تبليغاتX
خاک فراموش شده
خاک فراموش شده خاک فراموش شده      
  در حاشیه

قصه‌های عامه‌پسند

دعای روز پنجم:
الهی؛
آخه چرا یک ماه؟


آقای دکتر تو رو خدا یه کاری بکنید... الآن دو روزه که لب به غذا و دسشویی نزده...
مرد خوبیه... خیلی کمکمون کرد... خدا ایشالّا روزیش رو یه جا دیگه حواله کنه...

معشوق خود فوکو و دریدا نباشد، و لکن باید که اندک‌مایه خردی دارد؛ و نیز دانم که برد پیت نباشد، اما چنان باید که حلاوتی و ملاحتی باشد وی را، تا زبان مردم بسته باشد و عذر مقبول دارند.

درباره‌ی روحانی متوفایی که در سالخوردگی درگذشته است، می‌نویسند سراسر عمر را به زهد زیست، از طریق پارسایی ذره‌ای تخطی نکرد و لحظه‌ای از یاد خدا غافل نشد. اما یک مرد روحانی، بنا به تعریف، لزوماً قرار است زاهد و پارسا بماند و دائماً به یاد قادر متعال باشد؛ چون از نوجوانی برای این نوع زندگی به عنوان شغل و حرفه تعلیم دیده و آن آداب و آیین را سال‌ها تمرین کرده است. چنین توصیفی بیشتر به حشو قبیح و شبهه‌آفرینی، و بلکه به شوخی می‌ماند تا به مدح. انگار درباره‌ی افسر درگذشته‌ی ارتش بنویسند متوفی نه تنها تیراندازی با سلاح کمری، بلکه طرز کار با تیربار را هم بلد بود.

"فقط با روزی نیم‌ساعت کار در اینترنت، ماهیانه یک میلیون تومان درآمد داشته باشید."
نمی‌دونستم از طریق اینترنت هم می‌شه اعمال منافی عفت انجام داد...

پسر چقدر حالم خوبه امروز... همه رو دختر می‌بینم...

بدترین نقطه‌ای که یه انسان می‌تونه به‌ش برسه، جاییه که دیگه به‌ش بَر نخوره.

  ابیات بی‌قرار

در شب تردید من، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام : از هوشیاری خورده آب
من کجا، خاک فراموشی کجا...

 

کوشش‌ها و رایزنی‌های مدیران کافه کتاب و هیات مدیره اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران نتیجه چندانی نداد و روز چهارشنبه اول آبان کافه کتاب‌های تهران بسته شدند.کافه کتاب‌های تهران که بر اساس حکم اداره اماکن نیروی انتظامی تا صبح امروز فرصت داشتند کافه‌ها و کتابفروشی خود را تعطیل کنند، بر اثر این رایزنی‌ها و پیگیری‌ها توانستند این حکم را محدود به بستن کافه‌هایشان کرده و کتابفرشی‌هایشان را از خطر توقیف نجات دهند.

 

اغلب کافه کتاب های تهران صندلی‌های کافه‌شان را جمع کرده و از عرضه نوشیدنی و خوردنی خودداری می‌کنند. کافه کتاب بدرقه جاویدان، کتاب روشن و نشر ثالث کافه‌هایشان را به طرو کامل بستند، اما کتابفروشی‌هایشان به فعالیت مشغول می‌باشد. (منبع: BBC)

+

من اینجا بس دلم تنگ است...

و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم.

ببینیم آسمان هر کجا، آیا همین رنگ است؟

(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 16:32  توسط نیما حیرتی  | 

 

کافه کتاب‌های تهران تا فردا صبح فرصت تخلیه مکان خود را دارند! در غیر این صورت اداره اماکن نیروی انتظامی این کافه ها را پلمپ خواهد کرد.

+

کافه کتاب‌ها که تعداد آنها در تهران به بیش از ۵ مورد می رسد، فضاهایی است که در کنار کتابفروشی‌ها شکل گرفته و امکان گفت و گوی میان مراجعه کنندگان و مولفان آثار و حتی ورق زدن کتاب ها را فراهم کرده است.

+

شاید مهم‌ترین کافه کتاب تهران را بتوان «کافه کتاب نشر چشمه» دانست که علیرغم فضای کوچکش به سرعت تبدیل به یکی از پاتوق های روشنفکری تهران شده است.

+

روشنفکری سمی مهلک و کشنده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:23  توسط نیما حیرتی  | 

 

دستها بالا و بالاتر رفتند، قد کشیده و پیاپی بر هم خیز برداشته و بالاتر می‌رفتند. آنها نمی‌دیدند و نمی‌دانستند که آن بالا چه خبر است و فقط بالا می‌رفتند. شاید برای یک گرفتن دست بالایی اینچنین یکدیگر را به زیر می‌کشیند و خود را بالاتر از آن می‌برند. به گمانم، فکر می‌کردند که بالاترین دست چیزی دیده است.

 

عجب آنکه وقتی به بالاترین دست نزدیک می‌شدند و او را به زیر یوق خود می‌کشیند، خسته و فرتوت با اندک فشار دستی از پایین از آن همه بلندی می‌افتادند. هنوز هم هیچ دستی نمی‌داند در آن بالا چه خبر است، آنها فقط به جدال خود ادامه می‌دهند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:53  توسط نیما حیرتی  | 


«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» (صادق هدایت)

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» (صادق هدایت)

+

هفته پیش روز جهانی مبارزه با اعدام در سراسر جهان بود. نوشته پیش رو، خلاصه‌ای از یک داستان حقیقی نزدیک به پنج سال پیش است که در روزنامه‌های سراسری آن روز‌ها چاپ شد. (حتی این نوع روزنامه‌ها هم دیگر وجود ندارند.)

متهم مورد اشاره در این نوشته احتمالاً در دنیای دیگر سیر می‌کند، روحش شاد.

+

مادر گریه‌کنان به دنبال مردی می‌دود و به جان وی دعا می‌خواند و می‌گوید: «خدا کسی را یتیم نکند، خدا خیر‌تان دهد...شما را به خدا کاری انجام دهید دیگر به هیچ جا روی امیدم نیست...». مرد می‌گوید به خدا امید داشته باشید و وارد صحن دادگاه می‌شود. همه قیام می‌کنند، مادر از در دیگری با عجله وارد می‌شود و تسبیح در دست گوشه‌ای می‌نشیند و اشک می‌ریزد.

 

علی پسرکی نازک اندام و کشیده با پوستی روشن و چشمانی بسیار زیباست که به نظر می‌رسد 16 بهار را دیده اما چون شکسته مردی‌به شمارش خزان‌های بسیار پرداخته و اکنون با آن اندام نحیف خود سر به زیر انداخته، دیگر حتی روی به نگاه مادر ندارد و شرمگین در انتظار است. دادگاه در هیاهوی خود تمامی این نقاط را گم می‌سازد تا آنکه قاضی پس از وقفه می‌خواند:«...آقای علی مرهمتی، پسر غلام حسین؛ شما نیز متهم درجه دوم اعلام می‌شوید و به حکم دادگاه مقرر تا زمانی که به سن قانون برسید در بند قانون خواهید بود و پس از آن به دار قصاص محکوم می شوید...».

 

شیون به پا می‌خیزد و قاضی حکم باقی مجرمان امر را می‌خواند...دادگاه اکنون تمام شده و اینک من هستم که خواستار ملاقات با مادر هستم...

+

- خانوم محترم شما مادر علی مرهمتی هستید؟

- بودم، شاید هم هنوز باشم، دیگه پسری ندارم...خدا...

...(پس از آرامش نسبی خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم وکلای بسیاری را می‌شناسم که حاضرند چنین پرونده‌هایی را مجاناً قبول کنند و سپس به گفتگو می‌پردازیم)

-من اکرم امین اللهی هستم، پدرم به حشمت امینی  معروف بود و از آن تجار به نام بود که در امینی و صداقت شهرت خود را داشت، خدا بیامرزتش فکر می‌کنم ده سالم بود که فوت کرد، دو سال بعد مادرم با یکی از اهالی بازار ازدواج کرد، روزگار خوبی نداشتیم تا اینکه مادرم چند سال بعد فوت کرد و من اون موقع یک دختر شانزده ساله بودم...سه ماه بعد از فوت مادرم به اجبار زن یکی از شاگردان بازار به نام محمد صادق اردکانی شدم و روزگار گاه به سختی و گاه به نیکی می‌گذشت اما هر چه به یاد دارم جز این نیست که کمتر به خانه می‌آمد و زمانی هم که پایش به خانه می‌رسید جز یک موجود خسته چیزی نبود. اما زندگیم را دوست داشتم...جنگ شروع شد و در سال 63 بود که محمد شهید شد و من باز تنها ماندم در خانه‌ای اجاره‌ای و کوچک، شروع به خیاطی کردم تا بتوانم شکم خود را سیر کنم تا آنکه در همسایگی ما پس از آشنا شدن با خانواده مرهمتی همسر آقای عبد الرضا مرهمتی شدم. عبد الرضا یک جانباز معتقد بود که پایش را فدای میهن کرده بود، جنگ باز هم  ادامه داشت و چند ماه بعد فرزند ما به دنیا آمد اما همینکه علی خواست تا از نعمت پدر استفاده کند متوجه شیمیایی بودن عبد الرضا شدیم...خدا رحمتش کنه، سال 72 بود که به بهشت برین شتافت و حالا یک مقرری اندکی نیز از بنیاد شهید می‌گرفتم.

 

با خیاطی علی را بزرگ کردم و چشمانم را برایش گذاشتم، الان به خوبی سابق نمی‌توانم ببینم، ما در محله مختاری انتهای خیابون حافظ زندگی می‌کنیم و می‌کردیم، علی هم همانجا بزرگ شده و به مدرسه می‌رود، پسر بسیار شیطان و بازی گوشی هست، همیشه چیزهایی می‌خواهد که از توان من خارج است. تابستان پیش رفت در مکانیکی محل مشغول به کار شد، بعد از آن در زمان مدرسه کمک دست خرت و پرت فروش در حوالی میدان راه آهن شد و از آن موقع دیگر از برنامه کارهایش خبر نداشتم اما به نظر خیلی راضی می‌آمد و دستمزد نسبتاً خوبی با خود به همراه می‌آورد، بعد از سه ماه خبر رسید که علی به همراه چند نفر دیگر به همراه چند صد کیلو مواد دستگیر شدند، بعد هم یک باند شناسایی میشه...علی به همراه سه نفر دیگه موقع فرار دو نفر را اول می‌کشند و بعد دستگیر می‌شوند...از نظر قانون میگن شریک جرم بوده...اما  شریک یه پسر 18 سال و یک مرد 27 ساله!میگن خیلی مواد داشتن حمل می‌کردن...علی بعداً گفت کارش این بوده که مثل یک پیک برای دیگران بسته‌هایی رو جا‌به‌جا می‌کرده...و در ازای اون به چیزهایی که می‌خواسته می‌رسیده...از علی آزمایش خون گرفتن...معتادش کرده بودن...

(مادر علی دیگر نمی‌تواند جلوی خودش رو بگیرد...اشک، اشک و باز هم اشک اشک...)

+

این داستان نتیجه یک مرثیه برای یک زن است، زنی که در برابر صدها مرد می‌ایستد و یک تنه بار تمامی بلاها را به جان می‌خرد.فرزند وی در حقیقت فرزند یک شاهد است، پدرش جانباز و شهید است، پدرش به مرزها می‌شتابد تا بیگانگان را بیرون راند و دیگر توان کنترل اوضاع داخل و فرهنگی را نداشته...دیگران مسئول کنترل اوضاع داخلی بوده‌اند، مدارس موظف به تربیت علی بوده‌اند، اما علی بر باد می‌رود و خواهد سوخت، این مرثیه‌ای بود در رثای جوانانی که در این جامعه زندگی می‌کند و این مرثیه ای برای پدران و مادرانی است که محکومند که فرزندانشان را در این جامعه پرورش دهند و محکومند آنها را به محیطی بفرستند که دیگر جرم‌ها از همه جایش بیداد می‌کند و زندان‌هایش دیگر تاب تحمل ندارد و دارهای اعدامش دیگر نمی‌توانند شاهد این همه فجایع باشند و در این میان سودجویان بسیار کما فی سابق به کارهای خود می‌پردازند و هزاران نفر را آلت دست خویش قرار می‌دهند.

+

علی دو سال بعد از محکومیتش اعدام می‌شود...هیچ کاری نمی‌شود کرد...جرم وی شریک در قتل مامورین نیروی انتظامی و حمل مواد مخدر بود...مقدار محموله را نمی‌دانم اما آنقدر کافی بوده تا چوبه دار را معطر سازد...علی تا 18 سالگی باید صبر می‌کرد و حتماً هر شب در کابوس‌هایش بوی این عطر را حس می‌کرده است...خدایش بیامرزد.

+
هنوز هم بعد از پنج سال این داستان مثل خوره روح من را می‌خورد و می‌تراشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:42  توسط نیما حیرتی  | 

 

ایرانیان نیز مانند یهودیان می‌گفتند که جهان در شش نوبت آفریده شده است، اما «اورمزد» به اندازه «یهوه» شتابکار نبوده که کار آفرینش را در شش روز پیاپی انجام دهد و روز هفتم را استراحت کند؛ بلکه او این کار را در شش بار ولی در زمان‌های برابر با یک سال به پایان آورد.

+

این زمانهای شش گانه آفرینش جهان را در پهلوی «گاسانبار» و در فارسی «گاهانبار» گویند. در روزگار باستان به هنگام رسیدن هر یک از این روزها جشن و شادمانی بر پا می کردند و پیشکش‌هایی به نزد موبدان و دیگر پیشوایان دینی می‌بردند، یا به مردم مستمند و بینوا می‌بخشیدند و برای هر یک از این جشن‌ها سرود‌ها و نیایش‌ها و آداب ویژه ای در کار بود. هر یک از این جشنها به مدت پنج روز طول می‌کشید و روز پنجم برگزیده‌ترین روز جشن بود. جشن نخست «میدیوزرم» نام داشت و در چهل و پنجمین روز سال و یا به عبارتی در پانزدهم اردیبهشت ماه آغاز می‌شد. دومین «میدیوشم» نام داشت و در صد و پنجاهمین روز سال و یا به عبارت دیگر در پانزدهم تیر ماه آغاز می‌شد.

 

 سومین مرحله «پتیه شهیم» نام داشت در صد و هشتاد‌مین روز سال یعنی سی ام شهریور قرار داشته و جشن چهارم نیز «ایاسرم» نام داشته و در دویست و دهمین روز سال که مصادف با سی ام مهر بوده آغاز می‌گشته است. پنجمین جشن نیز «میدیارم» نام داشت و در دویست و نود‌مین روز یا بیستم دی ماه قرار داشت، تا واپسین جشن به نام «همسپتمدم» که در سیصد و شصت و پنجمین روز سال یا روز پنجم از روزهای «بهیزک» قرار می‌گرفت.

+

اهورا مزدا در نخستین گاهانبار آسمان و در دومین آب و به همین ترتیب زمین و گیاه و جانوران و مردمان (آدم) را بیافرید. بدین ترتیب داستان آفرینش در نزد ایرانیان باستان و پارسیان اصیل مظهری از سرور و شادمانی و نیز ستایش بوده و همین طور یک بهانه برای کمک به فقرا برای اجرای برقراری عدالت اقتصادی در جامعه و از این رو می‌توان پاره‌ای از تاریخ نگاران اسلامی که عدم  اجرای اصل برقراری عدالت اقتصادی در ایران باستان را محکوم و در نزد اسلام کامل می‌دانند، را به عنوان یاوه‌گویانی فراموش شده معرفی کرد.

+

پ.ن: نوشتن مطلب بدون غر زدن مزه ندارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:19  توسط نیما حیرتی  | 

در جهنم میزان آتشی که شما را در بر می‌گیرد، یک رابطه مستقیمی با میزان روزنامه‌های دارد که برای افزایش آگاهی خود می‌خوانید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:32  توسط نیما حیرتی  | 

 

آزادگی و یا به قرین معنای آن آزادی اولین افق این بشر اشرف بوده؛ اما آیا می‌تواند روزی باز آخرین افق وی باشد؟

+

بسیاری از ما گرچه در ظاهر به بندگی ذات حی لا‌یموت برخاستیم، اما در عمل به بوزینگی خویش ادامه دادیم و خدایگان بسیار را بندگی کرده‌ایم. به عبارت ساده‌تر خواستم هوش ماورایی خودم را با عالم غیب پیوند دهم و بگویم که در این دنیا پول، س.ک.س و دروغ خدایی می‌کنند، آزادگی کیلویی چند؟

+

نتیجه: بعضی از جملات فلسفی، اجتماعی، اخلاقی و مذهبی کم‌کم تبدیل به طنز می‌شوند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:44  توسط نیما حیرتی  | 

 

یعقوب یادعلی به اتهام نوشتن رمان «آداب بی قراری» که سه سال پیش منتشر شد و جایزه‌ بهترین رمان سال را هم از بنیاد گلشیری گرفت، به حبس و نوشتن چهار مقاله محکوم شد.

+

دادگاهی یعقوب یادعلی داستان نویس ایرانی را به اتهام نشر اکاذیب در داستانهایش به یک سال حبس محکوم کرده که درصوت نوشتن چهار مقاله درباره شخصیت های فرهنگی وهنری، 9 ماه از محکومیتش به حالت تعلیق در می آید. صالح نیک بخت وکیل آقای یادعلی به خبرگزاری دانشجویان ایران گفته است که دادگاه، موکل وی را به اتهام نشر اکاذیب در داستان "هست و نیست" به استناد بند‌های دوم و نهم ماده شش قانون مطبوعات و تبصره دو الحاقی همین قانون به یک سال زندان محکوم کرده است. بند دوم ماده ششم قانون مطبوعات در باره حدود مطبوعات است و در آن اشاعه فحشا و منکرات در انتشار عکس ها و تصاویر و مطالب خلاف عفت عمومی جرم تلقی شده است و بند نهم این بخش نیز مربوط به "سرقت‌های ادبی و نقل مطالب از مطبوعات و احزاب منحرف و گروه‌های مخالف اسلام" است. (منبع: BBC)

+

به قول وکیل یادعلی "اگر قرار باشد صدور چنین احکام و مجازات‌هایی باب شود، باید علیه همه‌ی نویسندگان ایران و جهان و به این اتهام که او قصد نشر اکاذیب و توهین به فلان قوم و ملت را داشته، اعلام جرم کنیم."

 

جزییات این ماجرا از ابتدا در عین تلخی، بسیار عجیب و خنده‌دار و بهت‌آور بود. تلخ‌تر از بازداشتِ غیرقانونی یعقوب یادعلی به مدت ۳۹ روز، اخراج او بود از سازمان صدا و سیما به استنادِ بخش‌هایی از همین رمان و نیز حذف نام او از تیتراژ سریالی که هم اکنون از شبکه‌ی یک پخش می‌شود. و شاید این ماجرای عجیب و تلخ و فاجعه‌آمیز، باید چنین حکم عجیب‌تری را در پی می‌داشت: محکوم شدن یک داستان‌نویس به زندان، و نوشتن چهار مقاله‌ با شکایتِ یک نفر کارمندِ دادگستری، به خاطر نشر تخیل در قالب داستان (کتاب) با مجوز وزارت ارشاد، آن هم با استناد به قانون «مطبوعات!» (منبع: خوابگرد)

+

تبریکات صمیمانه ساکنین غیور و همیشه در صحنه (قردة خاسئین)، خاک فراموش شده را پذیرا باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:33  توسط نیما حیرتی  | 

 

اعمالی كه انسانها در عرصه زندگی فردی، سازمانی و اجتماعی خود انجام می‌دهند، بازتابی از جهان‌بینی آنهاست. این جهان‌بینی است كه موضوع و برداشت هر فرد را از مقوله‌هایی چون  مبدأ هستی، خدا، هدفمندی جهان،‌رابطه خداوند و آفرینش، هویت انسان و جایگاه او در هستی... را مشخص می‌سازد.

+

مدیریت به عنوان دانشی كه برآمده از نظریه‌های علومی مانند آفرینش، جامعه‌شناختی، انسان شناختی و روان‌شناسی... است، به شدت از تحولاتی كه در قلمرو این علوم رخ می‌دهد تأثیر می‌پذیرد.

رفتار مدیران، كارشناسان، كارمندان و كارگران به عنوان انسانهایی كه در بطن فرهنگهای خاص زندگی می‌كنند، اعمال آنها هم از دیدگاههای علمی آنان و هم از خاستگاهی فرهنگی و زیست بوم آنها متأثر می‌شود. چنین واقعیتی، زمینه‌ساز، ظهور مكتب اقتضایی (contingency) در مدیریت بوده است.

+

بنیانگزاران علم مدیریت (به عنوان علمی كه رسالت كارآفرینی و هدایت كار را در كوتاهترین زمان و كمترین هزینه به سوی هدف بر عهده دارد)،‌ در پی آن بودند كه به اصولی برای «همیشه و همه‌جا» دست پیدا كنند، اما مطالعات علمی بر روی واقعیتهای رفتاری انسان و ویژگیهای فرهنگی جوامع گوناگون، نظریه‌پردازان بعدی این علم را مجبور كرد از نوعی «مطلق‌گرایی» به «نسبی‌گرایی» روی آورند و اعتراف كنند كه به علت «غیرقابل پیش بینی بودن رفتار انسان» در علم مدیریت، باید به اقتضاها و ایجاب‌ها توجه كرد و نظام ارزشی ـ اخلاقی حاكم بر انسان و جامعه مورد نظر را فراموش نكرد و از این رو بود كه امروزه نظریه غالب در مدیریت، نظریه اقتضایی (Contingency) است كه توصیه می‌كند در مدیریت باید اقتضاهای گوناگون درون و برون سازمانی مانند شرایط فرهنگی، اخلاقی و... انسانها مورد توجه قرار گیرند.

+

گفته شد كه مثنوی كتابی تعلیمی است و گرایشات آموزشی مولانا در آن بر شور و بی‌تابی و دست‌افشانی او غلبه دارد، لذا این كتاب آكنده از نكاتی است كه دامنه وسیعی از موضوعات را در بر‌می‌گیرد كه در آن می‌توان مفاهیم بنیادین مدل EFQM‌ را ردیابی كرد. همانگونه كه مستحضر می‌باشید، مدل EFQM دارای هشت مفهوم بنیادین می‌باشد.

مولانا، در رابطه برخی از این مفاهیم بنیادین اشارتی مستقیم و غیرمستقیم دارد كه...

+

ادامه مقاله: http://www.khaki.ir/pages/4-ArticleA/ARTCELS/14-efqm.mht

نویسنده: دکتر خاکی – چکیده سخنرانی در سومین کنفرانس مدیران کیفیت

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:54  توسط نیما حیرتی  | 

خر ما از تولگی دم نداشت

Please note that your access is denied because you are attempting to access this application from one of the countries currently subject to full or partial embargo by the U.S. Government. If you think that this is incorrect, please contact Tech Support.

+

یعنی خر شما از تولگی دم نداشت، ندارد و نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 19:10  توسط نیما حیرتی  | 

خاک فراموش شده

عنوان «خاک فراموش شده» می‌تواند به معنای برداشت نادرست عوام مردمی چون خود من نسبت به دنیا باشد. نه تنها برداشت من از این عنوان یک نظر شخصیست، هر آنچه در این مکان مورد نقد خواهد گرفت نیز از این قانون پیروی خواهد کرد.


صفحه نخست
چاپار الکترونیک
بایگانی

پيشنهاد
< ‌غلط ـــ نامه [درست‌نويسی در وبلاگ]
سه قانون ساده‌ی نوشتن در کامپیوتر و برای وب

برگزیده نوشته‌ها

ـ پرچم‌های افراشته
ـ قالب‌های ذهنی
ـ زنگار آدمیت
ـ فردریش نیچه
ـ هنر هرگز نمي‌ميرد
ـ متن کامل و بدون سانسور ِ «هزلیات سعدی»
ـ دغدغه جاودانگی
ـ هنوز تنها ایرانیان دو بتهوون را می‌شناسند…

دوستان قدیمی
ـ فتوبلاگ من
ـ مرکز موسیقی بتهوون
ـ موسسه خیریه محک
ـ مرکز بین‌المللی آموزش ریکی در ایران
ـ SSSB
ـ Seyed Sprott
ـ زرشک
ـ ديدگاه و تجربیات يک مرد تنها
ـ عشق فیلم
ـ مشاعره آزاد

روزمره‌ها
ـ وبلاگ بی بی سی فارسی
ـ سردبیر: خودم
ـ خردبیر: خودش
ـ Amnesiac
ـ خوابگرد
ـ كافه ناصری
ـ نیما دارابی
ـ یک پزشک
ـ دم خروس
ـ امید معماریان
ـ توکای پاسخگو
ـ یادداشت‌های یک تبعیدی عصبانی
ـ جمهور
ـ آینه
ـ One Man Tango
ـ بلوط
ـ Fcuking Wasted...
ـ عصيان
ـ غزلداستان
ـ قصه‌های عامه‌پسند
ـ ...، برخط
ـ حاشیه خاکستری
ـ سيبستان
ـ هنوز
ـ سنگ کاغذ قیچی

خاک فراموش شده
ـ خانه مصدق

فرهنگ و ادب
ـ دوات
ـ جن و پری
ـ بالاترین
ـ آوای آزاد
ـ پنـــــدار
ـ کتابلاگ
ـ نام ناپذیر
ـ Soodaroo
ـ کتاب
ـ صادق هدایت
ـ پایگاه اینترنتی سال بزرگداشت مولانا

اندیشه
ـ فل سفه

هجویات
ـ گل‌آقا
ـ
کرگدن
ـ لابراتوار کلنگ
ـ چلغوز

نشريه‌ها
ـ لوح
ـ مـاندگـار
ـ قاصـدک
ـ گـذرگـاه
ـ ۷سنـگ
ـ فـــــروغ
ـ گردون ادبی
ـ آتی بان
ـ هفتان

روزنامه‌ها
ـ بی‌بی‌سی
ـ
شرق
ـ ايــران
ـ همشـهری
ـ روز آنـلايـن

خبرلاگ
ـ بازنگار
ـ
سفیر لینک
ـ
بلاگچین
ـ رسم گرافیک
ـ پاییز

بايگانی موضوعی
ادبیات
اندیشه
فراموش شده ها
اجتماعی
هنر
داستانک
فرهنگ
بايگانی زمانی
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
تیر 1385
خرداد 1385

  RSS 

   
Designed by
Tarrahan
Powered by
BLOGFA.COM
قالب این وبلاگ، اصلاح شده طراحی اولیه مجموعه طراحان است. منبع الهام گرفته شده نیز وبلاگ خوابگرد می‌باشد.
All text licensed under a Creative Commons License - CopyRight ©2006 - All Rights Reserved.