یا فراموش می شویم یا فراموش می کنیم. این که می گویند خاک مرده سرد است در توصیف تلخی فراموشی است. اگر آدمها دغدغه جاودانگی دارند از ترس فراموشی است. در کنار همه ترسها، ترس از فراموش شدن بالاترین ترسهاست. شاید دلباختگی دو نفر به یکدیگر برای گریز از فراموشی است: تجلی عشق یعنی ثبت ابدی یک احساس. این سوال در رابطه های عاشقانه مکرر شنیده می شود : «اگر من بمیرم مرا فراموش میکنی؟» وقتی در جمع هایی ما غایب هستیم دلمان می خواهد یادی از ما کنند، یعنی فراموشمان نکنند.
اما زمانه بلایی به سر ما می آورد که همه چیز را فراموش می کنیم. آدمی برای فرار از این فراموشی به هنر و ادبیات رومی آورد. دلیل آن هم کاملاً روشن است: «چون ما وقایع دراماتیک زندگیمان را فراموش نمیکنیم.» اگر در زندگی روزمره و خطی ما اتفاقی بیافتد و ساختاری دراماتیک داشته باشد آن را فراموش نمیکنیم یا دیر فراموش میکنیم.
اگر از نزدیکان ما، کسی در سن 80 سالگی در بیمارستان بمیرد، زودتر فراموش میشود تا کسی که در حادثه ای دراماتیک مرده است. ادبیات و هنر نیز درام خلق می کند تا او هم بماند و فراموش نشود...سیاست مردان نیز در برخی ویژگیها با هنرمندان یکسانند؛ فراموش نشدن، ماندگاری و جاودانگی در ذهن مردم هم دغدغه سیاستمداران است. آنان قدرت را میخواهند که جاودانه شوند. اگر پرده حریم خصوصی آدمهای سیاسی بیافتد دیده میشود، که آنان نیز چون آدمهای دیگر تشنه کمی محبت، کمی تمجید و حتی کمی تشویق اند و مهمتر از همه تشنه این که به آنان بگویید : «فراموشتان نمی کنیم...»
هر چه بزرگ و بزرگتر است، در برابر فراموشی کوچک و کوچکتر! اما آنچه در غبار فراموشی گم و ناپیدا نمیشود، هنر و ادبیات است. ما برای این که فراموش نشویم از خودمان و وقایع زندگیمان، جهان هنر و ادبیات را خلق میکنیم، برای اینکه داس فراموشی کشتزار یادهای ما را درو نکند تا جاودانه بمانیم.
(با تلخیص از مقاله آقای احمد غلامی/سال 1381)
+
ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد.
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:56  توسط نیما حیرتی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:30  توسط نیما حیرتی
|
این نوشته بخشی از خاطرات دکتر باستانی پاریزی در حوالی جلفا از زبان یک روستایی است:
«روزی به قریه مجاور ساحل روسی ارس به نام یوجی رفته بود، آنجا در میدانی جلوی مسجد دید که جمعی از پیرمردان قریه نشسته و صحبت میکنند و درختهای چنار را کاشته آبیاری میکنند و هر روز مراقبت آنها میکردند. پس به آنها گفت: عمو شما سن زیاد دارید، فایده صرف اوقات برای نهال چنار که سالیان دراز برای رشد لازم است، چیست؟ چون این را گفت پیرمردان گریه کردند و گفتن: تنها آرزوی ما در زندگی آن است که این درخت بزرگ شود و اینجا باز ملک ایران شود و مأمورین مالیه ایران برای جمع مالیات اینجا بیایند و ما قادر برای ادای مالیات نباشیم و پاهای ما را به این چنارها بسته چوب زنند...
آری...برای دریافت مالیات عقب افتاده هشتاد ساله ای که نداده ایم ما را بزنند. به فارسی بگویند : پدرسوختهها زود باشید مالیات عقب افتاده را حاضر کنید و ما در حالی که شانههایمان از ضرب تازیانه سیاه شده است هی به ترکی فریاد بزنیم: به خدا نداریم، والله نداریم، بالله نداریم....»
+
این تصویر یک کاریکاتور درباره دیار پارس است:

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:39  توسط نیما حیرتی
|
تصمیم داشتم از بد و بیراه گفتن به هموطنان و نیاکان خودم دست بردارم. اما نمیشود! وقایعی اتفاق میافتد و چیزهای دیده میشود که پایشان از عجایب و غرایب هم پا فراتر رفته است. این خانه هم مکانی برای تخلیه یکسری فشارهای روانی مالیخولیایی بنده شده است. پیشاپیش عذرخواهی من را به علت نوشتن حقایق ذیل و بسط ندادن آنها به اتفاقات روز را پذیرا باشید.
+
کاسه لیسی یکی از منشهای نفوذی در فرهنگ متاثر پارسی است که باید با کمال تأسف اعلام کرد، پلشتترین و گندآبترین قسمت این فرهنگ غنی نیز میباشد. کاسه لیسی منشاء بسیاری از خیانتهای بزرگ تاریخی قوم پارس است و ریشه در ریاکاری مزدکیوار این قوم دارد. این خصلت از پارسیان، قومی چاپلوس بنا نهاده است. یا به مدح دیگر نفوس میپردازیم و یا خود را در مقام مدح بیهیچ دلیلی قرار میدهیم و هرگز در بوته نقد قرار نمیگیرم. اگر هم کسی بخواهد ما را نقد کند، او را دست کم به دشنام خواهیم بست.
اگر چه شیرمردان و غیرتمندان این دیار به لیسیدن امویه و عباسیون و ترکان قرنها کمر همت بسته بودند، اما زمانی که طعم لیسیدن کاسه هلاکوخان را چشیدند، به خوبی یاد گرفتند که چنین کاری باید پیشه ابدی ایشان شود. بنابراین با عزم و اراده راسخ در این منجلاب پای نهادند تا آنجا که تاریخ پر از ننگ قاجاری به انضمام همین امر، رنگارنگتر از هر زمان دیگری نوشته شده است. این شرمساری تا جایی پیش می رود که شاهان و شاهزادگان خاک فراموش شده را به مفت میفروختند. اما از این کاسه لیسی هم خوشنود نمیگشتند و به فاحشگی برای اجنبی پرداختند تا جایی که بکارت این خاک را (خوزستان) را به رایگان دادند تا خون سیاه این ملت هر روز به تاراج برود. این نوکران همانند روسپیان دریده صفت، هرگز ارضاء نشدند و هر روز قدمهای بزرگتری برداشتند که وصف آنها در این مجال نمیگنجد.
+
از آن سالها گذشت و نامهای بسیاری ظهور کردند تا شاید نجابت از دست رفته این خاک را باز گردانند. اما هیاهو همه این نامها در کنار ظهور نام مصدق کمتر به چشم میآیند. دسترنج این ابرانسان و جان افشانی وی باز گرداندن ناموس پارسیان و ملی کردن آن بوده که هم اکنون نیز هزاران بوزینه مدیون خدمات وی هستند. اما نفرین و افسوس بر این بوزینگان که نه وارثان خوبی بودند و نه توانستند حداقل نام این ابرانسان را گرامی بدارند.
زمان سقوط دولت مصدق کاسه لیسی بوزینگان هرچه بیشتر رخ مینماید، تا جایی که بسیاری از تاریخدانها زمانه لمپنها را بد سگالترین دوران سیاسی ایران میدانند. آنان از صبح تا ظهر زنده باد مصدق می گفتند، اما در زمان نماز و طعام کوفتی، سر به کاسه لیسی خم کردند، و آن همه زنده باد گفتن به ناگه به مرده باد مصدق بدل میگردد. اگر شک دارید مدارک آن توسط بسیاری از همان لمپنها انتشار یافته و در همه جا یافت میشود.
در هیچ فرهنگی چنین سابقهايي وجود ندارد که به واسطه فقط یک وعده غذای کوفتی و در این مدت کم، اسطورهای به زیر افکنده شود و اسطورهای دیگر بنا گردد. خواننده گرامی لطفاً به دوران خود افتخار نکنید که هماکنون نیز این شیوه بسیار به کار میرود و بوزینگان کم نیستند که به کاسه لیسی آن هم اینقدر ارزان کمر همت والا بستهاند. چنین منشی (فرهنگ متاثر پارسی) تنها از مغاکیان به پا میخیزد. بگذارید راحت بگویم، اینجا خود مغاک است.
+
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. (مهدی اخوان ثالث)
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:19  توسط نیما حیرتی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:17  توسط نیما حیرتی
روز شنبه کتابفروشی خوارزمی مقابل دانشگاه تهران هیچگاه چنین جمعیتی به خود ندیده بود. بیشتر اهالی نشر و پارهای از اهالی کتاب در ساعت ۹ صبح، مقابل آن جمع آمده بودند؛ در حالی که کرکره کتابفروشی پایین بود، دکور آن تغییر کرده و این بار یکسره سیاه پوش بود.علیرضا حیدری خواجه پور، بنیانگذار انتشارات خوارزمی روز پنجشنبه به هنگام راه پیمایی در میگون بر اثر سکته قلبی درگذشت.
او مردی بود که اگر روزی تاریخ نشر ایران نوشته شود، فصل بزرگی به او اختصاص خواهد یافت. پیش از او چاپ کتاب در ایران در این سطح از سلیقه نبود. در شکل هیچگاه پیش از او کتاب چنین خوش ریخت در نمیآمد و در محتوا پس از انتشارات فرانکلین که بحثش جداگانه است و جای دیگری در تاریخ نشر ایران دارد. هیچ ناشری به پای او نمی رسید، در بین ناشران بخش خصوصی هم او نخستین ناشری بود که ویراستاری را بطور جدی وارد کتاب کرد. روحش شاد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:57  توسط نیما حیرتی
|
شنبه هزاران تن در کابل، به همراه حامد کرزی رئیس جمهور و سایر مقامات ارشد دولتی، ششمین سالروز ترور احمد شاه مسعود را تجلیل کردند. مراسم رسمی تجلیل از این روز در ورزشگاه غازی کابل، با حضور رئیس جمهور، شماری از اعضای کابینه، نمایندگان پارلمان، رهبران سابق جهادی و هزاران نفر از شهروندان کابل برگزار شد.
فرمانده احمد شاه مسعود، پس از سالها مقاومت در برابر اشغال کشورش توسط ارتش شوروی سابق و نبرد با گروه طالبان، در نهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی، در اثر انفجار انتحاری دو مرد عرب که خود را خبرنگار معرفی کرده بودند، کشته شد. خبر کشته شدن این فرمانده مجاهدین که میتوانست به کاهش روحیه هم رزمانش در جبهه ضد طالبان بینجامد، با چند روز تاخیر اعلام گردید.
لویه جرگه اضطراری افغانستان که در پایان دولت موقت تشکیل شد، به احمد شاه مسعود لقب قهرمان ملی داد و نه سپتامبر سالروز ترور شدن وی، در افغانستان «روز شهید» و تعطیل رسمی اعلام گردید.
آقای کرزی گفت: «احمد شاه مسعود کسی بود که در مشکل ترین روزهای زندگی خود، در شرایطی که خاک پاک افغانستان زیر پای بیگانه شده بود، در گوشه ای از این خاک، به مقاومت ادامه می داد.» به عقیده من آقای کرزی باید اعلام میکرد: ترور این مرد بزرگ، سقوط برجهای دو قلوی معروف، سقوط طالبان، اجازه شنود تلفنی به ماموران دولتی بسیاری از کشورها، غارت نفت عراق، افزایش کشت خشخاش و کشته شدن هزاران بیگناه همگی سلسله رویدادهایی کاملاً مرتبط هستند.
فرمانده دره پنج شیر، مرد بزرگی بود و به همین سبب هم این زمانه را ترک گفت. روحش شاد و نامش مستدام.
+
به پرستوها بگویید، از آن سوی نا ممکن خبر آورند: از نسیم گنگ شادی...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:57  توسط نیما حیرتی
|
تکلیف را روشن کنید که با چه وبلاگی و چه کسی روبرو هستیم؟ کسی که عشق به میهن دارد و میخواهد آشفتگیهای تاریخ آنرا واکاوی کند و برای بیدار کردن نسل امروز، بیماری های تاریخی را درمان کند؟ و یا کسی که تیشه برداشته و میخواهد ریشه را بزند؟ (نظر یک خواننده)
+
از نگاه عمیق شما به مطالب خاک فراموش شده متشکرم. بهتر است کمی در رابطه با اهداف نوشتههای این خانه صحبت کنم. تاریخ معلم آینده است، اما حال هم از آینده و هم از نیاکان خود بیخبر است. باید بگویم تفسیر واضحات کار من نیست، هدف من تنها رسیدن به آن نقطهای است که عامل سرافکندگیهای امروزی را از درون خودمان کشف کنیم.
یک داستان جالب وجود دارد. پیرمردی سوار یک مینیبوس قدیمی که سقف کوتاهی دارد میشود و به علت خم نشدن، کلهاش به سقف اصابت میکند. در نهایت پیرمرد این داستان شروع به فحاشی به دولتمردان میکند، بدون اینکه ربطی به شخص دیگری داشته باشد. داستان تمام نمیشود! من بیش از پنجاه نفر را میشناسم که مدعیند این اتفاق را به چشم خود دیدهاند. باور کردنی نیست که این اتفاق برای پیرمردهای بسیاری به طور مداوم میافتد، اما کمی قابل باور است که بد نیست گاهی داستانهای پند آموز را به نام خود تمام کنیم. اگر کمی جلوتر برویم، راویان این داستان خود اجرا کنندگان نمایش آن هم هستند. خود میگویند، اما پند نمیگیرند و دائماً خطای خود را با دامان دیگران پاک میکنند.
قصد من تکرار نمایش فوق نیست، اما نکوهش کردن پندار، گفتار و کردار امروزی به همراه غبار روبی حوادث مشابه تاریخی، کاری هر چند ناچیز اما به سهم من لازم و کافی است. شاید نشان دادن زشتی عادات دیروزی بتواند کمی از حماقتهای امروزی بکاهد.
آیا واقعاً علاجی برای بیماریهای مزمن تاریخی قوم خاک فراموش شده وجود دارد؟
+
باد نازل کردیم تا کلاه از سرشان بر دارد...(سهراب سپهری)
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:50  توسط نیما حیرتی
|
جانم بگداخت زین هوس، این بیت را میگوی و بس! (مولانا)
+
حتی فراگیر شدن زردشت در زمان انوشیروان و یا اسلام هم مرهمی برای این عفونت مزدکی نبودند. آفات بسیار دیگری نیز جدای از ریاکاری از آیین مزدک به جای مانده که اگر انوشیروان نیز سیاست مصالحه را پیشه می کرد، باز هم توان راندن آن را نداشت. مردم در زمان قباد، ناگهان سر و دندان تیز درنده خویی بیرون آوردند و به مدت ده سال حریصانه در مال فرا دستان به غارت پرداختند، چنین امری اگر چه در زمان انوشیروان ممنوع شد اما همچنان در خفا باقی ماند.
همواره قوی مردان حقوق فرودستان را پایمال کردند و تا آنجایی که قدرت داشتند تجاوز میکردند. اوضاع در قرون بعدی از این هم بدتر شد و ضعیفان نیز به جان خویش افتادند و هر از چند گاهی هم به جان فرا دستان دست درازی کردند. باید گفت که این مسئله یکی از مهمترین عوامل پیدایش حرمسارها در میان قدرتمندان پارسی بوده است.
اگر بخواهیم اثرات آن را امروز مشاهده کنیم بهتر است کارگران را ببینیم که در میان آنها همیشه برای تکه نانی بیشتر نزاع برپاست، اما ازدحام آنها هرگز در حال جستجو و حل معضل اصلی نیست. در رانندگی امروزی، هیچ ماشینی بر دیگری رحم نمیکند و عبور از یک چهارراه به منزله جان بر کف دست داشتن است. چشم باز کنید که چگونه این همه طغیان، حرص، دزدی، زیاده خواهی و چشم هم چشمی در میان این مردمان رواج دارد. چگونه رعایت به حقوق دیگران به یک امری مضحک تبدیل شده است...
اینجا خاک فراموش شده است! رانتخواران بر آن سوارند، و عدل علی هدف است اما هرگز مقصد نبوده است، اینجا دیگر کسی بر دیگری رحمی ندارد، این مردمان در نهان و آشکار تجاوز به ناموس دیگران چه در نگاه کردن و چه در هر شکل دیگهای منش خود ساختهاند.
بدانید که هر یک از این بوزینگان اگر قدرت یابند، باطن مزدکی خود را نمایان میسازند و از تجاوز به مال و ناموس شما خودداری نخواهند کرد! بنابراین حتی دوست خود را به خانه راه ندهید، در ظاهر لبخند زده و در باطن چون بوزینگان تیغ خیانت تیز کنید، هرگز حقیقت حال خویش را با دوستان خود به شراکت نگزارید، همواره با حنجره پاره از ناموس خود دفاع کنید و در همان حال تجاوز به ناموس دیگری را از یاد نبرید، همیشه بر آنچه که ندارید فخر بفروشید و بی مایگی را آئین خود سازید.
«فقلنا لهم کونوا قردة خاسئین» صدای کبریا است که اینگونه تو را در مغاک مورد خطاب قرار میدهند! لعنت و افسوس که این فریادها در خلاء ازدحام قردة خاسئین (بوزینگان) زده میشود. این فریادها راه به جایی نمیبرند و در این ازدحام منحوس خاموش میشوند. در خاک فراموش شده هوا همواره بس ناجوانمردانه سرد بوده، هست و خواهد بود.
+
پ.ن: یک خبر بی ربط: پاوروتی برزگ فوت کرد. روحش شاد.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:23  توسط نیما حیرتی
|
در آغاز این سلسله مطالب گفتم که اقدامات انوشیروان دیار پارس را زیر و رو کرد، از آن جهت که اگر آیین مزدکی سرکوب نمیشد و چون ادیان مسیحی و زرتشتی به آن نگریسته میشد، هرگز پایههای تزویر و ریا بنیان نمیگشت. در اثر این اقدامات تند بود که مردمان در صورت زردشتی و در باطن مزدکی باقی مانند. از همین دوران بود که دوره حیلت، نیرنگ و خیانت شروع به اوج گرفتن گرفت. از این زمان به بعد زیاده خواهی و تاختن بر حقوق دیگران جزئی از آئین مردمان این دیار شد.
برای پارسیان خلفای امویه و عباسی نیز تفاوتی با شاهان ساسانی نداشتند و تنها شمایل دینی در آمده بودند. خلفا برای حکومت کردن دیگر دم از میهن نمیزدند، بلکه دم از دین میزدند و در قرون آتی جانشینهای آنها دریافتند که معجون دم زدن از دین و میهن، که عین نفاق است، بهترین شیوه جمعآوری رمگان این دیار است. هیچگاه پارسیان به حمایت آزادگان و اصیلزادگان نشتافتند و اگر کسی به غیرت و شرف نیاکان خود اعتماد دارد؛ بگوید نیاکان وی در زمان قیام سرخ و سپید جامگان سر در کدام روسپی خانه داشتهاند؟ چه شد که صاحب زنج به ناگاه خود را بی سپاه یافت؟ چه شد که ابومسلم خراسانی در عزلت به قتل رسید؟ چه شد که هنگام شورش ترکان، شاهان سامانی تنها ماندند؟ چه شد که در میان کشمکش های میان ترکان غزنوی، سلجوقی و خوارزمشاهی سر به درون خانههای خود بردند و منتظر ماندند که عاقبت کدامین معجون قسمت خواهد شد؟
چگونه آنان سر بر خفت مغولان نهادند؟ مگر نخواستند که از بیداد ترکان خاتون و خوارزم بیرون آیند، پس چرا کوچکترین اثر این خفت تبدیل موسیقی طربانگیز پارسیان به نوای غمگین نیگونه است؟ چرا روسپیخانهها جای خویش را به مأمن صوفیان گذشته دادند؟
چرا پارسیان دیگر توان مقاومت، دلاوری و غیرتمندی نداشتند؟ چرا به قضا و قدر روزگار همواره امیدوار بودهاند؟ به جای حرکات منسجم سر در لاک عرفان عزلتگونه فرو بردند، و هنوز هم خود را در خانههای خدا حبس میکنند تا از غیب فرجی برای این بوزینگان نازل شود.
چه شد که فردی به نام تیمور تمامی دیار آنان را به خاک و خون کشید؟ چه شد که عظمت و آن همه شکوه صفویان در نهایت تسلیم افغانهای بربری شد؟ چگونه کریمخان زند در پس دروازههای شهر خویش ماند، پس از چندی مقاومت و گریز کور گشت و.... چه بگویم؟ آیا لازم است یادآوری کنم طی چندین سال خادمانه تمامی این خاک را به پای انگلستان ریختیم؟ آیا باید یادآور شد که بوزینهوار صبح گفتیم زنده باد مصدق و عصر همان روز وی را به زبونی افکندیم؟
فرهنگ متاثر پارسی هرگز از خود نمی پرسد به کدامین جهت نیاکان ما در برابر ستم بیگانه و خودی، سر فرود آوردند. چرا دل به خرافات بستند، چرا عقلانیت را به دامن اوهام انداختند، چرا همواره به دنبال یک منجی بودهاند و چرا آن زمان که منجی از درونشان برخاست وی را خوار ساختند...
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:10  توسط نیما حیرتی
|
در زمان خسرو پرویز به علت عدم وجود اطمینان به حرمسراها و حاجبین باعث ترس و بدگمانی او از همه نزدیکان میشود. اما از جانب دیگر می بینیم که وی سر در مغاک مزدک نیز فرو برده بوده و داستان عبور وی از یک روسپی خانه خود بیان کننده چنین امری است. خسرو پرویز برای مقابله با ترس رویه قتل عام بزرگان را اختیار میکند که شاهان پس وی نیز از این منش مستثنی نیستند. اگر او یقین داشت که سپاهیان پارسی به آئین شهسواری پایبند هستند، هرگز به حبس و گردن زدن سران، سلحشوران و درباریان فرمان نمیداد.
خسرو پرویز نیز چون پدرش دریافته بود که از هر طرف در معرض تهدید است و جز به پناه بردن بر زور و جبر نمیتواند اقتدار خود را حفظ کند. همچنین طی سالیان متوالی در اثر جنگ با بهرام چوبینه دریافته بود که پارسیان دست از وفاداری کشیده اند. به عبارت دیگر پارسیان آن روزگار از دین و آیین خود فاصله گرفتند و با قوه قهر و غلبه عهد بسته بودند.
این مردمان جز به سود و زیان خود هیچ عهد پیمانی نمیشناختند و وفادارترین دوست را در جامه نخستین خائن دیده بودند. چنین اوصافی ادامه یافت تا سرانجام خسرو پرویز هم به دست پسر خود، شیرویه، به قتل رسید. شیرویه نیز به برادر کشی با شدت هرچه تمام تر کمر همت بست و چنان پیش رفت که از آن همه فرزند خسرو پرویز تنها دو تن بیشتر باقی نماندند.
خواننده محترمی که هنوز زلزله مزدک را درک نکرده است؛ بداند که همواره نگه دارندگان دین و ملک در تمام جهان بزرگان با جایگاه خاص بودهاند. این بزرگی به اصالت و غنی بودن پندار، کردار و رفتار بوده است. از مردم فرودست هیچ برخیزد مگر ژاژخایی سمبلهای تو خالی! این مردمان به اندک شعاری فریب میخورند و همواره از کردار گذشته خود پشیمان هستند.
در اثر این باژگونی آیینی به هیچوجه نمی توان ایران امروزی را با دیار پارس پیش از آن زمان مقایسه نمود. هرگز کسی باور ندارد تنها رسمیت بخشیدن ده ساله آیینی بتواند ریشههای فرهنگ هزار سالهای را بلرزاند و آنرا به ورطه پوچی بکشاند.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:51  توسط نیما حیرتی
|
انوشیروان ساسانی بعد از این دوران به سلطنت میرسد و تلاش بیوقفه وی در اعدام مزدک و بیست و پنج هزار تن از مبلغان وی و اسارت و کشتار صداها هزار پیرو دیگر هرگز نتوانست این صدمات را به درستی جبران نماید، در عوض چنین خشونتهایی باعث پدید آمدن خوی ریاگری در نفس پارسی گشت. کمکم آئین مزدک به دربار راه یافت و اگر چه مردم در ظاهر در برابر آئین برتر زردشت سر خم مینمودند، اما پنهانی مزدکی ماندند.
دیگر هیچ سپهبد و موبدی دارای مقام و ارج خاص خود نبود و حتی شهریاران نیز در نظر مردم بی مقدار گشتند چنانچه در روزگار خسرو پرویز شاهد عدم حمایت مردم از او هستیم. این مسئله بدان جهت نبود که وی بر پدر خود، هرمز، تاخته بود و وی را به قتل رسانده بود و همچنین به آن دلیل نبود که بهرام چوبینه در غصب تاج و تخت سزاوارتر بوده است. مردم به حمایت شهسوار خود بر نیامدند تا آنکه خسرو پرویز به کمک سپاه قیصر روم سپاه بهرام را شکست داد و بر اریکه قدرت نشست. این حادثه خود ننگی عظیم برای دیار پارس بوده و هست. پارسیان در عهد اشکانیان غالب بر روم بودند و در این دوران وابسته به کمک سزار شدند.
پدر خسرو پرویز نیز که از منش مزدکی درباریان در هراس بود، سیاست دادگری باژگون را اختیار کرد و بر بزرگان ستم و فشارهای بیمورد میآورد. مردم فرودست را نکو می داشت و نقل است که سیزده هزار تن از بزرگان کشوری را به تیغ مرگ سپرد تا آنکه بزرگان طاقتشان تمام شد و وی را به سرکردگی پسرش، خسرو، به قتل رسانند.
بدین ترتیب اوج نهان کرداری مزدکی در این زمان به وقوع میپیوندد تا آنجا که مردم به طور کامل دست از حمایت شهسواران برداشتند و آئین اسلام که همچون مزدک با نوای برابری اشاعه یافته بود را برگزیدند. تمدن ساسانی با خیانت عوام مردم سقوط کرد و اگرچه دین اسلام بسیاری از این آیین های خودبنیاد را ویران ساخت اما هرگز بر نهان پیشگی مردم پارس نتوانست غلبه کند. این فروپاشی درونی علت اصلی غلبه اعراب بر تمدن ساسانی بوده که عوام با رویای هوس رانی، تجاوز به حقوق قدیسان و مزدک خواهی، اسلام را با شمایل به ظاهر همسان با آیین مزدکی را پذیرفتند.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:59  توسط نیما حیرتی
|
یکی از دادگرترین شاهان پارسی در تمدن ساسانی به نام انوشیروان به مدت نیم قرن سلطنت اوضاع دیار پارس را زیر و رو می کند. پدر انوشیروان، قباد، به مدت ده سال بر آئین خود بنیاد مزدک رسمیت بخشید و چنین آئینی که به ظاهر سودای برابری و برادری داشت، اما در عمل این حق را به فرودستان دهقان و پیشهور میداد تا بر حقوق فرا دست، موبدان و سپهبدان، دست درازی کنند.
طبقات پایین اجتماع خود را در مال و ناموس طبقات بالایی اجتماع شریک دانسته و بیاجازه وارد خانه موبدان میشدند و از اموال آنها بهره میجستند. از طرفی دیگر اختلاف طبقاتی که از اصول کشور داری ایران باستان بوده و نیز در آئین زردشتی بنیان داشته است، اما آیین مزدک خواستار باژگونی کامل این اصول بود. چنین امری هنوز نیز وجود دارد چنانچه فرد مسیحی، موبد و یا به عبارتی کشیش را پدر صدا میکند و یا همیشه پیشنماز مسلمانان از روی احترام، روحانیون هستند. این منش حق بی حرمتی به این اشخاص را از عوام میگیرد. در ایران باستان نیز این منش دارای تقدس بالا بوده تا جایی که حتی به صورت قانون رسمی در آمده بود.
شیوه کشور داری پارسیان در آن زمان با امروز کاملاً متفاوت بوده است و اموری که امروزه عرف است در آن زمان اصل بوده اند. فرودستان پیشهور و دهقان که از سطح شعور پایینتر نسبت به موبدان و سپهبدان دارا بودند، تنها برتری را در قدرت زور و بیش خوردن و هوس راندن میدانستند. وقتی پردههای حجاب از اعمال موبدان کنار رفت، فرودست که تا دیروز وی را مقدس میپنداشت، متوجه میشود که موبد نیز غذا میخورد، آب مینوشد، با ناموس خود همخوابگی میکند. فرودست در تمامی این امور خود را برتر از موبد میبیند، بنابراین فرا دستان را زبونتر از خود پنداشت و دریده خوی سر از بره به گرگی در آورد و به طغیان پرداخت.
+
پ.ن: فرهنگ متاثر پارسی، سری باژگونی فرهنگی، در پنج قسمت از امروز در اختیار دوستان قرار میگیرد. این مطالب بازنویسی چند مقاله از جراید فرهنگی و چند یادداشت قدیمی اینجانب میباشد که تقدیم شما میگردد.
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:45  توسط نیما حیرتی
|
پارسیان در طول تاریخ جنگهای بسیاری داشتهاند که تعدادی از آنها در فهرست «شاه جنگهای جهان» ثبت شده است. در تمامی این جنگها عناصر خلاقیت، دلاوری و از خود گذشتگی همواره مشهود بوده است و از این لحاظ با جنگهای ملل دیگر کاملاً دارای تمایزات اساسی میباشد.
+
سپاه چابک سوار اشکانی در جنگ با سپاه روم خلاقیت خود را به کار میگیرد و با ایجاد یک دسته جدید نظامی نتیجه جنگ را به سود خود تغییر میدهد. بدین صورت که تعدادی چابکسوار با اسبهای خود کاملاً برهنه و بی هیچ تجهیراتی که وزن آنها را زیاد کند، به دور سپاه رومیان میتاختند. سواره نظام ارتش روم که از سر تا پا در زرههای سنگین فرو رفته بودند نیز آهسته به دنبال این چابک سواران به هر سویی متفرق شدند. سپس چابک سواران به دور آنها حلقه زده و چشمان اسبان یا سواران روم که تنها نقاط برهنه این سپاه بودند را مورد هدف پیکانهای خود قرار میدادند.
این چابک سواران تیرکمانهای به نام «نیما» داشتند، و از جهت دسته این سوارکاران نیز به همین نام معروف شد. تمامی افراد این دسته از هرگونه وسیله دفاعی بی بهره بودند، کمانداران تعلیم دیدهای بودند، و به سبب نزدیکی زیاد به دشمن، دلاوری آنها بیمثال است. بر اساس تحقیقات من، نام این افراد و کمانشان میتواند یکی از ریشههای اسم «نیما» نیز باشد.
+
در آخرین شاه جنگ پارسیان اگر چه سپاه پارس مغلوب سپاه عثمانی شد اما رشادتهای ایرانیان در دشت چالدران هرگز از صفحه تاریخ محو نمیشود. به نقل از تاریخدانها بزرگ این حادثه آخرین باری بود که عظمت و دلاوری پارسیان به شکوه هرچه تمامتر نمایان شده است. البته در جنگ های آتی نیز شاهد چنین دلاوریهای بسیاری بودهایم اما هیچکدام در عرصه جهانی مانند این جنگ مطرح نبودهاند.
سپاه شاه اسماعیل اول در مقابل گلوله های توپ و تفنگ در حالی که شمشیر به دست بود، به مقابله در دشت چالدران پرداخت. از آن زمان به بعد بود که پارسیان به فکر تجهیز خود به سلاحهای مردن آتشزا افتادند. اما در آن عرصه دلاوران بر دو دست شمشیر میگرفتند، و همانند چرخشهای زورخانهای که در آن زمان ورزش رزمی و سپاهیان بوده تا ورزش زورخانهای، بر سپاه دشمن میتاختند و عثمانیان را بر زمین میانداختند. در آخر هر یک را با شلیک گلوله توپ از پای در می آوردند. در اوراق تاریخی ذکر شده است که هیچ دلاوری از سپاه عثمانی توان مقابله با چنین رزمندگان از خود گذشته را نداشت.
آرمان سپاه ایران هیچ نبود جز وطن، ناموس و ملت! دفاع از خاکی که آن را مام وطن میخواندند، هر شب سر بر بالینش مینهادند و هرگز تاب تحمل ناپاکان اجنبی را بر آن نداشتند. از این پس بود که اجنبی سعی کرد از راه های دیگری نفوذ کند و این دلاوران را در فساد درونی غرق سازد تا ننگین دشت ترکمنچای، تصرف منحوس ایران به دست متفقین و بسیاری قضایا دیگر به راحتی حادث شود.
+
لکه ننگ بسیاری از حوادث گذشته هرگز از دامن دیار پارس نخواهد شد. امروز هم، جوانانی که روزی اهریمن را نابود میکردند، در دام افیون میسوزند و اگر دلاوری از مغاک برخیزد از آنها نیز خواهد برخاست. خاک پارس سالهاست که فراموش شده است.
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:48  توسط نیما حیرتی
|
آزادی بیان حق مسلم هر فردی است. اما در خاک فراموش شده واژه «حق» دارای تعاریف خاص خود میباشد.
+
اینجا یک وبلاگ سیاسی نیست. بررسی ریشههای فرهنگی حوادث روز و گاهاً بازگو کردن اخبار حقیقی خاک فراموش شده، از اهداف ابتدایی این وبلاگ میباشد که از شاخه نوشتههای سیاسی کاملاً متمایز است.
+
دوست عزیزی خواستند به جای غبار روبی از حوادث گذشته، به بررسی مشکلات امروز بپردازم. اما با توجه به اینکه نسبت به نوشتههای پیشین یک اخطار بسیار کوچک گرفتهام، ترجیح میدهم تا زمانی که وبلاگ بنده در مجموعه بلاگفا قرار دارد، از قوانین آن پیروی کنم. شاید به زودی این وبلاگ را به صورت یک آدرس مستقل تغییر دهم.
+
دور از خس و خاكم كن، موجی زن و پاكم كن
وین قصه مگوی با كس، كی بود و كجا دریا!
(فریدون مشیری)
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:15  توسط نیما حیرتی
|
دیار پارس، دیاری که با قدمت چندین ساله خود تحت تاثیر بسیاری از فرهنگ های مختلف بوده است. شاید برای همین است که اسامی مختلفی هم برای آن قرار داده شده است. دوست دارم از امروز کمی درباره حکومت هخامنشی صحبت کنم. عدهای از تاریخدانها معتقدند، اگرچه تمدن روم و مصر باستان و نیز یونان دارای عالیترین فرهنگها و نیز مهد علوم مختلف بودهاند اما در مقابله با تمدن والای هخامنشی، گاه بی مقدار میشوند و چنین تمدنی بدون هیچگونه تکراری بوده است.
پس از اینکه «کورش کبیر» و یا به عبارت دیگر «زاگرس کبیر» بر تمدن ماد غلبه نمود، با تلفیق آن با تمدنهای پارس و پارت، در سرزمین آریا بنیان هخامنشی را که از دیر زمانی جریان یافته بود مستحکم گشت. در زمان داریوش کبیر نیز این عظمت به اوج میرسد. سند محکم برای این مطلب یک تندیس است که میتوان آنرا مجسمه داریوش بزرگ نامید و اگرچه این مجسمه اکنون بدون سر است اما در باقی قسمتهای بدن از جمله شمشیر و کمربند و لباس و نیز سکوی ایستاده بر آن نقوشی به زبانهای میخی، هیروکلیف و فینیقی نوشته شده است. بدین وسیله تمدنهای بزرگ آن روزگار تابعیت خود را از سرزمین پارس اعلام نمودهاند.
پیشرفت در ارتباطات پستی و نیز معماری طراحی کانال و یا ستونهای یک پارچه و نیز مقادیر زیادی از علوم نجوم و ریاضیات وابسته به همین زمان میباشد. همچنین بسیاری از فنون کشورداری آن زمان سر لوح بسیاری از تمدنهای بعدی بوده و قوانین اجتماعی آن زمان بسیار کاملاً منحصر به فرد نسبت به حتی حال حاضر میباشد. هر روز یافته ای جدید تر بر تمامی این افتخارات اضافه میشود. اما در سالهای پایانی این تمدن غنی با هجوم اسکندر مقدونی چنین تمدنی فرو میپاشد و در سالهای آتی با فرهنگ مقدونی و یونانی تلفیق میشود و نهایتاً منجر به پیدایش تمدن سلوکیان میگردد. در زمان اشکانیان بسیاری از آداب و سنن هخامنشی بار دیگر احیا می شوند.
سردار بزرگ ایرانی به نام «آریو برزن» آخرین جنگ هخامنشیان با اسکندر را رهبری میکرده و تا حدودی در این جنگ به علت موقعیت جغرافیای برتر در جنگ نیز برتری کسب میکند اما سرنوشت به گونه دیگری رقم میخورد و در اثر خیانت دو تن از سرداران وی اسکندر موفق به فتح دیار پارس میشود. از این تاریخ به بعد است که سرنوشت این سرزمین بارها و بارها توسط خائنین هموطن و گاه خارجی تغییر پیدا میکند.
اسکندر کبیر جسد آریو برزن را بر ارابهای از طلا میگذارد و با احترام فراوان وی را تشیع جنازه میکند و خائنین را به جای پاداش به مرگ رهسپار میسازد. چنین واقعه ای در تاریخ جهان بیسابقه است اما صد هزار تعجب وجود دارد که از آن پس هرگز خائنین درس نگرفته و هر روز بر تعداد ضربات خود افزودند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 13:7  توسط نیما حیرتی
|
پرده اول:
جمعی از نویسندگان و اهل قلم با انتشار نامه سرگشادهای به بازداشت و محاکمه یعقوب یادعلی، داستاننویسی که به خاطر نگارش یک کتاب تحت محاکمه قرار گرفته است، اعتراض کردند. امضا کنندگان به پاس حرمت «کلمه»، «خلاقیت» و «آزادی بیان» خواستار توقف پیگرد این نویسنده شدند.
آگاهان گفتند اگرچه کتاب این نویسنده جواز انتشار دارد و بارها بازبینی شده است، اما فعلاً باید او را محاکمه کنند. همچنین آگاهان گفتند «حرمت» کلمهای تعریف نشده در خاک فراموش شده است.
+
پرده دوم:
وزارت خارجه خاک فراموش شده اعلام کرد که هیچگونه تحریمی قدرت تاثیر گذاری بر اقتصاد داخلی را ندارد.
مدتی است تعدادی بانک فرنگی از خدا بیخبر، روابط خود را با خاک فراموش شده قطع کردهاند. به همین دلیل واردات نسبت به سالهای گذشته کمتر شده است، و شرکتهای مزدوری هم که قطعاتی از فرنگ وارد میکردند به لطف خدا در حال ورشکستگی هستند. به عنوان مثال میتوان به شرکتهای وارد کننده دارو برای بیماریهای خاص و داروهای شیمی درمانی اشاره کرد.
معنای خطوط فوقانی به معنای «کمبود» نیست. آگاهان پیشبینی کردند که «قحطی کامل» داروهای شیمی درمانی در خاک فراموش شده، کمکم به امری عادی تبدیل خواهد شد.
+
پرده سوم:
همه داخل یک صف ایستاده بودند. یک حضرتاشرف که همه امضاهای یک اداره به دست ایشان بود، تشریف نداشتند. باری به هر جهت ضعف ساختار اداری باعث شد تا جماعتی ساعتها به گفتگوهای دوستانه بپردازند، چرت بزنند و یا گوشهای کز کنند.
حضرت اشرف وارد شد. همه هل میدادند. صف کمی به هم خورد و بسیاری ناشناس به وجود آمدند که از این جمع مفلوک ادعای نوبت کردند. ریش سفیدان گفتند همه مراقب نوبت خودشان باشند. عدهای محترمانه و عدهای با رگهای متورم بر سر جایشان بگو و مگو میکردند...
هر کسی که میتوانست حتماً به حق نفر دیگر تجاوز میکرد. اگر کسی آشنایی داشت بر حق تعداد بیشتری تجاوز میکرد و یکسره وارد اتاق میشد. همه به چنین افرادی هر چه دلشان میخواست میگفتند و دم از فرهنگ میزدند در حالی که زیر چشمی به دنبال آشنایی برای خود بودند تا بوزینهوار به حق دیگری تجاوز کنند.
آگاهان در حال خدمت بودند و وقت نداشتند در این رابطه نظرات خود را اعلام کنند.
+
نتیجه گیری:
- بهترین راه محاکمه یک آفتاب پرست، تبعید او به مناطق آفتابی است.
- در یک کمدی سیاه همیشه مقداری تناقض وجود دارد.
- در خاک فراموش شده هیچ حقی وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، به شما ربطی ندارد.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:31  توسط نیما حیرتی
|
کتابهای «گور به گور» نوشته فاکنر، «به سوی فانوس دریایی» نوشته ویرجینیا، «دختری با گوشواره مروارید» نوشته تریسی شوالیه و همینطور کتابهای «خروس»، «جوی و دیوانه تشنه» و «شکار سایه» نوشته ابراهیم گلستان که پیش از این بارها انتشار یافته بودند، در کسب جواز نشر مجدد ناکام ماندند. اما از همه بدتر لغو جواز نشر «کلیات شعر» اخوان ثالث بود.
معاون فرهنگی وزارت ارشاد که به مناسبت نزدیک شدن هفته دولت سخن میگفت، به کتابهای نامناسبی اشاره کرد که قبلاً مجوز گرفتهاند.
+
آگاهان گفتند: ممکن است بعد از طرح جمعآوری ارازل و اوباش، طرح جمعآوری شاهکارهای ماندگار نیز اجرا شود.
+

امروز سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث، م.امید، است. روحش شاد و نامش از گزند روزگار در امان. در کتاب ادبیات دبیرستان کشور «خاک فراموش شده» از او این چنین یاد میشود:
اخوان ثالث یکی از وفادارترین، موفقترین و خلاقترین رهروان شعر نیمایی است. مهمترین شاخصههای شعر اخوان را علاقه ویژه او به احیای سنتهای حماسی و اساطیری کهن، صلابت و سنگینی شعر خراسانی و شیوه روایتگری او باید دانست.
اخوان ثالث با نشر مجموعه «زمستان» در سال 1335 نشان داد که به شکل تازهای از بیان در شعر حماسی و اجتماعی دست یافته است و در مجموعه «آخر شاهنامه» در سال 1338 اوج شکوفایی شعر خویش را نمایان ساخت. از دیگر آثار وی کتابهای «ارغنون»، «از این اوستا»، «تو را این کهن بوم و بر دوست دارم»، و «در حیاط کوچک پاییز در زندان» را میتوان نام برد. اخوان دو کتاب نیز در زمینه تجزیه و تحلیل شعر نو نیمایی نوشته است. او در شهریور سال 1369 پس از 62 سال زندگی درگذشت.
+
امروز علی باباچاهی به مناسبت سالمرگ مهدی اخوان ثالث در روزنامه اعتماد نوشته کوتاهی دارد که شروع آن قابل ذکر است:
در فیلمنامه یا نمایشنامهیی که ژان کوتو نوشته است، یکی از شخصیتها به دیگر که شاعر شناخته شدهیی هم هست میگوید که عیب تو این است که برای نوآوری حد و مرزی قائل هستی! شاعر دیگر اما بیرون از این نمایشنامه یعنی در دنیایی خیلی واقعی معتقد است که من برای نوآوری اهمیت بسیاری قائلم اما نمیخواهم به بهای مدرنیست بودن، تروریست از کار در بیایم...
+
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط نیما حیرتی
|