دکتر اسلامی ندوشن در هشت جلسه سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، جنبههای گونهگون تاریخ و ادبیات ایران را به اختصار بررسی کرد. نوشتار حاضر چکیدهای است از یکی از سخنرانیهای ایشان با عنوان «چرا سخن حافظ چکیدهی تاریخ ایران است؟».
در این سخنرانی به این پرداخته میشود که چگونه حافظ با غزلیات نسبتا کمتعداد خود توانسته پیچیدگیهای تاریخ ایران را با زبانی موجز و در عین حال پیچیده بیان کند. زبانی که مرتب از اندیشهای به اندیشه دیگر گذر میکند و بر سر هیچ اندیشهای نمیایستد و گاه چنان پیچیده است که به رغم وجود تفسیرهای فراوان، در نهایت اجماعی بر سر منظور و مقصود شاعر وجود ندارد.
شخصیت حافظ مایهی شگفتی فراوان است. طلبهای که در گوشهای از شیراز میزیسته و در تمام عمر خود به جز سفر کوتاهی به یزد از شهر خود خارج نشده و معاشرتی با انسانهای برجسته نداشته، ولی در کنج تنهایی خویش افق پهناوری را به تخیل کشیده که توانسته خصوصیات اصلی فرهنگ و تمدن ایرانی را در خود جا دهد. حافظ در پایان یک دوران تاریخی میزیسته که در آن ایران حوادث بزرگی را از سر گذرانده بوده است. پس از حملهی اعراب برای مدتی طولانی ایرانیان کوشیده بودند که سر از زیر سلطه فرهنگی و سیاسی اعراب برآورند و حکومتهای مستقل ایرانی تشکیل دهند. اما دیری نپایید که ترکان بر کشور مسلط شدند و سه سلسلهی غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی زمام کشور را برای مدتی طولانی به دست گرفتند. پس از آن ایران جولانگاه مغولانی شد که از یک سو ویرانیهای فراوانی را به بار آوردند و از سوی دیگر با برانداختن خلیفهی بغداد به دوران طولانی نفوذ سیاسی و مذهبی اعراب در ایران پایان دادند. حافظ در پایان این دورههای فراز و نشیب تاریخی در قالب غزلیاتی پر از رمز و ایهام و استعاره به بیان مولفههای تاریخی و فرهنگی ایران پرداخته است.
حافظ زبان گویای ضمیر ناخودآگاه ایرانی است. توضیح آن که گویندگان ادب فارسی عموما بیانگر وجدان آگاه شخص ایرانی هستند. به این معنی که تجربیات ملموس و خودآگاه روزمره را بیان میکند. حافظ از این قاعده مستثنا نیست ولی در عین حال او این ویژگی ممتاز را دارد که بیانگر ضمیر ناخودآگاه ایرانی نیز هست. حافظ به بیان مفاهیم و صوری میپردازد که حس مرموزی از آشنایی به خواننده میدهند ولی به مهار تفکر خالص در نمیآیند. از این رو لسانالغیب بودن حافظ را میتوان به این معنی گرفت که کلام او آهنگ و طنینی از دنیایی دیگر دارد، دنیایی ورای تجربیات هر روزهی زندگی. این ویژگی کلام، خواننده را در آفرینش و پرورش مفاهیم شریک گوینده میکند. به این معنی که خواننده بنا به وسع تخیل و احساس و ذوق خود معانی متفاوتی را از شعر منظور میکند و در دنیایی تاحدی خود ساخته مستغرق میشود. سنت فال گرفتن از دیوان حافظ را میتوان از این زاویه توجیه کرد. بیشک کسی انتظار ندارد که حافظ غیبگو باشد و با فاصلهی مکانی و زمانی آیندهی تک تک افراد را پیشگویی کند. آن چه هست این است که در بطن غزلیات پیچیده و رازآلوده او مفاهیمی نهفته است که هر کس میتواند احساس و منظور خود را در آن بیابد و یا بر آن بنشاند.
ازنظر تاریخی رویآوری دوبارهی به حافظ در پنجاه سال گذشته موضوعی مورد تعمق و پژوهش است. وجود چاپهای متعدد از حافظ و تفسیرهای گوناگون و شرححالهای فراوان از حافظ در این پنجاه سال از تمام دورانهای گذشته بیشتر بوده است. برای توجیه این پدیده شاید بتوان گفت که مسایلی که ایرانیان در این چند دهه با آن دست به گریبان بودهاند با مسایلی که حافظ در زندگی خود آنها را تجربه کرده است، نقاط مشترک زیادی داشته است. سخن حافظ در عین این که جوهرهی تاریخ ایران است، روزنامهی زمان خود نیز هست. روزنامهای که حوادث روزمره دوران زمامداری آل مظفر در فارس در آن به وضوح نمود یافته است. ولی هنر حافظ از اتفاقات کوچک و جزیی الگوهایی کلی و مستقل از زمان ساخته است. به این ترتیب جریانات و حوادث خاص زمانه حالت کلی و دامنه دار در زمان پیدا کردهاند. شاید بتوان گفت که یکی از دلایل گرایش دوبارهی ما به حافظ از این روست که جنبههای زندگی زمان حافظ به صورتی دیگر دوباره در برابر ما زنده شدهاند.
عجیب این که دوران آل مظفر دوران کوچکی از تاریخ ایران است ولی به خاطر این زندگی حافظ در این دوران یکی از مشهورترین دورانهای تاریخی ایران است. در مورد خاندان مظفر به خاطر حافظ پژوهشهای فراوانی شده است که چگونه زیستند و حکومت کردند و سرانجام به دست تیمور قتل عام شدند. این تجربهی تاریخی حافظ با ظهور امیرمبارزالدین مظفری تشکیل دهندهی سلسلهی آلمظفر آغاز شد. شخصی حسابگر و سیاستباز و متعصب که رفتارش در خمیرمایهی شعر حافظ تاثیر فراوانی داشته است. با آن که حکومت مبارزالدین چند سالی بیش طول نکشید (وی سرانجام به خاطر زیادهرویها و تعصبهای فراوان به دست پسرش شاه شجاع کور شد و برافتاد) ولی تجربهی حکومت او نشان داد که هنگامی که هوی و هوسهای یک فرد لباس ریا و تزویر و تعصب به خود میپوشد، چگونه جامعهای را تحت تاثیر قرار میدهد و چه بلاهایی بر آن نازل میکند. از این رو با آن که مبارزالدین فرد بدنامی در تاریخ ایران است ولی منشا آفرینش برخی از بهترین غزلهای حافظ شده است که تحت تاثیر رفتار وی و یا خطاب به وی سروده شدهاند. میتوان گفت که اگر حکومت امیر مبارزالدین نبود حافظ تجربهی دست اول و ملموسی از آن چه که میتوان بلای تاریخی ایران نام برد و آن تزویر و دورنگی و ریاورزی است، نمیداشت. در واقع موضوع ریا و تزویر و تعصب یکی از چند موضوع اصلی تفکر حافظ است. این بیماری و عارضهایست که به صورت خزنده و پنهان و گاه از روی اضطرار دامن ایرانی را گرفته است. میتوان ادعا کرد که یکی از علل این که شعر حافظ باب طبع ایرانیان واقع میشود این است که مردم ایران خود در طول تاریخ این ملک، درد حکومت ریاپرور و دورنگ را حس کردهاند. این که چگونه هوسهای حاکمان در لفافههای گونهگون پیچیده میشود و چگونهها حرفها با عمل تفاوتهای فراوان دارد.
توجه خاص حافظ به مفاهیم «عشق» و «شراب» و «رند» را نیز میتوان از همین زاویه فهمید. به طور کلی مفهوم عشق و شراب در ادبیات فارسی بعد از اسلام بعد وسیعی پیدا میکند. تا قبل از ظهور گستردهی ادبیات عرفانی در قرن ششم، شراب تنها در معنی مایعی نشاطانگیز و فراموشیآور به کار گرفته میشده است. اما بعد از آن و بهخصوص در ادبیات عرفانی، شراب و می در مفهوم معنوی بسیار گستردهتری به کار گرفته شدهاند. شعرای بزرگی همچون سنایی و خاقانی و مولوی و عطار و سعدی همواره از می و شراب و ساقی گفتهاند و سرودهاند.
در شعر حافظ شراب از یک سو به معنی عادی آن (مایع مستیآور) به کار رفته است. در جامعهی آن روز شیراز پس از کشتهشدن مبارزالدین، شاه شجاع بزمهای شبانه تشکیل میداده که شاهزادگان و وزرا و همچنین طبقهی اعیان و ثروتمندان شیراز در آن رفت و آمد داشتهاند. حافظ نیز به دلیل خوشزبانی و خوش آوازی به این بزمها راه داشته است. بزمهایی که ساقی و شراب و مطرب بخش جداییناپذیر آن بوده است. اما کارکرد بیشتر کنایی و معنوی شراب در شعر حافظ دوگانه است. شراب هم نیروی درونی انسان را برای عشق ورزیدن آزاد میکند و هم انسان را با خود رایگان میکند و او را از ریاورزی و دورنگی آزاد میکند. حافظ خود اشاره کرده است که شراب «مرا ز وسوسهی عقل بیخبر دارد» که در این جا باید توجه کرد که عارفان و شاعران چرا نفی عقل میکردهاند. از دید آنان «عقل» ابزار و بهانهای بوده است که حکومتگران و عالمان ریاکار برای تسلط بر مردم به کار میگرفتهاند. این ضدیت نوعی واکنش و مقاومت منفی است در برابر باورها و ارزشهای مسلط اجتماعیی که در نهایت به زیان طبقهی محروم و مردم عادی میانجامیده است.
منبع : www.karizyazd.blogfa.com
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:3  توسط نیما حیرتی
|

يادداشتي از محسن نامجو
در کمتر از سه چهار ماه اتفاق افتاد . ترکشهاي انفجار پديدهاي به نام محسن نامجو با شعاع گستردهاي پخش شد و خيلي ها را به تولد يک ستاره متفاوت ، دانا و پر نور اميد وار کرد؛ يک ستاره مولف. کسي که به نظر مي رسيد جرقه نباشد و سخت اميدواريم که نباشد.
از نامجو خواستيم که برايمان يک يادداشت بنويسد و او ، اولين يادداشتش در رسانههاي مکتوب را به همميهن هديه کرد.
1- بهمن 85 در سفر هلند، سري به كنسرواتوار روتردام زدم تا از شرايط پذيرش دانشجو سوال كنم. منشي هلندي كه فرم مربوطه را پر ميكرد، وقتي نامم را پرسيد چشمهايش گرد شد. لحظاتي مرا تنها گذاشت. بعد از دقايقي برگشت و مرا پيش رئيس آموزش كنسرواتوار در طبقه سوم برد. آن خانم بلافاصله با ديدن من، دو كلمه را با هيجان به زبان آورد: «محسن نامجو، ترنج.» بعد از ترجمه حرفهاي او، توسط دوستم رضا، فهميدم كه تقريبا تمام ايرانيان ساكن روتردام آلبوم «ترنج» را شنيدهاند و براي يكديگر از جمله اين خانم هلندي كپي كردهاند.
2- چند ماه پيش، در يك صبح جمعه زمستاني بعد از دو شبانهروز كار مداوم در استوديو، با ظاهري خسته و ژوليده كه به هر كسي ميمانست جز موزيسين، راهي منزل بودم. به محض نشستن در تاكسي صداي قطعه ترنج را شنيدم. دقت كه كردم، ديدم جوانكي با ظاهري بسيار آراسته و موقر در حال شنيدن موسيقي از طريق هدفون است و صداي ترنج از mp3 پخش ميشود. نميتوانم احساس آن لحظهام را دقيقا بيان كنم. احساسي كه در دوسه سال اخير يكسره با من بوده است.
در حالتي ميان غلبه پرهيجان و عدم آن، دستي به شانه طرف زدم و پرسيدم نام قطعهاي كه ميشنود چيست و از آن كيست. شايد فقط به اين خاطر سوال ميكردم كه با شنيدن اسم خودم توسط او، از اين بابت كه نامم دزديده نشده باشد، خيالم راحت شود. طرف با توجه به ظاهر ژوليده من با اكراه هدفون را از گوشش درآورد و رو به من گفت كه چه ميگويم. پرسيدم: آقا ببخشيد اسم اين خواننده را ميخواستم بدانم. با اكراه بيشتر جواب داد كه محسن نامجو و خيلي سريع از ادامه گفتوگو سر باز زد. البته حق هم داشت، چون ظاهر آدمي كه از او سوال كرده بود، هيچگاه نميتوانست از سطح مخاطب موسيقي كوچه بازاري بالاتر باشد و آن جوان بهعنوان مخاطب موسيقي خاص نميخواست وقتش را به صحبت با هر كس و ناكسي تلف كند، حتي اگر آن كس و ناكس خود خواننده باشد.
3- از وقتي كه ضبط دو آلبوم «جبر جغرافيايي» و «ترنج» تمام شد با خودم عهد كرده بودم كه تا روشنشدن مساله مجوز، به هيچ عنوان قطعات را در اختيار كسي نگذارم و در اين سختگيري حتي مادرم را مستثني نكردم. دوسال تمام پيرزن بهخاطر دورياش از من و براي رفع دلتنگيهايش تقاضاي در اختيار داشتن اين قطعات را ميكرد و من خامدستانه او را به صبر دعوت ميكردم. غافل از اينكه در اين مدت كسي كه اين دو آلبوم را نشنيده بود، خواجه حافظ شيرازي بود.
نوروز امسال گند كار حسابي درآمد و ديگر آبرويي از من پيش مادرم باقي نماند. به اين ترتيب كه هنگام صحبت تلفني به بهانه تبريكات عيد به من خبر داد كه همسايه ديوار به ديوارش در مشهد آلبوم ترنج را با صداي بلند گوش ميكند. پيرزن از من پرسيد: مادرجان هنوز هم خيال ميكني كارهايت پخش نشده و هنوز فكر ميكني وقتش نشده تا مادرت هم نسخهاي از آنها را داشته باشد؟
4- در نشريه نسيم ويژه نوروز 86 همزمان با همشهري جوان و يكي، دو نشريه ديگر مصاحبه يا مطالبي درباره اين حقير چاپ شده بود. مطلب نشريه مذكور با يك نظرخواهي از اهالي موسيقي همراه بود مبني بر اين كه بهترين قطعه يا شعر يا آلبوم يا خواننده سال 85 را از ديد خود انتخاب كنيد. گويا حدود 60 درصد انتخابها شامل حال من ميشد، اما نكته مهم اين نبود. آنچه توجه مرا جلب كرد جملهاي بود كه در توضيح بالاي صفحه نظرخواهي آمده بود.
جملهاي با اين مضمون كه طبق اين نظرخواهي ميتوان بنيامين را پديده ششماه اول 85 و نامجو را پديده ششماه دوم دانست، اما جالب است كه از اين پديده ششماه دوم تاكنون هيچ اثري بهطور رسمي يا مجوزدار و حتي با كيفيت ضبط استاندارد در اختيار مخاطبان قرار نگرفته است. اين موضوع برايم شديدا غمگينكننده بود. احساس آدمي را در نظر بگيريد كه داراييهايش، چه مادي و چه معنوي، به غارت رفته است.
آدمي كه شاهد است حاصل سالها دريافت، غم، شادي، تحقيق، مشاهده و مطالعهاش به راحتي در دسترس همگان است، بدون آنكه بداند عامل اين چپاول چه كسي بوده است. چپاولي كه اگر چند ماه ديرتر اتفاق ميافتاد، لااقل كالايش از كيفيت بهتر و مطلوبتري برخوردار بود. باور كنيد حتي اگر حاصل اين ارزشيابي، دستيابي به بزرگترين جوايز مادي و معنوي باشد، باز هم اين يغما را براي آدم توجيه نميكند.
در تمام آن لحظاتي كه شاهد شناختهشدنام بين اقشار مختلف بودم، هميشه اين احساس دوگانه غم و شادي با من همراه بود. شادي از اينكه بالاخره حاصل كار من هم شنيده شد و غم بهخاطر اينكه «پس حق و حقوق من چه ميشود؟ و آن را از چه كسي بايد گرفت؟» در اين ميان شاهد لطفهاي زيادي هم از راههاي مختلف بودهام. مثلا در مكانهايي از جمله چند گالري نقاشي بعضي از حلقههاي دوستانه در ازاي كپي سيدي مبالغي را جمع كرده بودند تا در اختيار من قرار دهند. يا شاهد اين بودم كه بارها و بارها مخاطبانم آنها كه سيديها را مجاني بهدست آورده بودند، اين قول را به من دادند كه به محض به بازار آمدن اولين سيدي خود آنها جزو اولين خريداران باشند.
5- چند هفته پيش، با يكي از دوستان در كافه موزه سينما به قصد رفع خستگي و چاقكردن نفسي نشسته بودم. خانم جواني پيش من آمد، آشنايي داد و با خوشحالي يك سيدي نشانم داد. با تعجب بيشتر پرسيدم كه آن سيدي چيست؟ مجموعهاي كامل بود از تمام كارهاي پخش شده به اضافه فيلم مستندي كه سامان سالور درباره من ساخته بود. با تعجب پرسيدم كه آن سيدي را از كجا تهيه كرده؟ كاملا سرخوشانه گفت كه از سيديفروشي كنار كافه خريده است. با شنيدن كلمه خريد، ديگر احساسم حس توأمان غم و شادي نبود
. چيزي بود ميان خشم و تعجب. بديهي بود كه آن خانم و بسياري ديگر از خريداران مثل او گمان ميكردند كه من در جريان چنين معاملاتي هستم و حتي از آن نفع ميبرم. با اصرار دوستم به سيدي فروشي رفتيم. از اينجا به بعد ماجرا را بهتر بود كه ميديديد تا بخواهيد از طريق اين متن پيگيري كنيد. كمكم بحثي بيسرانجام آغاز و تبديل به بلبشويي بيفرجام و فضاحتي پايانناپذير شد.
باتلاقي كه موضوعش من بودم، اما بيشتر از هر كسي خطر فرورفتن و غرقشدن در دور و بر خود من ميچرخيد. سوال ما اين بود كه چرا قطعهها را ميفروشيد و اصلا از كجا ميآوريد و مرد فروشنده، در عرض پنج دقيقه فيالبداهه 10 الي 12 روايت براي ما ساخت كه در كمتر از چند ثانيه يكي پس از ديگري دروغ از آب آمد. تا اينكه بعد از خلع سلاحشدن در برابر نگاه پرسان و عصباني ما شمشيرهاي ديگري را از رو بست.
يكي اينكه ما تجارت ميكنيم و قوانين خودمان را داريم، حرفي كه بيان صريحتر آن اين است كه آقاي مولف! هر كس ميخواهي باش ما قطعههايت را ميفروشيم، پولش را هم به جيب ميزنيم و هيچ كاري هم نميتواني بكني. يكي ديگر از شمشيرها اين بود كه آقاي فلاني! ما از انبوه دوستداران تو هستيم و با موسيقي تو زندگيها كردهايم. برداشت ما براساس موسيقيات از شخصت تو اين بود كه رهاتر از آن هستي كه در بند منافع مادي باشي و يكي هم اينكه، اصلا مقصر خودت هستي. بايد حواست را جمع ميكردي تا قطعههايت پخش نشود و تازه بايد از خدايت هم باشد كه ما داريم معرفيات ميكنيم و برايت مخاطب پيدا ميكنيم.
حالا شما خودتان را جاي من بگذاريد. بايد از سنگ باشي كه سرت را به ديوار نكوبي. وقتي از تو ميخواهند وارسته باشي و در مقابل سرقت داراييات حرفي نزني و راهت را بكشي و بروي، وقتي ميگويند دستت به جايي بند نيست، هر كاري ميخواهي بكن و تازه مولفان باسابقهتر و معتبرتر از تو هم در برابر اتفاقهاي مشابه نتوانستهاند كاري كنند.
6- شايد باور نكنيد ولي من مالباخته در اوج عصبانيت و آزردگي براي آن سيديفروش حق قايل بودم. بهجاي صفتهايي چون دزد يا پررو، ترجيح ميدهم از كلمه «عجيب» براي توصيف چنين آدمهايي استفاده كنم. آن سيديفروش عجيب بود، چون ما در وضعيت عجيبي به سر ميبريم كه نهتنها فضاي فرهنگ و هنر بلكه تمام شوون زندگيمان را در بر گرفته است.
ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه در آن خيرهشدن عادي دو شهروند به يكديگر به راحتي ميتواند به دعوا و منازعه منجر شود. ما به ديگري بهعنوان دشمن نگاه ميكنيم. مشكل هر كس، مشكل خودش است و حتي اگر چيزي يا كسي را دوست داشته باشيم يك آن به مسووليتمان در قبال او فكر نميكنيم. بعد از ملاقات با آن سيديفروش، ملاقاتي با بعضي از اهالي فرهنگ، چند ناشر موسيقي و... داشتم و چيزهايي دستگيرم شد كه وظيفه انساني خود دانستم شخصا بازگردم و در فرصتي مغتنم از آن سيديفروش عذرخواهي كنم.
منبع: www.ham-mihan.org
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:58  توسط نیما حیرتی
|
عنوان فوق متعلق به نوشته امروز بخش ادب و کتاب روزنامه «هم میهن» (شماره 19) به قلم جناب آقای «حسین سناپور» می باشد. کلیت نوشته ایشان در باب دو عقیده بوده است. یکی وظيفه نویسندگان در قبال حكومت و جامعه شان و دیگری پرداختن نویسندگان به چيزهايي كه معروض زمان نيستند و مسائل هميشگي بشر محسوب ميشوند.
اگرچه هر دو نظر همواره مورد نیاز و احترام بوده اند، اما همچنان که در پس این نوشته نیز دیده می شود همواره کارهایی مانند نوشته های روشنفکرانه «آل احمد»، اگرچه در دوران خود بسیار مورد توجه بوده اند اما اکنون دیگر جوابگوی نیاز زمانه نبوده و در ورطه فراموشی افتاده اند. صرف نظر از درست بودن اندیشه های این نویسنده، هرگز نمی توان از اثر و جهت دهی اجتماعی مجموعه مقالات و کتاب های ایشان را بر ایران آن روز نادیده گرفت. اگرچه در نهایت شعرایی چون سعدی که هیچگاه خزان در گلستان و بوستانشان رخ نمی دهد، اما در حقیقیت شاید بتوان به گونه ای دیگر دو گونه ادبیات مذکور را به گونه ای دیگر مورد بررسی قرار داد.
در این مقاله ذکر شده است که: «از شازده احتجاب گرفته تا كريستين و كيد و بره گمشده راعي و داستانهاي كوتاهي مثل دو روي يك سكه و عكسي برای قاب عکس خالی من و معصوم ها. توضیح دلیل اين ماندگاري مفصل است، اما به نظرم همينقدر ميتوان گفت كه اغلب داستانهاي گلشيري بهرغم اشاره به وقايع سياسي و اجتماعي زمان خودشان، به كنه اين وقايع و چرايي وقوع آنها توجه دارند و فقط گزارشگر صرف نيستند و نيز بيشتر از آنكه به دنبال پاسخگويي باشند، سوالهايي را درباره مسائل بنيادي ما طرح ميكنند. يعني اغلب از وراي اشاره به وقايع زمانه به سراغ دلايل تاريخي و هويتي ما رفتهاند و به همين دلايل هم هنوز شايد پيچيده و قابل كند و كاوند.»
منظور این قسمت این نیست که امروز آقای «رضا دانشور» از غم غربت و گمشدگی هویت درباره شخصیتی مانند «آلفرد» (مهران قائمی، ایرانی که هویت خود انکار می کند و به مدت قریب 20 سال است که در ترمینال یک فرودگاه زندگی می کند.) با نگاهی کاملاً سیاسی در فرانسه می نویسد و اگر در داخل ایران بود شاید نقد فلسفی دیگری از وی دیده می شد. در واقع گاهاً به بی پروایی نویسندگان باید اشاره کرد که حتی در کتاب آقای دانشور آلفرد را نه تنها یک حادثه، و بلکه شروع یک جریان برای بسیاری از انسان ها در کل دنیا معرفی شده است. اگرچه چرایی آن مورد توجه قرار گرفته است اما نقد های سیاسی کاملاً واضحی نیز در مقابل آن ذکر شده است. در واقع به غیر از جستجو گری نویسنده درباره چرایی یک حادثه یا جریان باید به این نکته مهم توجه کرد که بی پروایی و حذر کردن نویسندگان بر اساس شرایط سیاسی و اجتماعی نیز بر جهت گیری ها نوشته های آنها بسیار تاثیر گذار است.
دوست دارم به نوشته های قدیمی برگردم، در کتاب «خط سوم»، یک نقد از طرف «شمس تبریزی» بر «منصور حلاج» وجود دارد، که به دار آویختن وی را به این علت می داند، که او به نصیحت پیغمبر گوش نداده است. و می گوید باید دینداری را از پیر زنی آموخت. یعنی اینکه آرام و آهسته به ذکر نام حق پرداخت و از کشاکش امیران روزگار گذشت. این جمله شمس تبریزی اشاره ای به جاودانگی و عدم جاودانگی اشخاص دارد. اما امروز پر واضح است برای رهایی از یک مرگ تدریجی بی پروایی در پندار، گفتار و کردار نه تنها لازم، و بلکه ضروری است.
کاملاً درست است که تنها گزارشگری وقایع از ارزش کمتری نسبت به دنبال کردن چرایی یک واقعه برخوردار است، اما باید پذیرفت تنها بعضی از رخدادها نیازمند تفکر بسیار عمیق حتی برای چند سال و سپس ابراز عقیده است. برخی دیگر همچون دوایی آنی باید در دم اثر کند، حتی اگر به ذکر گزارش محدود گردد. بی پروایی و احساس مسئولیت نویسنده در برابر شرایط موجود سیاسی و اجتماعی خود، نکته ای بسیار مهم است که امروزه هر فرهنگی بیش ار پیش به آن نیازمند است. اگر جریان فرهنگی جامعه ای از مسیر طبیعی خود خارج شود، مانند طوفانی خواهد بود که همه چیز را بیخ و بن خواهد کند و با خود می برد. در این مقطع دیگر جاودانگی برای هر گونه اثر تبدیل به یک صفت مضحک خواهد شد.
خلاصه کنم. هر نویسنده ای که در مورد مقوله ای به نام انسان قلم بر کاغذ می گذارد، خواه یا نا خواه با جریان های انسانی و اجتماعی روبه رو خواهد شد. در این اثنا نمی توان از تاثیر سیاست بر مسائل اجتماعی غافل شد. از این دیدگاه می توان گفت که نوشته ای جز نوشته سیاسی وجود ندارد حتی اگر درس اخلاق و صداقت داده شود. به عنوان مثال چرا که راست گویی اساس سیاستی بوده که کوروش کبیر برای ایران زمانه خود حیاتی می داند، و از بالاترین ارزش در نظام سیاسی و دربار آن زمان برخوردار بوده است. پس حتی این نکته اخلاقی جدای از سیاست نیست. در اینجا مهم بی پروایی و جسارت نویسندگان مهم خواهد بود که تا چه اندازه خود را در برابر مرگ تدریجی فرهنگ خود مسئول بدانند و برای نجات آن نقد های باز،صریح و روشن خود را نشر دهند.
بزرگ مردان و زنان امروز آنهایی هستند، که برای نجات انحرافات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی زمانه خود، یک پادزهر فرهنگی یا یک جریان فکری را با قلم خود پی ریزی می کنند. من فکر می کنم در «عصر خردمندی» بی پروایی این بزرگان خفته، برای هر جامعه ای هر چه بیشتر از گذشته ضروری می باشد.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:58  توسط نیما حیرتی
|
کار تصحيح شاهنامه، حاصل بيش از 30 سال تلاش بي وقفه دکتر جلال خالقي مطلق است. «تفاوت شاهنامه با نمونه هاي حماسي ديگر فارسي»، عنوان گفتاري از اين پژوهشگر بود. «فردوسي تا حدود زيادي پيشگام است، صميمانه سخن مي گويد، توصيفاتش زنده است، رسوم و آيين نياکان را زنده کرده، از رسوم شخصي، خانوادگي، اجتماعي تا لشگري و درباري. مجموعه اي از آزمون ها و دارايي هاي نياکان در جامه پند و اندرز و مجموعه اي از افسانه ها آميخته با تاريخ که کهن ترين و زيباترين بازمانده ادبيات فارسي را به جا گذاشته. اما استوارترين متون زباني است که سرچشمه الهام بخش بسياري از هنرهاي ايران است. آبشخور فرهنگ توده و يا ورزش باستاني ماست. بسياري از نام هاي کودکان که شناسنامه مليت و ايراني بودن ماست. اگر در جزئيات مطالب شاهنامه فروتر رويم به خيلي چيزهاي ديگر مي توان اشاره کرد. شاهنامه کتاب فلسفه زندگي است، کتاب پرسش هايي که هميشه بشر را سرگرم کرده. شاهنامه کتاب پرسش هاست و نه پاسخ ها. عمق کتاب آنجاست که پرسش ها از ديد حکيمانه فردوسي بي پاسخ مي ماند چون در فلسفه پرسش هايي هست که پاسخ ندارند. در شاهنامه پسران فريدون، سلم و تور به برادرشان ايرج حسد مي برند و در نهايت نقشه دعوت کردن و سربه نيست کردن او را مي کشند. فريدون که داراي تجربه است و پراگماتيست است ايرج را متوجه نقشه برادران مي کند و پيشنهاد مي دهد که با سپاه عازم شود اما ايرج که صلح طلب است حاضر به پذيرش اين پيشنهاد نمي شود. حاضر است از پادشاهي ايران بگذرد ولي برادرکشي نکند. سرانجام ايرج کشته مي شود. حال حق با که بود؟ بسياري از مظلوم بودن ايرج ناراحت مي شوند مي گويند «ايرج»، ولي اين پاسخ ساده اي است و خود فردوسي هيچ پاسخي نمي دهد. هيچ کجا نمي گويد حق با کدام است. شاهنامه اگر غير اين بود اثر حماسي نمي شد. بينش ها، پرسش ها، اندرزها و مسائلي است که تا به حال بشر را مشغول کرده. نمونه ديگر جنگ سياوش و افراسياب است. پس از جنگ سياوش به افراسياب غرامت مي دهد و دوباره پدر که پراگماتيست است مي گويد اين کار را نکن، دشمنت زخم خورده است. کيکاوس عملي فکر مي کند ولي سياوش آرمانگراست. فردوسي هم چنان پاسخي ندارد. در پشت اين جنگ ها و صلح ها، بينشي هست. به همين گونه مي توان مثال هاي متعددي آورد که پشت بسياري از رويدادها، يک پرسش عميق فلسفي نهفته است و از سردرگمي انسان ها در برخي مسائل زندگي مي گويد. فردوسي خرد اشعارگونه تبليغ نمي کند. گاه بسيار شتابزده پاسخ مي دهيم ولي فردوسي مي داند که برخي پرسش ها پاسخ ندارد. در پس اين پرسش هاي بي پاسخ بينشي عميق نهفته. پربيراه نيست اگر شاهنامه را يک حماسه معنوي بدانيم. حکمت تنها آن نيست که براي هر پرسشي پاسخي داشته باشد يک وجه آن خاموشي است. پس اجازه بدهيد حکمت بورزم و خاموش شوم.»
دکتر خالقي - همايش حکمت فردوسي 1386
منبع : سایت هفتان
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:57  توسط نیما حیرتی
|
«هزلیات سعدی» از نخستین طبعهای آثار او در ابتدای قرن شمسی حاضر تا کنون همواره در محاق حذف و سانسور بوده است. زندهنام «محمدعلی فروغی» به هنگام چاپ «کلیات سعدی» با تصحیح خودش ـ در حدود سالهای دههی بیست شمسی ـ ، این اشعار را به بهانهی خلاف اخلاق بودن کنار گذاشت و همهی نسخههایی که از آن تاریخ به بعد منتشر شدهاند و قریب به اتفاقشان بر اساس نسخهی فروغیست، از این قاعده تبعیت کردهاند؛ گویی همهچیز دست به دست هم داده تا این اخگرهای مهم ِ شوخطبعی و طنازی ِ شیخ اجل، هر چه بیشتر به دست فراموشی سپرده شوند، متاسفانه.
معدود نسخ «کلیات سعدی» دارای «هزلیات» نایاباند، یا به قیمتهای بالا فروخته میشوند و تازه همه امکان دسترسی به آنها را ندارند. به این خاطر نسخهی الکترونیک «هزلیات سعدی» را فراهم آوردهام که میتوانید از طریق لینکهای زیر آنرا بهصورت پی. دی. اف یا ورد دریافت کنید. در مقدمهی این نسخه، حرفهایی را که باید، گفتهام و از جمله تاکید کردهام که: هدف از تهیه و در دسترس قراردادن این نسخه، کمک به علاقهمندان راستین ادبیات ارزشمند فارسی بهخصوص دانشجویان رشتهی ادبیات است و لاغیر.
متن کامل و بدون سانسور «هزلیات سعدی» - دریافت نسخهی Word
متن کامل و بدون سانسور «هزلیات سعدی» - دریافت نسخهی Pdf
منبع: کتابلاگ - حسین جاوید
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:11  توسط نیما حیرتی
|
فکر می کنم شروع کردم اما
یکهو همه چیز خیلی زود تموم شد...
می خوام یک بار دیگه شروع
کنم...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:34  توسط نیما حیرتی
|