نیچه به زبان ساده بسیار سخت است. تفکرات نیچه آنقدر عمیق هستند که به طور سطحی نمی‌توان درباره آنها سخن گفت. حتی چند کتاب قطور هم کفاف بحث کردن درباره او را نمی‌دهد. خود نیچه نیز اعلام می‌کند که کتاب‌های بسیاری را تنها در یک جمله خلاصه کرده است.

 

باری به هر جهت من فکر می‌کنم هنوز مانده تا دنیای ما پذیرای کامل نظرات نیچه باشد. «ژیل دولوز»، فیلسوف معاصر فرانسوی، می‌گوید: «نیچه حداقل یک قرن زود به دنیا آمد و محیط اطرافش ظرفیت استفاده از او را نداشته است.»

+

این نوشته را از خانه سامان عزیز فرستادم. آقا خرابتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:26  توسط نیما حیرتی  | 


در یوحنا درباره واقعه دستگیری حضرت مسیح آمده است، در آن حال و اوصاف که سربازان پیلاطوس جامه بنفش بر وی پوشانده بودند و تاجی از خار بر سرش نهاده بودند فریاد برآورد: «Ecce Homo» و یا به عبارتی روی به مردم گفت: «بنگرید این مرد را». در آن حال سرکرده افسران حاضر در میان مردم مسیح را نگریست و سپس فریاد زد: «به صلیبش کشید، به صلیبش کشید»، و آنگاه همگی چون رمگان فریاد زدند و عمل نمودند. بدین  صورت مسیح مصلوب گشت اما مصلوب شدن وی شاید چون گمراهی پدرش حضرت آدم مانند یک نماد همیشه زنده است که در زندگی روزمره ما به وضوح دیده می‌شود؛ همچنان بوزینگان در گروه‌های رمه‌وار در حرکتند و آدمی را به زیر می کشند تا خود خدایی کنند.

+

بوزینگان به انگیزه‌ای پوچ برمی‌خیزند، اسطوره‌ای را به زیر می‌کشند و اسطوره ای نوین بنا می‌سازند بدون آنکه به جستجوی ریشه آنها به پردازند. شرمگین‌تر آنکه نسل‌های بعد نیز به اسطور‌ه‌های خود پشت می‌کنند و همچون نیاکان خود نکبت به بار می‌آورند، در حالی که به نیایش اسطوره‌های به زیر افکنده شده توسط نیکانشان می‌پردازند بی‌آنکه عبرتی بگیرند و یا در جستجوی دلیلی باشند.

 

بوزینگان چنان مخوف هستند که هرگز نمی توان جهت حرکت آنان را تصور نمود: در یک روز همسر علی را مجروح ساخته و روز بعد بر سجده ایشان قدم بر می‌دارند. دیگر روز دوباره نیایش علی را از سر دور می‌کنند و شمشیر بر او می‌کشند. نسل‌های بعدی هم تمام عمر خود را به شرمساری می‌پردازند بی آنکه بر اسطوره‌های زنده خود نیم نظری کنند.

+

مگر منصور حلاج و یا قاضی ابرقو نبودند که به فضاحت و فجاعت اعدام (تکه تکه) شدند و پس از فوت چنان به ایشان ارج نهادند که از مرز واقعیت به خیالات، اسطوره مانند، قدم نهادند. گوشه گوشه این خاک چون مغاک غرب و شرق پر از اسطوره‌های است که به زیر افکنده شدند تا آدمی، به معنای اصیل، فرو افتد و بوزینه خدایی کند.

 

آیا نمی توان سخن مرحوم آل احمد در باب مرحوم نوری چنین بیان کرد که نعش آن بزرگوار همچون پرچمی به نشانه حماقت ما تا ابد برافراشته شده است؟ حتی اگر تعداد این پرچم‌ها چندین برابر شود، باز هم اسطورگان به زمین می افتند و باز هم نکبت از سر و روی ما بالا می رود.

+

 گاهی اوقات در این فکرم که مسیح در زمان مصلوبیت با خود چه می‌گفته است. در کتاب «چنین گفت زردتشت» آمده است: «هنوز به جستجوی خود بر‌نخاسته بودید که مرا یافتید. همه باورمندان چنین می‌کنند؛ از اینرو است که تمامی باورها از اهمیت ناچیزی برخوردارند. اکنون از شما می‌خواهم که مرا از دست دهید و خود را بیابید...»

 

اگر خدا از آدمی ناامید می‌شد، هرگز نوزادی جدیدی به دنیا نمی‌آمد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:16  توسط نیما حیرتی  | 


چنگ برداشت و شد الله جو / سوی گورستان پیر آه جو

گفت خواهم از حق برشم بها / کو به نیکویی پذیرد قلبها

 

در روزگار خلیفه دوم، پیری بود که به خنیاگری (مطربی و چنگ زنی) مشغول بود، اما به سبب کهولت سن و رعشه دست دیگر چنگش آن نوای همیشگی را نداشت و کسب روزی برای او مثل سابق در خور رونق نبود. روزی پیر با اندوه فراوان سر به سوی گورستان گذاشت و نا امیدانه و عجزمندانه روی به خدا کرد و گفت: «امروز ای خدا تنها برای تو چنگ می زنم و روزیم را از تو می خواهم.»

 

پیر تمامی حواس خود را جمع کرد و سپس چنگ به دست گرفت تا از پس آن همه رعشه دستش را در اختیار بگیرد و سپس به نواختن نمود. نوای دل‌نواز چنگ تمامی سکوت گورستان را در تسخیر خود در آورد و آنقدر در این کار ممارست کرد که دست آخر از فرط خستگی به خواب سنگینی فرو رفت.

+

خلیفه دوم عمر که به محتسب نیز معروف است، خلیفه ای بود بسیار سخت‌گیر و اولین حاکمی بود که حدود شرعی را در مقابل عام مردم اجرا ‌کرد. خلیفه در خواب دید که خدای به او گفت: «سوی گورستان شو و صد دینار از بیت المال به بنده ما ده و به او بگوی چون این صد دینار تمام گشت باز آی و باز طلب کن.»

 

پس خلیفه خود را با عجله به سوی گورستان رساند و چون در آنجا جز خنیاگری خفته هیچ ندید در خواب خودش دچار شک و تردید شد. در همین حال به دلیل عطسه خلیفه، خنیاگر چنگ‌زن از خواب پرید و با دیدن محتسب پا به فرار می گذارد تا از شر او در امان بماند.

 

خلیفه باز در گورستان جستجو می کند اما کسی را پیدا نمی‌کند، پس به دنبال پیر‌مرد می‌گردد و او را مژده می‌دهد که خدا برای تو صد دینار ارزانی داشته است. در همان حال پیر‌مرد به زاری می‌افتد و شوریده سرانه راه خدا را در پیش می‌گیرد.

+

اصل این داستان با نام «پیر چنگی» در «مثنوی معنوی» به قلم مولانا بسیار مشهور است. داستان مشابهی هم به نگارش عطار نیشابوری در کتاب «اسرار توحید» با عنوانی مشابه وجود دارد.

 

این داستان بیش از هر چیز یک طنز است. خلیفه دوم (عمر) با آن همه سخت گیری، اجرای خشک حدود اسلامی و آن همه خشونت در مقابل خنیاگران؛ به امر خدا مجبور می شود تا از بیت المال (باز هم برای عمر بسیار مسئله حساسی بوده) مبلغ صد دینار پیشکش کند به پیری چنگ‌زن! کلاً طنز داستان از همان اول آغاز شود که خنیاگری خوش‌گذران به موقع نیاز، کهولت، به ناچار و برای کسب درآمد به درگاه خدا دست دراز می‌کند و خدای هم دعای او را تماماً قبول می‌کند.

+

نتیجه: پیر چنگ زن چون تنها برای خدای چنگ زد، دارای اخلاص واقعی در عمل بوده است، پس خداوند خواسته او را قبول می‌کند.

 

 باید اضافه کرد که، خلیفه هرگز فکر نمی کرد که بنده خدا که آنرا در خواب دیده بود یک مطرب باشد. این خود نشان دهنده آن است که همه ما دارای قالب‌های ذهنی غلطی هستیم که خواه یا ناخواه مجبور به تغییر آنها می‌باشیم.

 

به قولی چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. این داستان تمامی سعی خود را بر آن داشت که نشان دهد محتسب سخت گیر باید بپذیرد که خنیاگران هم می‌توانند در گروه بندگان خدا قرار گیرند. باور کردنش سخت است اما من درس تغییر ذهنیات (شکستن پارادایم‌ها) را همواره در دو جلسه اول کلاس‌های «فروش حرفه‌ای» به طرق و روش‌های مختلف، آموزش می‌دهم. اما گاهاً به این نتیجه می‌رسم که کاری سخت، عبث و نزدیک به محال است.

+

آخر داستان هم یک وصفی از حال خنیاگر ربّانی ارائه می‌شود که حیف است ننویسم:

  

حیرتی آمد درونش آن زمان / که برون شد از زمین و آسمان

جستجویی از ورای جستجو / من نمی دانم تو می دانی بگو

قالی و حالی از ورای قال و حال / غرفه گشته در جمال ذوالجلال

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:43  توسط نیما حیرتی  | 


بر سر دو راهی قرار گرفتن و یک راه را انتخاب کردن، جرم نا‌پایان آدم است. پدر آدمی هم تنها بر اثر زدن یک گاز خام، خود و فرزندانش را از نار و نعمت به این دنیا خراب کرد. با نخوردن آن جنس نا‌معلوم در بهشت با حوریان روزگار سپری می‌کرد و با خوردنش موجب به وجود آمدن ما در این اوضاع معلوم‌الحال شد.

+

اما زمانی هم می‌رسد که حق انتخابی وجود ندارد، کسی که از بدن روزگار بین دو تا دیوار سهمگین خراب شود و هیچ غلطی هم نمی‌توانی بکند. حق انتخاب یک فشار ناعادلانه است اما فقدان آن یک فشار مضاعف‌تر می‌باشد. جوابگویی به دو گزینه آن هم در یک زمان و موقعیت آنقدر مرگبار است که اثراتش تا مدتها پاک هم نمی‌شود.

+

صبر آهسته آهسته گام برمی‌دارد و بيشتر می‌شود، و الآن همه جا از صبر پر شده است.

صبر اگر زیاد شود، لبریز می‌شود.

صبر نمی‌داند اگر لبریز شود، دق می‌کند و می‌میرد.

+

انتخاب کردن یعنی مرگ.

انتخاب نکردن یعنی مرگ.

صبر کردن یعنی مرگ.

صبر نکردن یعنی یک چیز بدون مطلب، نتیجه قابل ذکری ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:53  توسط نیما حیرتی  | 


دل و قلب در عرفان پارسی همان «نفس انسانی»، و یا به زبان دیگر همان روح دمیده شده ازلی در کالبد آدمیت می‌باشد. پس تنها وسیله صوفی برای شناسا گشتن حق -رسیدن به مبداء- «دل» است. سالکی که بخواهد به حد کمال برسد، باید دلی عاری از هرگونه ناپاکی و عاریت داشته باشد. (آینه‌ات دانی چرا غمّاز نیست/ زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست/ مولانا)

 

همانطوری که در علوم ظاهری برای رسیدن به جواب یکسری دستورالعمل‌های منطقی و معادلات حسابگرانه وجود دارد، در عالم عرفان برای صوفی یکسری راه وجود دارد تا دل ایشان چون آینه پاک شود. اگرچه ظاهراً دوایی برای عامه مردم است، اما در باطن شیوه‌ای منحصر به فرد برای هر آدمیزاد محسوب می‌شود. به همین دلیل است که علما همواره می‌گویند: «راه‌ها رسیدن به خدا، به تعداد انسانها می‌باشد.»

 +

اما نکته مهم اینجاست که صوفی به خودی خود، حتی با ریاضت بسیار، نمی‌تواند به مرحله صیقل یافتگی دل خویش برسد. عنصر کشش که از آن به عناوین عنایت، حواله و یا لطف ازل نیز یاد شده است، از ضروریات سیر سلوک می‌باشد. در سه آیه ابتدایی سوره بقره به این عنصر به گونه‌ای دیگر هم اشاره شده است. مضمون کلی این سه آیه، خارج از رمز «الم»، این است که این کتاب برای کسانی مفید واقع خواهد شد که به دنیایی فراتر این دنیای ظاهر یا عالم غیب (هدف نهایی بازی) اعتقاد دارند، از اصول دین (قواعد از بازی) پیروی می‌کنند و در این راه صادقانه و مخلصانه عمل می‌کنند. در واقع عنصر کشش به عنوان گام اول همان داشتن هدف در هر راهی است. (تا که از جانب معشوق نباشد کششی/ کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد/ مولانا)

 

در عرفان پارسی پس از این مقدمات، سه مرحله برای صافی دل صوفی قرار داده شده است. مرحله اول، تخلی، مثال بارز دومین شرط مفید بودن قرآن می‌باشد و باید بر اساس قواعد بازی عمل کرد. عرفان پارسی از آنجایی که هرگز گسیخته از علوم اسلامی در سده‌های اخیر نبوده است، پس قوانین بازی آن جدای از احکام شریعت اسلامی نیست. اما متابعت از این احکام به معنای تقلید کورکورانه نیست، که از این امر به عنوان مدفن سالک نیز نام برده شده است. مرحله دوم، تحلی، می باشد که معنای دقیق سومین مضمون شروط مفید بودن قرآن می‌باشد.

 

زمانی که دل صوفی از هر انحراف پاک شد، و پس از آن به خلوص کامل رسید، مرحله سوم یا تجلی آغاز می‌شود. در این مرحله صوفی می‌تواند خود را به صفات نیک و فضایل انسانی آراسته کند تا به درجه آزادگی نفس برسد. این مرحله تا آنجایی ادامه می‌یابد که صوفی به فناء الی الله نائل می‌شود. (حاصل عمرم سه سخن بیش نیست/ خام بودم، پخته شدم، سوختم/ مولانا)

 +

به طور خلاصه قواعد بازی، چه احکام شرعی و چه هر فرمول علمی، در حکم پله‌ای برای رسیدن به درجه‌ای بالاتر است و در مقام مقایسه خرده پله‌ایست که هر عوام مسلکی توان عبور از آن را دارد. چه تلخ و دردناک است که گاه نادان مردمی خود را در دام این قوانین، بدون درک ابتدایی هدف اسیر می‌کنند. این سخن از اهل بیت پیامبر اسلام بر کسی پوشیده نیست که: «یک ساعت اندیشیدن، بهتر از هفتاد سال عبادت تقلیدکارانه است.»

 

اگر آدمیت بخواهد دنیای خویش در همین مرحله نگاه دارد و مدیریت زندگی را بر پایه آن استوار سازد، رسیدن به کمال و فضایل انسانی سرابی بیش نیست و چه قدیسان سر به مهری که این سراب را چون بهشتی، حتی با تیکه به زور، برای مریدان خود ترسم کرده‌اند. آنان با حکمت دل بیگانه هستند و چنان در مدفن خویش غرق گشته‌اند که هیچ بانگی توان بیدار کردن ایشان را از این خواب سهمگین ندارد. (طریقت به جز خدمت خلق نیست/ به تسبیح و سجاده و دلق نیست/ سعدی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:30  توسط نیما حیرتی  | 


به نظر من همه جوانها باید به دنبال فضایل (جمع فضیلت) اخلاقی باشند.

+

در عهد قدیم کلمه «فضیلت» وجود نداشت. وقتی عمل ناصوابی اتفاق می‌افتاد علما می‌گفتند این عمل همانند «فضله» است برای آدمیت! پس بعضی از طلاب وقتی به طور خلاصه می‌خواستند بگویند «فضله آدمیت»، به اشتباه و از سر عجله می‌گفتند «فضله‌ایت»، و چرخه تکامل تا جایی پیش رفت که این کلمه به حد اعلای کمال خود رسید و به راحتی حتی عامه مردم نیز به هر عمل ناصوابی می‌گفتند: «فضلیت»!

 

کار به جایی رسید که علما خودشون مظهر اعمال ناصواب شدند، اما وقتی دیدند که مردم دیگر اعتقادی به ایشان چون گذشته ندارند، به جای توبه کردن، به وصله و پینه توسل جستند. اما غافل از اینکه یک فرهنگ جدید به وجود آوردند و جماعتی را بدبخت کردند!

 

«لام» و «ی» را پس و پیش کردند و به عرش رسیدند، ناصواب را صواب کردند، به چهره خود نقاب صلاحیت زدند و اینگونه بود که کلمه «فضیلت» را به ‌وجود آوردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:11  توسط نیما حیرتی  | 

 

عنوان فوق متعلق به نوشته امروز بخش ادب و کتاب روزنامه «هم میهن» (شماره 19) به قلم جناب آقای «حسین سناپور» می باشد. کلیت نوشته ایشان در باب دو عقیده بوده است. یکی وظيفه نویسندگان در قبال حكومت و جامعه شان و دیگری پرداختن نویسندگان به چيزهايي كه معروض زمان نيستند و مسائل هميشگي بشر محسوب مي‏شوند.

 

اگرچه هر دو نظر همواره مورد نیاز و احترام بوده اند، اما همچنان که در پس این نوشته نیز دیده می شود همواره کارهایی مانند نوشته های روشنفکرانه «آل احمد»، اگرچه در دوران خود بسیار مورد توجه بوده اند اما اکنون دیگر جوابگوی نیاز زمانه نبوده و در ورطه فراموشی افتاده اند. صرف نظر از درست بودن اندیشه های این نویسنده، هرگز نمی توان از اثر و جهت دهی اجتماعی مجموعه مقالات و کتاب های ایشان را بر ایران آن روز نادیده گرفت. اگرچه در نهایت شعرایی چون سعدی که هیچگاه خزان در گلستان و بوستانشان رخ نمی دهد، اما در حقیقیت شاید بتوان به گونه ای دیگر دو گونه ادبیات مذکور را به گونه ای دیگر مورد بررسی قرار داد.

 

در این مقاله ذکر شده است که: «از شازده احتجاب گرفته تا كريستين و كيد و بره گم‏شده راعي و داستان‌هاي كوتاهي مثل دو روي يك سكه و عكسي برای قاب عکس خالی من و معصوم ها. توضیح دلیل اين ماند‏گاري مفصل است، اما به نظرم همين‏قدر مي‏توان گفت كه اغلب داستان‌هاي گلشيري به‏رغم اشاره به وقايع سياسي و اجتماعي زمان خودشان، به كنه اين وقايع و چرايي وقوع آنها توجه دارند و فقط گزارشگر صرف نيستند و نيز بيشتر از آنكه به دنبال پاسخگويي باشند، سوال‏هايي را درباره مسائل بنيادي ما طرح مي‏كنند. يعني اغلب از وراي اشاره به وقايع زمانه به سراغ دلايل تاريخي و هويتي ما رفته‏اند و به همين دلايل هم هنوز شايد پيچيده و قابل كند و كاوند.»

 

منظور این قسمت این نیست که امروز آقای «رضا دانشور» از غم غربت و گمشدگی هویت درباره شخصیتی مانند «آلفرد» (مهران قائمی، ایرانی که هویت خود انکار می کند و به مدت قریب 20 سال است که در ترمینال یک فرودگاه زندگی می کند.) با نگاهی کاملاً سیاسی در فرانسه می نویسد و اگر در داخل ایران بود شاید نقد فلسفی دیگری از وی دیده می شد. در واقع گاهاً به بی پروایی نویسندگان باید اشاره کرد که حتی در کتاب آقای دانشور آلفرد را نه تنها یک حادثه، و بلکه شروع یک جریان برای بسیاری از انسان ها در کل دنیا معرفی شده است. اگرچه چرایی آن مورد توجه قرار گرفته است اما نقد های سیاسی کاملاً واضحی نیز در مقابل آن ذکر شده است. در واقع به غیر از جستجو گری نویسنده درباره چرایی یک حادثه یا جریان باید به این نکته مهم توجه کرد که بی پروایی و حذر کردن نویسندگان بر اساس شرایط سیاسی و اجتماعی نیز بر جهت گیری ها نوشته های آنها بسیار تاثیر گذار است.

 

دوست دارم به نوشته های قدیمی برگردم، در کتاب «خط سوم»، یک نقد از طرف «شمس تبریزی» بر «منصور حلاج» وجود دارد، که به دار آویختن وی را به این علت می داند، که او به نصیحت پیغمبر گوش نداده است. و می گوید باید دینداری را از پیر زنی آموخت. یعنی اینکه آرام و آهسته به ذکر نام حق پرداخت و از کشاکش امیران روزگار گذشت. این جمله شمس تبریزی اشاره ای به جاودانگی و عدم جاودانگی اشخاص دارد. اما امروز پر واضح است برای رهایی از یک مرگ تدریجی بی پروایی در پندار، گفتار و کردار نه تنها لازم، و بلکه ضروری است.

 

کاملاً درست است که تنها گزارشگری وقایع از ارزش کمتری نسبت به دنبال کردن چرایی یک واقعه برخوردار است، اما باید پذیرفت تنها بعضی از رخدادها نیازمند تفکر بسیار عمیق حتی برای چند سال و سپس ابراز عقیده است. برخی دیگر همچون دوایی آنی باید در دم اثر کند، حتی اگر به ذکر گزارش محدود گردد. بی پروایی و احساس مسئولیت نویسنده در برابر شرایط موجود سیاسی و اجتماعی خود، نکته ای بسیار مهم است که امروزه هر فرهنگی بیش ار پیش به آن نیازمند است. اگر جریان فرهنگی جامعه ای از مسیر طبیعی خود خارج شود، مانند طوفانی خواهد بود که همه چیز را بیخ و بن خواهد کند و با خود می برد. در این مقطع دیگر جاودانگی برای هر گونه اثر تبدیل به یک صفت مضحک خواهد شد.

 

خلاصه کنم. هر نویسنده ای که در مورد مقوله ای به نام انسان قلم بر کاغذ می گذارد، خواه یا نا خواه با جریان های انسانی و اجتماعی روبه رو خواهد شد. در این اثنا نمی توان از تاثیر سیاست بر مسائل اجتماعی غافل شد. از این دیدگاه می توان گفت که نوشته ای جز نوشته سیاسی وجود ندارد حتی اگر درس اخلاق و صداقت داده شود. به عنوان مثال چرا که راست گویی اساس سیاستی بوده که کوروش کبیر برای ایران زمانه خود حیاتی می داند، و از بالاترین ارزش در نظام سیاسی و دربار آن زمان برخوردار بوده است. پس حتی این نکته اخلاقی جدای از سیاست نیست. در اینجا مهم بی پروایی و جسارت نویسندگان مهم خواهد بود که تا چه اندازه خود را در برابر مرگ تدریجی فرهنگ خود مسئول بدانند و برای نجات آن نقد های باز،صریح و روشن خود را نشر دهند.

 

بزرگ مردان و زنان امروز آنهایی هستند، که برای نجات انحرافات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی زمانه خود، یک پادزهر فرهنگی یا یک جریان فکری را با قلم خود پی ریزی می کنند. من فکر می کنم در «عصر خردمندی» بی پروایی این بزرگان خفته، برای هر جامعه ای هر چه بیشتر از گذشته ضروری می باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:58  توسط نیما حیرتی  | 


امروز خواندن مجموعه اي از نويسنده تواناي جرمني به نام « برتولد برشت» با نام آشناي « زن نيک سچو آن» را برای چندمین بار تمام کردم. برتولد در سال 1898 در شهر آگسبورگ به دنيا آمد و در سال 1956 در خانه ويلايي خود در سواحل دانمارک پس از پايان رساندن آخرين تمرين نمايش « گاليله» چشم بر جهان فرو بست اما نام وي هرگز پاک نگشت.

 

در هنگام تحصیل در اولین نوشته هاي خود با امضاء مستعار « برتولد اويگن» به چاپ رسانيد و در همان سالها به علت نوشتن يک انشاء صلح جويانه تهديد به اخراج از مدرسه شد. در سالهاي آتي اگرچه در ابتدا وي مشغول به تحصيل در رشته طب شد اما آشنايي وي با « کارل والنتين» هنرمند بزرگ تئاتر آلمان باعث شد تا بيشتر برتولد را امروزه به عنوان يک نمايش نويس بزرگ بشناسيم. نوشته هاي برشت گاهاً تند و نمايش نامه هاي آن داراي مضاميني بودند که وي در حدود سالهاي 1933 همراه با رشد « نازيسم» وادار ساخت تا به همراه خانواده اش آلمان را ترک نموده و به سوئيس پناه برد و در همان سال بود که ناسيونال سوسياليستهاي آلمان آثار وي سوزاندن و از آن پس او را از تابعيت آلمان خلع نمودند. در ابتداي دهه چهل وي به کاليفرنيا رفت و در نزديکي هاليوود اقامت گزيد و چنين امري باعث شد تا وي به همراهي « چارلي چاپلين» در سال 1945 نمايش مشهور « ترس و نکبت رايش سوم» ساخته شد در همين سال بود که باز به سوئيس بازگشته و پس از مدتي به شهروندي آلمان شرقي پذيرفته شد و به همراهي همسرش گروه تئاتر « برلينر آنسامبل» را بنا نمود. از اين پس نوشته هاي ديگر از وي ديده مي شود اما هرگز چون نوشته هاي سالهاي 1933 تا 1940 نبوده که در اين سالها مجموعه ماندگار «زن نيک سچو آن» و « نکبت و ترس رايش سوم» و « گاليله» را به رشته تحرير در مي آورد.

 

در ميداني که روزي نوشته هاي برتولد سوزانده مي شد، اکنون مجسمه ايست که مردم در آغوش آن گل مي سپارند و براي وي دعايي مي خوانند. باید گفت در حقیقت اين هنر است که هرگز نمي ميرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:44  توسط نیما حیرتی  | 

خاک فراموش شده

عنوان «خاک فراموش شده» می‌تواند به معنای برداشت نادرست عوام مردمی چون خود من نسبت به دنیا باشد. نه تنها برداشت من از این عنوان یک نظر شخصیست، هر آنچه در این مکان مورد نقد خواهد گرفت نیز از این قانون پیروی خواهد کرد.


صفحه نخست
چاپار الکترونیک
بایگانی

پيشنهاد
< ‌غلط ـــ نامه [درست‌نويسی در وبلاگ]
سه قانون ساده‌ی نوشتن در کامپیوتر و برای وب

برگزیده نوشته‌ها

ـ پرچم‌های افراشته
ـ قالب‌های ذهنی
ـ زنگار آدمیت
ـ فردریش نیچه
ـ هنر هرگز نمي‌ميرد
ـ متن کامل و بدون سانسور ِ «هزلیات سعدی»
ـ دغدغه جاودانگی
ـ هنوز تنها ایرانیان دو بتهوون را می‌شناسند…

دوستان قدیمی
ـ فتوبلاگ من
ـ مرکز موسیقی بتهوون
ـ موسسه خیریه محک
ـ مرکز بین‌المللی آموزش ریکی در ایران
ـ SSSB
ـ Seyed Sprott
ـ زرشک
ـ ديدگاه و تجربیات يک مرد تنها
ـ عشق فیلم
ـ مشاعره آزاد

روزمره‌ها
ـ وبلاگ بی بی سی فارسی
ـ سردبیر: خودم
ـ خردبیر: خودش
ـ Amnesiac
ـ خوابگرد
ـ كافه ناصری
ـ نیما دارابی
ـ یک پزشک
ـ دم خروس
ـ امید معماریان
ـ توکای پاسخگو
ـ یادداشت‌های یک تبعیدی عصبانی
ـ جمهور
ـ آینه
ـ One Man Tango
ـ بلوط
ـ Fcuking Wasted...
ـ عصيان
ـ غزلداستان
ـ قصه‌های عامه‌پسند
ـ ...، برخط
ـ حاشیه خاکستری
ـ سيبستان
ـ هنوز
ـ سنگ کاغذ قیچی

خاک فراموش شده
ـ خانه مصدق

فرهنگ و ادب
ـ دوات
ـ جن و پری
ـ بالاترین
ـ آوای آزاد
ـ پنـــــدار
ـ کتابلاگ
ـ نام ناپذیر
ـ Soodaroo
ـ کتاب
ـ صادق هدایت
ـ پایگاه اینترنتی سال بزرگداشت مولانا

اندیشه
ـ فل سفه

هجویات
ـ گل‌آقا
ـ
کرگدن
ـ لابراتوار کلنگ
ـ چلغوز

نشريه‌ها
ـ لوح
ـ مـاندگـار
ـ قاصـدک
ـ گـذرگـاه
ـ ۷سنـگ
ـ فـــــروغ
ـ گردون ادبی
ـ آتی بان
ـ هفتان

روزنامه‌ها
ـ بی‌بی‌سی
ـ
شرق
ـ ايــران
ـ همشـهری
ـ روز آنـلايـن

خبرلاگ
ـ بازنگار
ـ
سفیر لینک
ـ
بلاگچین
ـ رسم گرافیک
ـ پاییز

بايگانی موضوعی
ادبیات
اندیشه
فراموش شده ها
اجتماعی
هنر
داستانک
فرهنگ
بايگانی زمانی
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
تیر 1385
خرداد 1385

  RSS 

   
Designed by
Tarrahan
Powered by
BLOGFA.COM
قالب این وبلاگ، اصلاح شده طراحی اولیه مجموعه طراحان است. منبع الهام گرفته شده نیز وبلاگ خوابگرد می‌باشد.
All text licensed under a Creative Commons License - CopyRight ©2006 - All Rights Reserved.