دستها بالا و بالاتر رفتند، قد کشیده و پیاپی بر هم خیز برداشته و بالاتر میرفتند. آنها نمیدیدند و نمیدانستند که آن بالا چه خبر است و فقط بالا میرفتند. شاید برای یک گرفتن دست بالایی اینچنین یکدیگر را به زیر میکشیند و خود را بالاتر از آن میبرند. به گمانم، فکر میکردند که بالاترین دست چیزی دیده است.
عجب آنکه وقتی به بالاترین دست نزدیک میشدند و او را به زیر یوق خود میکشیند، خسته و فرتوت با اندک فشار دستی از پایین از آن همه بلندی میافتادند. هنوز هم هیچ دستی نمیداند در آن بالا چه خبر است، آنها فقط به جدال خود ادامه میدهند...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:53  توسط نیما حیرتی
|
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.» (صادق هدایت)
+
هفته پیش روز جهانی مبارزه با اعدام در سراسر جهان بود. نوشته پیش رو، خلاصهای از یک داستان حقیقی نزدیک به پنج سال پیش است که در روزنامههای سراسری آن روزها چاپ شد. (حتی این نوع روزنامهها هم دیگر وجود ندارند.)
متهم مورد اشاره در این نوشته احتمالاً در دنیای دیگر سیر میکند، روحش شاد.
+
مادر گریهکنان به دنبال مردی میدود و به جان وی دعا میخواند و میگوید: «خدا کسی را یتیم نکند، خدا خیرتان دهد...شما را به خدا کاری انجام دهید دیگر به هیچ جا روی امیدم نیست...». مرد میگوید به خدا امید داشته باشید و وارد صحن دادگاه میشود. همه قیام میکنند، مادر از در دیگری با عجله وارد میشود و تسبیح در دست گوشهای مینشیند و اشک میریزد.
علی پسرکی نازک اندام و کشیده با پوستی روشن و چشمانی بسیار زیباست که به نظر میرسد 16 بهار را دیده اما چون شکسته مردیبه شمارش خزانهای بسیار پرداخته و اکنون با آن اندام نحیف خود سر به زیر انداخته، دیگر حتی روی به نگاه مادر ندارد و شرمگین در انتظار است. دادگاه در هیاهوی خود تمامی این نقاط را گم میسازد تا آنکه قاضی پس از وقفه میخواند:«...آقای علی مرهمتی، پسر غلام حسین؛ شما نیز متهم درجه دوم اعلام میشوید و به حکم دادگاه مقرر تا زمانی که به سن قانون برسید در بند قانون خواهید بود و پس از آن به دار قصاص محکوم می شوید...».
شیون به پا میخیزد و قاضی حکم باقی مجرمان امر را میخواند...دادگاه اکنون تمام شده و اینک من هستم که خواستار ملاقات با مادر هستم...
+
- خانوم محترم شما مادر علی مرهمتی هستید؟
- بودم، شاید هم هنوز باشم، دیگه پسری ندارم...خدا...
...(پس از آرامش نسبی خودم را معرفی میکنم و میگویم وکلای بسیاری را میشناسم که حاضرند چنین پروندههایی را مجاناً قبول کنند و سپس به گفتگو میپردازیم)
-من اکرم امین اللهی هستم، پدرم به حشمت امینی معروف بود و از آن تجار به نام بود که در امینی و صداقت شهرت خود را داشت، خدا بیامرزتش فکر میکنم ده سالم بود که فوت کرد، دو سال بعد مادرم با یکی از اهالی بازار ازدواج کرد، روزگار خوبی نداشتیم تا اینکه مادرم چند سال بعد فوت کرد و من اون موقع یک دختر شانزده ساله بودم...سه ماه بعد از فوت مادرم به اجبار زن یکی از شاگردان بازار به نام محمد صادق اردکانی شدم و روزگار گاه به سختی و گاه به نیکی میگذشت اما هر چه به یاد دارم جز این نیست که کمتر به خانه میآمد و زمانی هم که پایش به خانه میرسید جز یک موجود خسته چیزی نبود. اما زندگیم را دوست داشتم...جنگ شروع شد و در سال 63 بود که محمد شهید شد و من باز تنها ماندم در خانهای اجارهای و کوچک، شروع به خیاطی کردم تا بتوانم شکم خود را سیر کنم تا آنکه در همسایگی ما پس از آشنا شدن با خانواده مرهمتی همسر آقای عبد الرضا مرهمتی شدم. عبد الرضا یک جانباز معتقد بود که پایش را فدای میهن کرده بود، جنگ باز هم ادامه داشت و چند ماه بعد فرزند ما به دنیا آمد اما همینکه علی خواست تا از نعمت پدر استفاده کند متوجه شیمیایی بودن عبد الرضا شدیم...خدا رحمتش کنه، سال 72 بود که به بهشت برین شتافت و حالا یک مقرری اندکی نیز از بنیاد شهید میگرفتم.
با خیاطی علی را بزرگ کردم و چشمانم را برایش گذاشتم، الان به خوبی سابق نمیتوانم ببینم، ما در محله مختاری انتهای خیابون حافظ زندگی میکنیم و میکردیم، علی هم همانجا بزرگ شده و به مدرسه میرود، پسر بسیار شیطان و بازی گوشی هست، همیشه چیزهایی میخواهد که از توان من خارج است. تابستان پیش رفت در مکانیکی محل مشغول به کار شد، بعد از آن در زمان مدرسه کمک دست خرت و پرت فروش در حوالی میدان راه آهن شد و از آن موقع دیگر از برنامه کارهایش خبر نداشتم اما به نظر خیلی راضی میآمد و دستمزد نسبتاً خوبی با خود به همراه میآورد، بعد از سه ماه خبر رسید که علی به همراه چند نفر دیگر به همراه چند صد کیلو مواد دستگیر شدند، بعد هم یک باند شناسایی میشه...علی به همراه سه نفر دیگه موقع فرار دو نفر را اول میکشند و بعد دستگیر میشوند...از نظر قانون میگن شریک جرم بوده...اما شریک یه پسر 18 سال و یک مرد 27 ساله!میگن خیلی مواد داشتن حمل میکردن...علی بعداً گفت کارش این بوده که مثل یک پیک برای دیگران بستههایی رو جابهجا میکرده...و در ازای اون به چیزهایی که میخواسته میرسیده...از علی آزمایش خون گرفتن...معتادش کرده بودن...
(مادر علی دیگر نمیتواند جلوی خودش رو بگیرد...اشک، اشک و باز هم اشک اشک...)
+
این داستان نتیجه یک مرثیه برای یک زن است، زنی که در برابر صدها مرد میایستد و یک تنه بار تمامی بلاها را به جان میخرد.فرزند وی در حقیقت فرزند یک شاهد است، پدرش جانباز و شهید است، پدرش به مرزها میشتابد تا بیگانگان را بیرون راند و دیگر توان کنترل اوضاع داخل و فرهنگی را نداشته...دیگران مسئول کنترل اوضاع داخلی بودهاند، مدارس موظف به تربیت علی بودهاند، اما علی بر باد میرود و خواهد سوخت، این مرثیهای بود در رثای جوانانی که در این جامعه زندگی میکند و این مرثیه ای برای پدران و مادرانی است که محکومند که فرزندانشان را در این جامعه پرورش دهند و محکومند آنها را به محیطی بفرستند که دیگر جرمها از همه جایش بیداد میکند و زندانهایش دیگر تاب تحمل ندارد و دارهای اعدامش دیگر نمیتوانند شاهد این همه فجایع باشند و در این میان سودجویان بسیار کما فی سابق به کارهای خود میپردازند و هزاران نفر را آلت دست خویش قرار میدهند.
+
علی دو سال بعد از محکومیتش اعدام میشود...هیچ کاری نمیشود کرد...جرم وی شریک در قتل مامورین نیروی انتظامی و حمل مواد مخدر بود...مقدار محموله را نمیدانم اما آنقدر کافی بوده تا چوبه دار را معطر سازد...علی تا 18 سالگی باید صبر میکرد و حتماً هر شب در کابوسهایش بوی این عطر را حس میکرده است...خدایش بیامرزد.
+
هنوز هم بعد از پنج سال این داستان مثل خوره روح من را میخورد و میتراشد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:42  توسط نیما حیرتی
|
ایرانیان نیز مانند یهودیان میگفتند که جهان در شش نوبت آفریده شده است، اما «اورمزد» به اندازه «یهوه» شتابکار نبوده که کار آفرینش را در شش روز پیاپی انجام دهد و روز هفتم را استراحت کند؛ بلکه او این کار را در شش بار ولی در زمانهای برابر با یک سال به پایان آورد.
+
این زمانهای شش گانه آفرینش جهان را در پهلوی «گاسانبار» و در فارسی «گاهانبار» گویند. در روزگار باستان به هنگام رسیدن هر یک از این روزها جشن و شادمانی بر پا می کردند و پیشکشهایی به نزد موبدان و دیگر پیشوایان دینی میبردند، یا به مردم مستمند و بینوا میبخشیدند و برای هر یک از این جشنها سرودها و نیایشها و آداب ویژه ای در کار بود. هر یک از این جشنها به مدت پنج روز طول میکشید و روز پنجم برگزیدهترین روز جشن بود. جشن نخست «میدیوزرم» نام داشت و در چهل و پنجمین روز سال و یا به عبارتی در پانزدهم اردیبهشت ماه آغاز میشد. دومین «میدیوشم» نام داشت و در صد و پنجاهمین روز سال و یا به عبارت دیگر در پانزدهم تیر ماه آغاز میشد.
سومین مرحله «پتیه شهیم» نام داشت در صد و هشتادمین روز سال یعنی سی ام شهریور قرار داشته و جشن چهارم نیز «ایاسرم» نام داشته و در دویست و دهمین روز سال که مصادف با سی ام مهر بوده آغاز میگشته است. پنجمین جشن نیز «میدیارم» نام داشت و در دویست و نودمین روز یا بیستم دی ماه قرار داشت، تا واپسین جشن به نام «همسپتمدم» که در سیصد و شصت و پنجمین روز سال یا روز پنجم از روزهای «بهیزک» قرار میگرفت.
+
اهورا مزدا در نخستین گاهانبار آسمان و در دومین آب و به همین ترتیب زمین و گیاه و جانوران و مردمان (آدم) را بیافرید. بدین ترتیب داستان آفرینش در نزد ایرانیان باستان و پارسیان اصیل مظهری از سرور و شادمانی و نیز ستایش بوده و همین طور یک بهانه برای کمک به فقرا برای اجرای برقراری عدالت اقتصادی در جامعه و از این رو میتوان پارهای از تاریخ نگاران اسلامی که عدم اجرای اصل برقراری عدالت اقتصادی در ایران باستان را محکوم و در نزد اسلام کامل میدانند، را به عنوان یاوهگویانی فراموش شده معرفی کرد.
+
پ.ن: نوشتن مطلب بدون غر زدن مزه ندارد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:19  توسط نیما حیرتی
|
در جهنم میزان آتشی که شما را در بر میگیرد، یک رابطه مستقیمی با میزان روزنامههای دارد که برای افزایش آگاهی خود میخوانید.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:32  توسط نیما حیرتی
|
آزادگی و یا به قرین معنای آن آزادی اولین افق این بشر اشرف بوده؛ اما آیا میتواند روزی باز آخرین افق وی باشد؟
+
بسیاری از ما گرچه در ظاهر به بندگی ذات حی لایموت برخاستیم، اما در عمل به بوزینگی خویش ادامه دادیم و خدایگان بسیار را بندگی کردهایم. به عبارت سادهتر خواستم هوش ماورایی خودم را با عالم غیب پیوند دهم و بگویم که در این دنیا پول، س.ک.س و دروغ خدایی میکنند، آزادگی کیلویی چند؟
+
نتیجه: بعضی از جملات فلسفی، اجتماعی، اخلاقی و مذهبی کمکم تبدیل به طنز میشوند.
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:44  توسط نیما حیرتی
|
یعقوب یادعلی به اتهام نوشتن رمان «آداب بی قراری» که سه سال پیش منتشر شد و جایزه بهترین رمان سال را هم از بنیاد گلشیری گرفت، به حبس و نوشتن چهار مقاله محکوم شد.
+
دادگاهی یعقوب یادعلی داستان نویس ایرانی را به اتهام نشر اکاذیب در داستانهایش به یک سال حبس محکوم کرده که درصوت نوشتن چهار مقاله درباره شخصیت های فرهنگی وهنری، 9 ماه از محکومیتش به حالت تعلیق در می آید. صالح نیک بخت وکیل آقای یادعلی به خبرگزاری دانشجویان ایران گفته است که دادگاه، موکل وی را به اتهام نشر اکاذیب در داستان "هست و نیست" به استناد بندهای دوم و نهم ماده شش قانون مطبوعات و تبصره دو الحاقی همین قانون به یک سال زندان محکوم کرده است. بند دوم ماده ششم قانون مطبوعات در باره حدود مطبوعات است و در آن اشاعه فحشا و منکرات در انتشار عکس ها و تصاویر و مطالب خلاف عفت عمومی جرم تلقی شده است و بند نهم این بخش نیز مربوط به "سرقتهای ادبی و نقل مطالب از مطبوعات و احزاب منحرف و گروههای مخالف اسلام" است. (منبع: BBC)
+
به قول وکیل یادعلی "اگر قرار باشد صدور چنین احکام و مجازاتهایی باب شود، باید علیه همهی نویسندگان ایران و جهان و به این اتهام که او قصد نشر اکاذیب و توهین به فلان قوم و ملت را داشته، اعلام جرم کنیم."
جزییات این ماجرا از ابتدا در عین تلخی، بسیار عجیب و خندهدار و بهتآور بود. تلختر از بازداشتِ غیرقانونی یعقوب یادعلی به مدت ۳۹ روز، اخراج او بود از سازمان صدا و سیما به استنادِ بخشهایی از همین رمان و نیز حذف نام او از تیتراژ سریالی که هم اکنون از شبکهی یک پخش میشود. و شاید این ماجرای عجیب و تلخ و فاجعهآمیز، باید چنین حکم عجیبتری را در پی میداشت: محکوم شدن یک داستاننویس به زندان، و نوشتن چهار مقاله با شکایتِ یک نفر کارمندِ دادگستری، به خاطر نشر تخیل در قالب داستان (کتاب) با مجوز وزارت ارشاد، آن هم با استناد به قانون «مطبوعات!» (منبع: خوابگرد)
+
تبریکات صمیمانه ساکنین غیور و همیشه در صحنه (قردة خاسئین)، خاک فراموش شده را پذیرا باشید.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:33  توسط نیما حیرتی
|
اعمالی كه انسانها در عرصه زندگی فردی، سازمانی و اجتماعی خود انجام میدهند، بازتابی از جهانبینی آنهاست. این جهانبینی است كه موضوع و برداشت هر فرد را از مقولههایی چون مبدأ هستی، خدا، هدفمندی جهان،رابطه خداوند و آفرینش، هویت انسان و جایگاه او در هستی... را مشخص میسازد.
+
مدیریت به عنوان دانشی كه برآمده از نظریههای علومی مانند آفرینش، جامعهشناختی، انسان شناختی و روانشناسی... است، به شدت از تحولاتی كه در قلمرو این علوم رخ میدهد تأثیر میپذیرد.
رفتار مدیران، كارشناسان، كارمندان و كارگران به عنوان انسانهایی كه در بطن فرهنگهای خاص زندگی میكنند، اعمال آنها هم از دیدگاههای علمی آنان و هم از خاستگاهی فرهنگی و زیست بوم آنها متأثر میشود. چنین واقعیتی، زمینهساز، ظهور مكتب اقتضایی (contingency) در مدیریت بوده است.
+
بنیانگزاران علم مدیریت (به عنوان علمی كه رسالت كارآفرینی و هدایت كار را در كوتاهترین زمان و كمترین هزینه به سوی هدف بر عهده دارد)، در پی آن بودند كه به اصولی برای «همیشه و همهجا» دست پیدا كنند، اما مطالعات علمی بر روی واقعیتهای رفتاری انسان و ویژگیهای فرهنگی جوامع گوناگون، نظریهپردازان بعدی این علم را مجبور كرد از نوعی «مطلقگرایی» به «نسبیگرایی» روی آورند و اعتراف كنند كه به علت «غیرقابل پیش بینی بودن رفتار انسان» در علم مدیریت، باید به اقتضاها و ایجابها توجه كرد و نظام ارزشی ـ اخلاقی حاكم بر انسان و جامعه مورد نظر را فراموش نكرد و از این رو بود كه امروزه نظریه غالب در مدیریت، نظریه اقتضایی (Contingency) است كه توصیه میكند در مدیریت باید اقتضاهای گوناگون درون و برون سازمانی مانند شرایط فرهنگی، اخلاقی و... انسانها مورد توجه قرار گیرند.
+
گفته شد كه مثنوی كتابی تعلیمی است و گرایشات آموزشی مولانا در آن بر شور و بیتابی و دستافشانی او غلبه دارد، لذا این كتاب آكنده از نكاتی است كه دامنه وسیعی از موضوعات را در برمیگیرد كه در آن میتوان مفاهیم بنیادین مدل EFQM را ردیابی كرد. همانگونه كه مستحضر میباشید، مدل EFQM دارای هشت مفهوم بنیادین میباشد.
مولانا، در رابطه برخی از این مفاهیم بنیادین اشارتی مستقیم و غیرمستقیم دارد كه...
+
ادامه مقاله: http://www.khaki.ir/pages/4-ArticleA/ARTCELS/14-efqm.mht
نویسنده: دکتر خاکی – چکیده سخنرانی در سومین کنفرانس مدیران کیفیت
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:54  توسط نیما حیرتی
|

Please note that your access is denied because you are attempting to access this application from one of the countries currently subject to full or partial embargo by the U.S. Government. If you think that this is incorrect, please contact Tech Support.
+
یعنی خر شما از تولگی دم نداشت، ندارد و نخواهد داشت.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 19:10  توسط نیما حیرتی
|
هفته دوم مهر ماه تمام شد. هفته گذشته دوندگی بسیار زیادی داشتم، به هیچ کاری هم نرسیدم و دکان وبلاگنویسی همه تعطیل بود.
+
در این هفته بهتر است خودمان را برای جشن مهرگان آماده کنیم. یک روش آمادهسازی برای این مراسم یک جستجوی ساده در دهکده جهانی و خواندن اندک مطلبی در این رابطه است.
+
هفته گذشته سالگرد تولد مولانا بود. 40 کانال بینالمللی تلویزیونی کشور ترکیه مراسم مربوط به این روز را از سرتاسر جهان پوشش دادند. هیچ یک از کانالهای تلویزیونی بومی و بینالمللی ایران کمترین توجهی به این مهم نکردند. فقط یک سوال وجود دارد، آیا مولانا ملیت ایرانی داشته است؟
+
این هفته کمتر به ترجمه پرداختم، مقاله ارتباط با مشتری هم نیمهکاره مانده بود که در این روز دلپذیر آدینه در خانه حبس بودم تا حداقل این مهم د این هفته به سر انجامی برسد. البته نا گفته نماند که در این هفته دوندگیهای مربوط به تحقیق بازار سختافزار ایران به پایان رسید. نتیجه: این بازار فاسدتر، غیر اخلاقیتر و غیر اصولیتر از هر بازار سختافزاری در تمام دنیا و همگن با بازارهای دیگر ایران میباشد.
+
نیازمند یک برنامهریزی کارا و اثربخش هستم تا پروژه سنجش رضایت مشتریان روغن نفت بهران را آغاز کنم. از یاورانی که در این برنامهریزی به مدد بنده بیایند؛ تقاضا میکنم باقی امور را هم انجام دهند.
+
امروز دائماً فکر میکردم چرا هنوز خودروی بنزینسوز داخل ایران تولید میشود. آگاهان امر 2 هفته بعد از اجرای طرح سهمیهبندی بنزین اعلام کردند که تا آخر مرداد ماه تولید خودروهای بنزینسوز متوقف خواهد شد. ضمناً باید عارض شوم در اثر کمبود مخازن گاز برای گازسوز نمودن خودروهای بنزین سوز، خلاقیت وطنپرستان شروع به حرکت کرده است. یک مکانیکی در خیابان ...... خودروی شما را به وسیله کپسول گاز خانگی به یک خودروی دوگانه سوز تبدیل میکرده است. متاسفانه این فرد خلاق دستگر شده است اما خودروهای که توسط ایشان گازسوز شدهاند در پایتخت خاک فراموش شده همچون اجل معلق انتظار شما را میکشند.
+
با کمال پوزش بعضی وقتها دوست دارم فعل «خاک بر سر» را به صورت مفرد و جمع صرف کنم.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 18:32  توسط نیما حیرتی
|
- باورت میشه! یک دقیقه سرم گرم بود، دیدم موبایلم رو دزدیدن...
- چطور آقا؟
- نمیدونم، اگر میشه سریعتر برید تا من یک مرکز مخابراتی سرقت موبایلم را اطلاع بدهم...
- (از عقب تاکسی) خاک بر سر کسی که موبایل میدزده...
- چطور آقا؟
- دزد اگر شرف داشته باشه باید بره دزدی مروارید...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:22  توسط نیما حیرتی
|
- آقا تو را به خدا من را سر کوچه امینی پیاده کن. من اینجاها را بلد نیستم.
- خواهرم گفتی بالای ظفر بود؟
- بله داخل آدرس نوشته، ظفر کجاست؟
- خواهرم این هم ظفر، این کوچه که امینی نیست، صبر کنید؛ آهان این هم از کوچه امینی. بفرمایید خانم.
- مرسی آقا، چقدر میشه؟
- 200 تومان خواهرم.
- ای آقا من هر روز دارم روزی سه بار این مسیر رو میرم و میام، همیشه 100 تومان میدم!!!
- خواهرم این کرایه مال زمان ناصرالدین شاه بود!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:53  توسط نیما حیرتی
|
ناراحتی بد نیست، اما امان از ناامیدی...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:43  توسط نیما حیرتی
|
تحمل کردنش سخت است؛ رها کردنش مرگ است...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:59  توسط نیما حیرتی
|
روزهای سال با شتاب هر چه تمامتر می گذرند. باور پایان تابستان امسال برای من کمی سخت است. انگار همین دیروز بود که من داشتم...، البته ذکر خاطرات دلیل چندان محکمی برای اثبات ادعای بالا نیست. باری به هر جهت جالب دیدم که کمی درباره آیین روز شماری پارسیان بنویسم.
+
در ایران باستان بخش کردن ماه به چهار هفته معمول نبوده و این شیوه از هنگام آمدن تازیان به ایران رواج یافته است. ایرانیان سال را به دوازده ماه و هر ماه را به سی روز بخش میکردند و چون تعداد روزها به سیصد و شصت میرسید، در پایان ماه دوازدهم پنج روز که «اندرگاه» یا «بهیزک» یا «وهیزک» و یا به عبارتی «خمسه مسترقه» خوانده شده است، میافزودند و نام پنج سرود «گاثاها» را بر آن پنج روز مینهادند تا ترتیب سال بهم نخورد و برای آنکه نیم روز افزون در هر سال باعث کبیسه نشود، در هر صد و بیست سال یک ماه بر ماههای سال میافزودند.
هر یک از روزهای سی گانه ماه به نام یکی از «امشاسپندان» یا ایزدان خوانده میشد و باور داشتند که آن امشاسپند یا ایزد نگاهبان آن روز است. نام ماهها را نیز از نام شش امشاسپند و شش تن از یزدانی که نامشان بر روزها نیز نهاده شده است، گرفتهاند و چون نام روز و نام ماه با هم برخورد میکرد آن روز را جشن میگرفتند. مانند نوزدهم فروردین که در آن جشن «فروردینگان» گرفته میشد، مهمترین آنها هم شانزدهم مهر و روز مهر مصادف با جشن «مهرگان» است.
همچنین پارسیان سال را به دو فصل بخش میکردند: یکی تابستان بزرگ که از آغاز فروردین تا پایان مهر بود و دیگر زمستان بزرگ که از آغاز آبان تا پایان اسفند طول میکشید. پیش از رواج آیین زرتشت آغاز سال ایرانیان در مهر ماه و احتمالاً برابر با جشن مهرگان و یا به عبارتی با آغاز ماه «باک یادی» بوده است، که پس از گسترش آیین زرتشت و مزدا پرستی آغاز سال به اول فروردین ماه تغییر پیدا میکند.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:5  توسط نیما حیرتی
|